انسان‌ها به توانایی‌هایشان شناخته می‌شوند؛ نه ناتوانی‌ها
به مناسبت قهرمانی تیم والیبال نشسته در پارالمپیک

انسان‌ها به توانایی‌هایشان شناخته می‌شوند؛ نه ناتوانی‌ها

نویسنده : s_aghagol

در شمال، در شهر رودسر پا به این دنیا گذاشت. وقتی وارد مدرسه شد به خاطر قد و قامتش مورد تمسخر دیگر دانش آموزها قرار می‌گرفت. والدین دیگر بچه‌ها آن‌ها را از دوستی با وی بر حذر می‌داشتند و خواستار اخراج او از مدرسه بودند. کلاس دوم راهنمایی بود که رفته رفته بر اثر همین بی مهری‌ها علاقه‌اش به مدرسه را از دست داد و درس و مدرسه را رها کرد. و به کارگری و شاگردی در مغازه‌ها پرداخت. در سن 16 سالگی بر اثر سقوط از روی دوچرخه آسیب دید. و خانه نشین شد. درآن سال‌ها 190 سانتیمتر قد داشت. روز به روز از زندگی ناامیدتر شد. از حرف هایی که مردم کوچه و بازار به او می‌زدند، تا طعنه و کنایه هم سن و سال‌هایش.

هفت سال خانه نشینی! هفت سال گوشه نشین شد. هفت سال تمام زندگی برای مرتضی مفهومی نداشت. تا روزی که در برنامه ماه عسل حضور پیدا کرد. از آرزوهایش گفت. از آرزوی دیدار با ورزشکار مورد علاقه‌اش علی کریمی، و این‌که بتواند روزی به بازی بسکتبال بپردازد. آرزویی که خیلی زود برآورده شد. همان روز علی آقای کریمی به دیدار مرتضی رفت. 

مرتضی به ورزش هم روی آورد. ولی نه بسکتبال. والیبال نشسته شد منشأ درخشش مرتضی. سال 94 به تیم والیبال نشسته ثامن الحجج سبزوار پیوست و یک سال بعد همراه با تیم ملی راهی رقابت‌های پار المپیک شد. مرتضی مهرزاد مرد دو متر و نیمی ایران، حالا قهرمان ماست. و دارنده مدال طلای پار المپیک ریو و ارزشمندترین بازیکن این رقابت‌ها. حالا همه رسانه‌های جهان از مرتضی مهرزاد ما نوشته‌اند و می‌نویسند. و کمتر کسی است که اسم او را نشنیده باشد. 

اما...

راستش چه خوب که نمی‌دانند ما در این سال‌ها چه به سرش آوردیم. مجبور به ترک تحصیلش کردیم. باعث خانه نشینی‌اش شدیم. منزویش کردیم و برایش القاب زشت و زننده برگزیدیم. چه خوب که نمی دانند! کاش از این پس حواسمان باشد.

پار المپیک با همه قشنگی‌هایش، با همه حوادث شاد و ناراحت کننده‌اش تمام شد ولی ای کاش از این پارالمپیک درس بگیریم. درس بگیریم تا از این پس نگاه‌مان به مرتضی مهرزادهای وطن‌مان را اصلاح کنیم و باور داشته باشیم که «انسان‌ها به توانایی‌هایشان شناخته می‌شوند؛ نه ناتوانی‌ها»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید ... صد درصد همینطور که شما گفتید به امید تحقق عملی این جمله توی همه بخش های زندگی هامون :)
ساده
ساده
٩٥/٠٦/٣٠
٠
٠
من اگه جای مرتضی مهرزاد باشم دورِ تمام افرادی که تا دیروز باهام بدرفتاری می کردن رو یه خطِِ قرمز پر رنگ می کشیدم.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٣٠
٠
٠
خیلی خوبه که از ناتوانی ، قدمی برای موفقیت ساخت،
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١