روزی باید بروم
دلنوشت

روزی باید بروم

نویسنده : خورشید

با تمام دلبستگی‌هایم باید روزی بروم، روزی که تمام دلبستگی‌های زندگی‌ام را به خواب هم نمی‌توانم ببینم. رفتن از جایی که در هوایش نفس کشیده‌ام و زندگی کرده‌ام. رفتن از میان آدم‌هایی که عمری ست با آن‌ها زندگی می‌کنم. رفتن از زیر درختی که به سایه آن عادت کرده‌ام. رفتن از باغی که عطر تمام گل‌هایش را استشمام کرده‌ام. رفتن از زیر آسمانی که با گریه ابرهایش گریستم با لبخند آفتابش خندیده‌ام و با سکوت ماهش سکوت کرده‌ام و با درخشش ستارگانش رخشیده‌ام.

رفتن از کوچه‌ای که بوی کودکی‌ام را می‌دهد. رفتن از کنار آب روانی که غم‌هایم را به دستش سپرده‌ام. رفتن از قلب‌هایی که برخی با رفتن می‌شکنند و برخی با رفتنم محکم‌تر می‌تپند. رفتن از شهری که زادگاهم است. رفتن از دل‌هایی که خیلی آسان بعضی از آن‌ها را شکستم. رفتن از کنار کودک یتیمی که در گوشه‌ای از خیابان به رفت و آمد روزانه من عادت کرده است. رفتن از کنار نگاهش که معصومانه به دست‌های من دارد. شاید در درست‌های من دنبال محبت گم شده سرنوشت خود می‌گردد. و شاید می‌داند که روزی می‌رسد که این دست‌ها از کنارش می‌روند و دیگر از سرعشق و دوست داشتن بر سرش جاری نخواهند شد.

رفتن از دنیایی که گاهی از نامردی‌های آن به تنگ می‌آیم و خسته می‌شوم. رفتن از میان ناجوان مردانی که به ظاهر انسان و به باطن شیطان اند و حتی بزرگ مردانی که ظاهری انسان نما و باطنی زیباتر از فرشتگان دارند.

آن روز به یقیق روز سختی است. روزی که باید از زمین و زمان دست بکشم. روزی که باید تمام خاطرات کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی پیری‌ام را جا بگذارم. ای کاش قبل رفتن یک بار دیگر تمامی کسانی را که از اول عمر دیده‌ام می‌دیدم و با آن‌ها خداحافظی می‌کردم. از کنار برخی با خوشحالی رد می‌شدم، از کنار برخی بی‌تفاوت و از کنار برخی با پاهایی سست. کاش قدرتی داشتم تا بعد رفتن گاهی برمی‌گشتم و آن کودک یتیم را نوازش می‌کردم.

نمی‌دانم آن روز نزدیک است یا دور... چه فرقی دارد دیر یا زود به هر حال آن روز روزی می‌آید. آن روز نگاهم قرار سکوت با تمام دنیا را خواهد داشت. آن روز خیلی راحت از کنار آن‌هایی که برایشان می‌میردم می‌گذرم. نمی‌دانم بعد از آن روز می‌توانم یک دم در کوچه پس کوچه‌های دل‌ها قدم بگذارم و ثابت کنم به راحتی نمی‌توان از مقابل پنجره انتظار و آینه شکسته گذشت. نمی‌دانم کسانی را که همیشه به آن‌ها می‌گفتم دوست‌شان دارم چگونه ترک خواهم کرد. نمی‌دانم با مهربانی‌هایم توانسته‌ام به دیگران خاطر نشان کنم که برایم ارزشمند هستند. نمی دانم بعد آن روز کسی دلش برای سلام‌های خوش طعم من تنگ خواهد شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
گلبرگ :)
گلبرگ :)
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
حتما دلشون تنگ میشه:)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
بدون شک همه نه
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
انا لله....
خورشید
خورشید
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
ممنون :|
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
ادمم ها همیشه بعد مرگشون عزیز دل همه میشن مهم عزیز بودن توی زندگیه ... الهی عمر پر برکت و همراه با خوشبختی داشته باشی خورشید عزیز :)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
ممنون از دعای قشنگ اما خیلی ها حتی بعد مرگ هم عزیز نمی شن
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
هیچکس نمیدونه واقعا :(
خورشید
خورشید
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
:)
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٧/٠١
٠
٠
یاد مرگ همیشه ادم رو هم اروم میکنه هم اذیت میکنه خدا کنه جوری بریم که حسرت برگشت نداشته باشیم
خورشید
خورشید
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
امین اما حسرت ها همیشه هستن
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣