بشکن همین غرور و.../ شعر

بشکن همین غرور و.../ شعر

نویسنده : Ali_emadi

بشکن همین غرور و تو امشب تا سحر برس

بگذر از آن قصور و تو به این در به در برس

اصلا بگو دروغ، که سفر رفته‌ای و من

باور کنم دروغ و بگویم از سفر برس

همچون همان شبی که برفتی بی‌خبر ز پیش

پس کن به آن تلافی و تو امشب بی‌خبر برس

بنشین به پای صحبت من، من کلافه‌ام

آشفته‌ام، به حال جن زده‌ام بیشتر برس

بس کن از این لجاجت، تو ببین این نهال نو

خشکیده در بهار و تو لطفا با تبر برس

یک امشبی که باید تو باشی سر به بالشش

مجنون شد این جوان و به مرگ افتاده، سر برس

وز من خبر شنیدی که مردم، دان که میّتی

بیش از دو روز نماند به زمین، زودتر برس

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
قشنگ بود :)
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
ممنون :)
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
موفق باشی
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠٧/١٩
٠
٠
خیلی سپاس.همینطور :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٧/٢٤
٠
٠
سلام:خوشحالم که شعرزیبایتان راخواندم.فقط جسارتاً بعضی مصرعها یک یا۲هجااضافه یاکم داردمثل مصرع ۵٬۷٬۱۰٬۱۱٬۱۳و۱۴.پاینده وسلامت باشیدواشعار بیشتری بسرائید.عذرخواهم
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/١١/٢٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠