پروانه صدای ماشین مامان را می‌شناخت. نزدیک در خانه مرمرین که ترمز می‌زد، می‌فهمید. می‌فهمید اما چون سپیده را دوست داشت به روی خودش نمی‌آورد. ساعت حوالی هفت عصر که می‌شد سپیده دفتر مشق‌ها وکتاب‌‌های ششم را مرتب می‌کرد. مثل هر روز جلوی آینه می‌رفت، مقنعه‌اش را درست می‌کرد و از همان جا بلند می‌گفت: املا یادت نره، اگه ده تا بیست بگیری... جمله‌اش را نصفه رها می‌کرد گوش‌هایش را تیز می‌کرد،

- من همیشه بیست میگیرم.

و لبخند می‌زد.

از وقتی زنگ مدرسه هوشمند شده بود تا سر همان ساعت و دقیقه و ثانیه مشخص صدایش دربیاید، امید سپیده برای بیشتر ماندن در کلاس ازبین رفت. فارغ از دوست داشتن کلاس و بچه‌ها، پچ‌پچ‌های دفتر مدرسه بود که ترغیبش می‌کرد در کلاس بماند. حرف‌های ریزی که به نظر سپیده درشت می‌آمد. بدون نگاه کردن به معلم‌ها، گوش‌هایش صدای اصلی را پیدا می‌کردند: معلم کلاس اول، همسایه خانه مرمرین.

مربع‌های قرمز و آبی دفتر ریاضی همه اشتباه بود. پروانه تقسیم و ضرب 3 تایی در3 تایی را بلد بود. اما امروز فقط جمع و تفریق اول ابتدایی یادش مانده بود. سپیده پاک کن دستش بود و بدون نگاه کردن به پروانه مربع‌ها را پاک می‌کرد. بعضی از مربع‌ها دیگر تمیز نمی‌شدند و لکه سیاه‌شان دیده می‌شد. لکه‌های سیاه که زیاد شدند پروانه بغض کرد، خودش را به سپیده نزدیک‌تر کرد، طوری که سرزانوهای‌شان به همدیگر چسبید، تا خواست حرفی بزند سپیده بلند شد و از نایلون کنار کیفش بسته کادو پیچ شده را برداشت وگفت: همه مربع‌های امروز هم که سیاه بشن مهم نیست. مهم اینه الان من و تو میتونیم خوشحال باشیم، دو نفری. کدوم یکی از دوستات شب تولدشون یک جشن خصوصی با معلمشون داشتن؟ دو نفری؟

سپیده از گوشه صحنه، پرده را کنار زد. سنگینی نگاه جمعیت مضطربش نکرد. همان طور که سرش پایین بود از جلوی مهمان‌های ویژه ردیف اول رد شد. معلم کلاس اول همانطور که داشت پیش رئیس اداره از گروه تئاتر تعریف می‌کرد، با نگاهش رفتار سپیده را هم تعقیب کرد. خودش خوب می‌دانست سطح اطلاعاتش از اجرای امروز با بروشور دست رئیس فرقی ندارد اما تا سپیده را دید حرارتش را بیشتر کرد که انگار او هم قاطی ماجراست.

اضطراب زن و مردی که کنار در ایستاده بودند از بی‌اعتمادی به دخترشان نبود، از حس جدیدی بود که امروز تجربه می‌کردند. حس جدیدی که با ورود یک معلم به زندگی انفرادی دخترشان شکل گرفت. سپیده با دیدن زن و مرد ناخوداگاه لبخند زد و با سرعت بیشتری به سمت‌شان رفت.

- سلام خوش آمدید صندلی خالی هست باید کمی بگردید.

برگشت و جمعیت را با دقت نگاه کرد. اطمینانش را به حرفی که زده بود از دست داد. دوباره گفت: انتهای سالن فکر کنم...

- دوست دارم ایستاده دخترم راتماشا کنم.

لحن قاطع زن سپیده را وادار کرد حرفی نزند. کنار آن‌ها ایستاد. چشمانش را بست. صدای جمعیت که از روی عادت برای کنار رفتن پرده دست می‌زدند حواسش را پرت نکرد. تصاویر گذشته بر سیاهی پلک‌هایش نقش می‌بست. هر تصویر که برایش واضح می‌شد، چشم‌هایش را از خوشحالی فشار می‌داد و تصویر عوض می‌شد.

تصویر اول: چهره دوستش که با بغض می‌گوید دختری را می‌شناسد که مدرسه نمی‌رود.

تصویر دوم: خودش را در خانه مرمرین با پروانه‌ای که لحن شیرین دخترانه‌اش مجبورت می‌کند او را ببوسی ولی پوست صورتش طاقت ندارد.

تصویر سوم: کادویی که برای تولد دو نفره آماده شده، ماسک بنفش با طرح پروانه‌های تابستانی

تصویرچهارم: نگاه‌های سنگین معلم‌های مدرسه که فقط پاکت تسویه حساب کلاس‌های خصوصی خانه مرمرین را می‌دیدند.

تصویرپنجم: اطلاعیه برد پرورشی: گروه تئاتر پروانه‌ها یک نفر عضو می‌پذیرد.

چشمانش را بازمی‌کند. پروانه‌ها روی صحنه ایستاده‌اند. زن و مرد با دیدن لبخند دخترشان از پشت ماسک بنفش بی‌اختیار لبخند می‌زنند. تصویر آخر

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/٠٤
٠
٠
آیا پروانه بیماری پروانه ای داشت؟ امیدوارم توجه بهشون بیشتر بشه، میدونم که خرج این بیمارها خیلی زیاده... داستان قشنگی بود. موفق باشید :)
baran
baran
٩٥/٠٧/٠٥
٠
٠
بله بیماری ای بی واقعا خدا کنه بهشون بیشتر توجه بشه ممنون از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات