از این‌که بین مرده‌ها زندگی کنم، می‌ترسم

از این‌که بین مرده‌ها زندگی کنم، می‌ترسم

نویسنده : وبگردی

یک روزی که خیلی هم دور نیست از همه کارهایم دست می‌کشم و بیخیال ِ روزمرگی‌ها می‌شوم. کوله پشتی مشکی رنگم را  برمی‌دارم و تویش را پر می‌کنم خرت و پرت. مداد، کاغذ، نقشه، چند بسته آدامس و لواشک، دوربین. البته که توی این سفر دوربین از همه واجب‌تر است. خلاصه این‌که هرچه لازمم باشد را برمی‌دارم و دوره می‌افتم و همه جا را می‌گردم، دشت‌های شقایق را سرمی‌زنم، تپه‌های سرسبز و پر گل را، جنگل‌های ساکت و خزه بسته، آبشارهای بلند، دره‌های عمیق و کویر بی‌انتها را. همه جا می‌روم و عکس می‌گیرم. هرجا که برسم کوله پشتی‌ام را می‌گذارم زیر سرم و چشم‌هایم را می‌بندم. اگر آرام بودم، اگر خوابم برد موقع عکاسی انگشت شستم را پایین کادر می‌گیرم و این‌طوری عکس را ستاره‌دار می‌کنم. بعد برمیگردم و مستقیم می‌روم به یکی از آن عکاسی‌های قدیمی و عکس‌ها را می‌دهم برایم چاپ کنند. آدرس همه عکس‌ها را پشت‌شان می‌نویسم و برمی‌گردم خانه. می‌نشینم و با خودم سبک و سنگین می‌کنم. احساسم را توی هر عکس و دنیایش به خاطر می‌آورم و امتیاز می‌دهم، توی این امتیاز دِهی‌ها بارش باران و آرامشش از همه برایم مهمتر است.

بالاخره آنقدر همه چیز را می‌سنجم تا بهترین جا را پیدا کنم. بعد بلند می‌شوم و یک برگه سفید و یک پاکت نامه می‌آورم و وصیت‌نامه می‌نویسم. نه این‌که بخواهم نداشته‌هایم را بین بستگانم تقسیم کنم، نه... می‌‎خواهم همه چیز را بگذارم به عهده خودشان و فقط از همه‌شان بخواهم که من را جایی دفن کنند که توی آن عکس رفته‌ام. این‌طوری شاید روحم آرام بگیرد. آخر منِ منزوی از دفن شدن بین آدم‌های دیگر می‌ترسم. اگر به خانواده‌ام باشد برای یک فاتحه بیشتر هم که شده من را می‌برند توی قبرستان ِروستای پدری دفنم می‌کنند، همان جایی که اتاق مرده شور خانه فقط ده متر با قبرها فاصله دارد، همان جایی که «س» وقتی خودش را دار زد آنجا دفنش کردند. من می‌ترسم راستش. از این‌که بخواهم بین مرده‌ها زندگی کنم می‌ترسم. شاید هم من را ببرند و توی قبرستان ِ شلوغ شهر دفن کنند که این از قبلی به مراتب بدتر است، فکر این‌که توی قبر چند طبقه دفنم کنند و من با روحِ طبقه‌ی پایینی بر سر این‌که فاتحه برای من بوده یا او جنجال داشته باشم وحشتناک است. برای همین میخواهم دست به کار شوم و حداقل برای مرده‌ی خودم کاری کنم.

راستش من نمی‌دانم کی و کجا قرار است بمیرم که البته تا این‌جای قضیه دست خودم نیست ولی خب دلم می‌خواهد محل دفن شدنم را خودم انتخاب کنم. خودِ خودم.

منبع:

http://inja-baraye-man-ast.blogfa.com/post/731

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات