می‌خواهم موهایم را حنا و روناس بزنم

می‌خواهم موهایم را حنا و روناس بزنم

نویسنده : shamim_mostafazadeh

نمی‌دانم. شاید بهتر بود قدیم‌ها به دنیا می‌آمدم. قدیم‌هایی که هر روز ماه رمضان آبگوشت مرزه می‌خوردند، همان قدیم‌هایی که صبح‌ها با چادرهای رنگی می‌نشستند دور هم، سر کوچه و با آب و تاب، سبزی پاک می‌کردند. ظهرها هم برای آقاشان چایی داغ و لب سوز دم می‌کردند، می‌گفتند مرد اگر هیچ کار هم نکند همین که پاهایش از صبح توی کفش و جوراب بوده خسته شده. چقدر مهربان آخر؟

من باید همان موقع‌ها به دنیا می‌آمدم. موقعی که ته ته شیک و پیکی‌شان رنگ کردن موهاشان با حنا بوده و رنگی درمی‌آمده که الان هیچ آرایشگاهی نمی‌تواند دربیاورد. یک رنگی بین فندقی و شرابی و قهوه‌ای سوخته. یک همچین رنگ عجیبی را تصور کنید بعدش هم همین موهای پرپشت و براق و خوشرنگ را با انبر داغ می‌پیچیدند و فر می‌کردند می‌شدند «وای وای چه دلبری». به چشم‌ها‌شان سرمه می‌کشیدند و پوست سفیدشان را با روغن نارگیل درخشان‌تر می‌کردند. هر چه بوده از همین خوشمزه‌های طبیعت بوده. روغن زیتون، روغن بادوم...

من باید وقتی به دنیا می‌آمدم که حمام عمومی بوده. از صبح می‌رفتند تا خودِ خود غروب. موهاشان از شدت تمیزی قیژ قیژ می‌کرده و آب روی بدن‌شان سر نمی‌خورده، مثل شبنم روی تن برگ گل‌شان می‌ایستاده. آن موقع که سشوار نبوده. شاید می‌رفتند توی آفتاب می‌نشستند و ویتامین D بدن‌شان هم تامین می‌شده. شاید دخترهاشان چون هنوز ازدواج نکرده بودند و عشق موهای روشن بودند به موهاشان آبلیمو می‌زدند و زیر نور خورشید می‌نشستند و موهاشان روشن می‌شده. 

مطمئنم آن موقع هر روز وقت‌شان با یک عالمه کارهای هنری و هیجان انگیز پر بوده. یک روز ترشی درست می‌کردند، یک روز رب. یک روز نعناع خشک می‌کردند و یک روز باقالی پاک می‌کردند. هیجان انگیزترین روز هم احتمالا لواشک زرشک و آلو درست می‌کردند.

آن موقع‌ها اگر همین صفحه‌های جادویی دست‌شان بود، شاید دیگر کسی دیگ شله زرد هم نمی‌زد و سفره‌های از این سر تا آن سر نمی‌انداخت. اگر آن موقع می‌دانستند همچین صفحه‌هایی می‌آید، شاید به هم قول می‌دادند هیچ‌وقت از این‌ها نخرند و باز هم بروند توی تاریک خانه عکس ظاهر کنند، شماره‌ها را توی دفترچه تلفن کنار طاقچه بنویسند و به صدای مش رجب که می‌زند زیر آواز گوش بدهند. به هم قول می‌دادند هیچ وقت مدرن نشوند. باز هم با حنا و روناس موهاشان را رنگ کنند و به صورت‌شان سدر و ماست بزنند. قول می‌دادند دامن‌های پر چین‌شان را هیچ‌وقت با شلوار عوض نکنند. شب‌های تابستان توی حیاط گل گاو زبان بخورند و همان‌جا بخوابند و صبح دم اذان با آب حوض که شبش نور مهتاب خورده، وضو بگیرند و دو رکعت نماز عشق بخوانند و گلدان‌های شمعدانی را آب بدهند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٣١
١
٠
تو را در عصر سیمان ، عصر انسانهای ماشینی تو را در شهر زندان ، این قفس آباد گم کردم ... چقدر خوب بود حال این نوشته جمله به جملش خط به خطش ... بیا با هم سوار ماشین زمان برنارد شیم و برگردیم به اون زمانا :)
shamim_mostafazadeh
shamim_mostafazadeh
٩٥/٠٦/٣١
١
٠
جمله به جمله کامنت شما نیز حس برانگیز بود . ممنون خاتون جان ... راستی من پایه ام برای سوار شدن به ماشین زمان :-)
Ali.MoriC
Ali.MoriC
٩٥/٠٧/٠١
١
٠
تا جایی که من یادمه اون ساعت برنارد (آرزوی بچه گی هام و الان بود :)) سفر در زمان هم نبود توقف زمان بود
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
حالا ما میخوایم با ساعتش جای توقف حرکت کنیم :دی آروزی محال که محال نیست :))
paariss
paariss
٩٥/٠٦/٣١
١
٠
چ خوب نوشته بودید:)ولی خب عمق هیجان انگیزی و دوست داشتن این کار ها هم وقتی یه بار امتحان بشه فکر کنم ته بکشه:) آدمیییی ست دییییگرررر :دی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
بسیار زیبا :)
سحر
سحر
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
خیلی متن قشنگی بود و حس خوبی هم داشت ولی من که اصلا دوست ندارم برگردم به آن دوران.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات