تئوري آشوب / داستان كوتاه-قسمت دوم
داستان کوتاه

تئوري آشوب / داستان كوتاه-قسمت دوم

نویسنده : m_maarefvand

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

هوا رو به تاريكي مي‌رفت و پليس تنها توانسته بود از طريق گوشي تلفن همراه، با خانواده مقتولان تماس بگيرد و هويت دو جوان مقتول، مينا و مهران را كه خواهر و برادر بودند، شناسايي كند و خانواده آن‌ها گيج و مبهوت از اين‌كه چرا فرزندان‌شان بايد به چنين سرنوشتي دچار شوند، براي سوالات مختلف و تحقيقات پليس، هيچ پاسخي نداشتند. در اين بين، تلفن همراه عموي مقتولان زنگ خورد. شماره ناشناس بود اما كسي پشت خط نبود جز پسرش مهرداد. كمي از جمع فاصله گرفت و بعد از مكالمه تلفني، به سايرين اضافه شد و درحالي‌كه غمي عظيم وجودش را فرا گرفته بود و اشك مي‌ريخت، هيجانزده و بريده بريده گفت: «مهرداد پسرم بود... گفت موقع قتل اونجا بوده... داره مياد اينجا... گفت تا ده دقيقه ديگه ميرسه». اين جملات كوتاه، اتفاقي بزرگ براي خروج از سردرگمي همه بود. اگرچه اين دو جوان زنده نمي‌شدند، اما نور اميدي در دل همه تابيدن گرفت و منتظر بودند تا گره اين معماي عجيب و غم انگيز باز شود.

وقتي مهرداد رسيد، بلافاصله به اتاق افسر آگاهي، سروان حسيني، احضار شد و شروع به تعريف كرد:

«من و مينا قرار بود با هم ازدواج كنيم. همه مي‌دونستن. از روز اول باباهامون قرارشو گذاشته بودن. مهران مثل داداشم بود. ديروز بهش گفتم مي‌خوام با مينا يه كم صحبت كنم. نمي‌خواستم صحبتهامون توي خونه و جلوي اعضاي خانواده باشه. اين اولين بار نبود كه همچين قراري ميذاشتيم. مهران بهم قول داده بود كه مينا رو بياره و به كسي هم چيزي نگه. امروز هم مثل هر دفعه رفتم سر قرار. مينا و مهران هم اومدن، اما توي يه لحظه اون پسره...»

مهرداد نتوانست جلوي بغضش را بگيرد و به گريه افتاد. سروان حسيني يك ليوان آب به دستش داد و گفت: «بيا اين آبو بخور و سعي كن آروم باشي. بعدش چي شد؟ اون پسره يعني قاتل؟ ميشناختيش؟»

مهرداد با گريه ادامه داد:

«نميشناختمش. اصلا تا حالا نديده بودمش. از پشت درخت‌ها اومد بيرون. داد مي‌زد و مي‌گفت كثافت، مي‌كشمت! همين‌طور كه به سمت ما مي‌اومد ديديم يه چاقو توي دستشه. همه چيز توي يه لحظه اتفاق افتاد. حمله كرد به سمت مينا و چاقو رو توي سينه‌اش فرو كرد. من و مهران به سمتش حمله كرديم كه جلوشو بگيريم. من از پشت بهش چسبيدم و مهران از جلو اومد. با آرنجش زد توي صورتم و من پرت شدم روي زمين. همون لحظه كه با مهران رودررو شد با چاقو يه ضربه هم به مهران زد و پا گذاشت به فرار. من يه نگاه به مينا و مهران كردم كه بي‌جون افتاده بودن روي زمين و خون زيادي ريخته بود. دنبالش دويدم توي خيابون. با چاقويي كه دستش بود جلوي يه موتوري رو گرفت و با موتور فرار كرد. من ديرتر به خيابون رسيدم و تا يه موتور بگيرم، دور شده بود. با موتور چند كيلومتر تعقيبش كردم اما چون دور بود نتونستم بهش برسم و گمش كردم.»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ساده
ساده
٩٥/٠٧/١٠
٠
٠
#مرگ_فقط_برای_همسایه
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١١
٠
٣
داستان خوب ومتفاوتی را شروع کردین، بیشتر داستان ها و مطالب جیمی سبک احساسی/عاشقانه دارن،چون نوشتنش اسان و رایج است، و این پستهای ادامه دار میتونه روندی رو به رشد برای باب شدن این ژانر و فضای اجتماعی داشته باشه
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
بسيار بسيار سپاسگزارم از لطفي كه داريد و اميد كه از خوندنش رضايت داشته باشيد
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١١
٠
٠
خیلی جالب بود فقط بنظرم اگه این حالت رسمی رو نداشت بهتر و جذابتر بود منو یاد داستان های احمد محقق انداخت....
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
راستش داستان چون بيشتر با نقل قول و صحبت بين طرفين پيش ميره حجم كمتري از گويش رسمي رو در خودش جا ميده اما نميشد براي بيان كل داستان از گويش محاوره استفاده كرد. متاسفانه داستانهاي ايشون رو نخوندم اما خب لطف شما به نوشته حقيره و الا نوشته هاي ما كجا و آثار اين بزرگان كجا.
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/١٢
٠
٠
جسارتا منظورم از شباهت طرز نوشتنتون به ایشون همین حالت رسمی و کتابی بودنش بود احمد محقق نویسنده ایه که قبلا تو دایره آگاهی و دادگاه فعالیت می کرده و بعد از بازنشستگیش خاطراتش رو در قالب داستان مینویسه که موضوعات و حوادث جالبی هست ولی همین سبک نوشتنش باعث میشه که مخاطب خیلی نتونه با نوشته ارتباط برقرار کنه..... بهرحال منتظر ادامه داستانتون هستم:)
m_maarefvand
m_maarefvand
٩٥/٠٧/١٣
٠
٠
آهان از اون نظر :)) راستش يه آشنايي مختصري با بيوگرافي ايشون داشتم اما داستانهاشون رو نخوندم. قطعا نوشته هاي ايشون جذابتر و دقيقتره و نواقص نوشته من رو نداره. البته به خودي خود اين داستان وارد مكالمات ميشه و نحوه نگارش بيشتر به سمت محاوره ميره اما همونطور كه عرض كردم درست نيست كه نگارش كل داستان محاوره باشه.
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات