اتول سفید! / داستان کوتاه.قسمت دوم
داستان کوتاه

اتول سفید! / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : فرانک باباپور

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بعد از این‌که اتول‌های سفیدی آمدند و رفتند و یک بوق خشک و خالی یا یک چراغ سو پایین ناقابل هم نزدند، گفتم شاید همین تفکرات را پسرها نیز دارند! مثلا شاید منتظرند یک شاهزاده مو طلایی به تورشان بخورد. اما خب شرایط افسون ساختن گیسو مهیا نبود، نه این‌که فکر کنید موهایم طلایی نباشند یا کمند، نخیر، شرایط و قانونی که بر کشور حاکم بود اجازه نمی‌داد! پس گفتم حالا که شرایط گیسو طلایی بودن فراهم نیست، می‌شود لااقل سوار بر اسب سپید بود! شاید همانطور که دوره زمانه دارد عوض می‌شود و دوران آخرالزمانی و این‌هاست، یک پسری پیدا شود که دنبال دختری سوار بر اسب سپید باشد! البته احتمالا چنین شخصی قابل اشتراک گذاری عواطف زنانه نبود، و اگر هم بود نهایتش می‌رسید به همدردی‌های زنانه ولی خب شاید ارزش امتحان کردنش را داشت.

این شد که تصمیم گرفتم یک کفش سفید بخرم! بله کفش سفید! نکند واقعا فکر کرده‌اید پول خرید اتول سفید یا اسب سفید را داشتم؟ پس با یک تیپ مشکی، از آنجایی که زمان ما مشکی رنگ عشق بود، به همراه کفش سفید بیرون می‌رفتم! اتولم نیز هر روز کارواش لازم می‌شد چون علل سر به هوا شدن زیاد پیش می‌آمد و رفتن در عوالم دیگر همانا و جفت پا توی گل رفتن همانا. یک جایی رسید که به معضل قحطی خمیر دندان رسیدیم! و اگر دیگر خانه‌‌ها با معضل قحطی دیگر مواد بهداشتی روبرو بودند، ما با اتمام سریعِ محتوای تیوپ‌های خمیر دندان مواجه بودیم، چون می‌گفتند خمیر دندان در سفید کردن کفش‌ها تاثیر به سزایی دارد.

مدتی به همین منوال گذشت که دیدیم خبری از دلبرِ دلدار نشد که نشد. تا این‌که یک روز...

این داستان ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
ممنون از داستانتون از سری قبل داستان کلی منتظر این قسمت بودم ولی این قسمت خیلی کوتاه بود:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
شرمنده واقعا دیر شد... میخواستم همشو تموم کنم ولی اوج ماجرا و داستان اصلی بود در ادامه که طولانی تره و اگه دنبال این بود خیلی طولانی ترتر میشد! ان شاالله اونو زودتر مینویسم :)) ممنون که دنبال میکنین :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
ببخشید ها! ولی بیشتر به یادداشت میخوره. ولی خب در کل طنز و خوبه. منتظریم همچنان.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
نخیرم داستانه! نرم جناب میرزا رو بیارم که بگن داستانه ها! :))) نقطه اوجش هنوز مونده :دی ممنون که دنبال می کنید :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
:) خانم باباپور تا پاراگراف اول عالی بود ولی یکدفه شبیه یادداشت شد .
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
عه اینو آقای مداحی هم گفتن! شرمنده یادداشت نویسیم بر داستان نویسیم مستولی گشت! ایشالا دفعه بعد درست میشه! سعی می کنم :((
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
يک روز...:) آقا یهو من داشتم میرفتم تو حس شد يک روز تموم شد ک..:(
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
گذاشتم قشنگ تو حس بمونید برای قسمت اصلی داستان :)))
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
سلام خیلی خوب بود منتظر قسمت های بعد هستیم؛ تو قسمت اول گفتین والت دیزنی یاد این جمله ی معروف اش افتادم؛ اگر می‌توانی رویای انجام کاری را داشته باشی، پس می‌توانی آن را انجام دهی! والت_دیسنی))؛فقط چرا قسمت دوم انقدر کوتاه بود؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
امان از این رویاها... اتفاقا الان یه رویایی دارم و دارم براش تلاش میکنم! از اونم مینویسم حتما :)) قسمت دوم فدای قسمت سوم و اصلی داستان شد متاسفانه... :( / ممنون که میخونید :)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
من احساس میکنم بعضی وقت ها توضیح هاتون رو زیاد کردین؛ روی مخاطب بیشتر حساب کنین مثلا خمیر دندون رو زیاد توضیح دادین بازم نظر شخصیه؛شاید واسه همین دوستان از یادداشت گفتن؛ولی به نظر من قلم تون خوب بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
راست میگین. باید بیشتر لفافه دارش کنم! جذابیتش هم بیشتر میشه. ولی اگه یکی متوجه نشه خوبیشو از دست میده متاسفانه... ولی خب باید تعادل رو رعایت کنم :) بازم ممنون، لطف دارید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
شرایط افسون ساختن گیسو مهیا نبود !! " آخ گفتی :)) " فرانک من دو بار کفش سفید خریدم هر دو بار دزدیده شد! یک بار از جلوی در خونمون یک بار توی مهمونی -_- منتظر ادامه ی داستانت هستیم عزیزم :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
یکی میخواسته اتول سفیدتو برداره خودش استفاده کنه :))) ممنون که میخونی عزیزم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٧/٢٥
٠
٠
سلام. این «اتول سفید» رو به سر منزل مقصود نمی‌رسونید؟! من منتظر بودم تموم بشه، نظر بدم.
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات