عاشقانه‌ای برای پاییز
داستانک

عاشقانه‌ای برای پاییز

نویسنده : مائده رئیس الساداتی

چهار زانو روی نیمکت پارکِ خلوت نشسته بود و بی‌خیال سردی هوا کتاب تست ریاضیات جامع روی پاهایش بود و در حال حساب کردن احتمال وقوع پدیده‌های مختلف بود که ناگهان بوی شیرین توت فرنگی مشامش را پر کرد. توت فرنگی، آن هم در پاییز، آن هم در اين روز سرد و خلوت؟ احتمال وقوع همچین پدیده‌ای قطعا صفر است! بی‌خیال به سراغ سوال بعدی رفت و شال گردن سورمه‌ای رنگش را بیش‌تر دورش پیچید! اما عطر توت فرنگی دست بردار نبود؛ اين بار با بالا آوردن سرش چشمانش در چشمان جیوه‌ای رنگ دخترک دوازده ساله‌ی شیطانی گره خورد که موهای قرمز رنگش هارمونی عجیبی با رنگ برگ‌های ریخته شده بر روی زمین را داشت. دخترکی با بوی توت فرنگی!

شش سال بعد، دخترکی با چشمانی جیوه‌ای محصور در قابی شیشه‌ای روی همان نیمکت در همان پارک نشسته است و کتاب زیست شناسی در دست از سکوت و سرمای اطرافش لذت مي‌برد.که ناگهان بوی قهوه مشامش را پر می‌کند. قهوه این‌جا آن هم در اين پارک خلوت؟ بی‌خیال سعى می‌کند موهای قرمز رنگ افسار گسیخته‌اش را در مقنعه سورمه‌ای رنگش جای دهد. اما بوی قهوه بیش‌تر مي‌شود و دخترک دلش ضعف می‌کند برای يک لیوان قهوه داغ. سرش را که بالا مي‌آورد چشمانش در دو چشم بلوطی رنگ که شال گردنی سورمه‌ای گردن صاحب‌شان را احاطه کرده گره می‌خورد. پسرک همان پسرک اخمو شش سال پیش است و بو هم همان بوی توت فرنگی شش سال پیش! دخترک کتابش را مي‌بندد و مي‌رود و پسرک به بوی شیرین توت فرنگی که در حال دور شدن بود مي‌اندیشد و دخترک به خودش قول مي‌دهد به خانه که رسید برای خودش يک لیوان قهوه داغ آماده کند.

روزها می‌گذرد و در پارکی خلوت دخترکی با چشمان جیوه‌ای هر روز پاییز روی نیمکتی خالی مي‌نشیند و صبر می‌کند تا چشمانی بلوطی رنگ به او خیره شوند تا نیمکت صاحب‌شان را پس بگیرند. آخرین روز پاییز، دخترک برای وداعی همیشگی با نیمکت دوست داشتنی‌اش مي‌رود؛ زمستان فصلی است که دوستش ندارد و باید در خانه بماند. آخرین روز پاییز دخترکی در حال عبور از خیابان آخرین نگاه را به نیمکت دوست داشتنی‌اش می‌اندازد که انگار امروز بدون صاحبش زیادی دوست داشتنی نیست. در آخرین روز پاییز پسرکی با يک دسته گل رز در حال نزدیک شدن به پارک خلوت همیشگی است و مشتاق دیدن چشمان جیوه‌ای رنگ ماه شب‌هایش. در آخرین روز پاییز راننده‌ای بی‌خبر از همه جا با اعصابی خراب با سرعت مي‌راند غافل از ترمزی که بریده است. در آخرین روز پاییز، دخترکی با عطر توت فرنگی، در خیابان، آخرین نگاه را به نیمکت دوست داشتنی‌اش می‌اندازد و با استشمام بوی قهوه مي‌خواهد سرش را برگرداند اما فرصت نمى‌کند. ترمز نمى‌گیرد و اولین نگاه عاشقانه پسرک به آخرین نگاه عاشقانه‌اش تبدیل مي‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
:)) مرسی خانم رئیس الساداتی....قشنگ بود واقعا
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
عالی بود مائده...عاااالیییییییی:) خیلی لذت بردم دختر...:)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
چه پایان تلخی حتی وحشتناک ... دیدن چشم هایی که همه ی امیدت هستن اونم برای اخرین بار نباید اینطور باشه ... دیدن چشم هایی که کم کم گرمای نگاهشون به سرما پیوند میخوره سخت ترین لحظه ی دنیاست .... داستان خیلی قشنگی بود مائده جانم ولی فهمیدنش ... کاش هیچ کس تجربش نکنه ...
paariss
paariss
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
چ داستانک قشنگی بود:)) همیشه هم پای یک کتاب تست کنکور در میان است:دیی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
مرسی مائده عزیزم خیییییلی زیبا و روان نوشتی.....
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
قهوه تلخ و داستانِ تلخ تر :) ممنون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/٠١
٠
١
چشمانی جیوه ای محصور در قاب شیشه ای:)
n.dahji
n.dahji
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
اتفاقاعالی تمام شد به دلم نشست:)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
من عاشق زمستونم ؛ بسیار زیبا بود٬ فقط من احساس میکردم یا فضا سازی نداشت یا بسیار کم داشت؟البته تشبیه ها و تصویر هایی هم که دادین بیشتر شخصیتی بود من احساس میکنم اگه تشبیه های قشنگ جا میدادین مطلب حتی از این هم بهتر میشد؛ مثلا: که شال گردنی سورمه‌ای گردن صاحب‌شان را احاطه کرده ؛ الان من فک کنم اینا رو میشد هنری تر بیان کرد تشبیه های قشنگی براش اورد البته شاید دلیل خاصی داشتین اینا هم نظرات من بود شما قطعا بهتر میدونین (چون متن های هنری احساس میکنم اینطوری زیبا تر میشه)؛ ولی در مجموع خیلی خوب بود لذت بردیم انشاا... موفق باشین
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
تسلیم نشو

عاشق حرفه ای!

٩٦/٠٤/٢٥
تبلیغات