حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!
درباره سکوت‌های ما در برابر پایمال شدن حق‌‌مان

حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!

نویسنده : نجمه عرفانیان

یک روایت مظلومانه از کلی حق خورده شده

عذاب وجدان داشتم. هی با خودم می‌گفتم برگردم و بگویم چرا باقی پولم را ندادید؟ اما زشت نیست؟ با خودش نگوید لنگ همین دویست تومان‌ام. ولی آخر حرصم می‌گیرد وقتی می‌بینم به روی خودش هم نمی‌آورد که باید پولی به من پس بدهد، هر چند ناچیز. توی همین فکرها بودم که دیدم خیلی از مغازه دور شدم و حتی اگر تصمیم می‌گرفتم بقیه‌ی پولم را از فروشنده طلب کنم، دیگر حوصله برگشتن این همه راه را نداشتم. راستش بار اول و دومی نیست که وقتی فروشنده باقی پولم را پس نمی‌دهد خجالت می‌کشم به رویش بیاورم. در عین حال همیشه هم احساس حقارت می‌کنم که نتوانستم از حق خودم دفاع کنم. واقعا چرا نمی‌توانم جمله‌ای به این سادگی را بگویم: «ببخشید آقا! فراموش کردین باقی پول را پس بدین.» انگار که منتظرم کسی از در بیاید و علاوه بر پول من، حال آن مرد فروشنده را هم بگیرد.

آدم خجالتی‌ای نیستم اما شاید نگران اینم که دیگران راجع به من چه فکر می‌کنند. مثلا چندباری هم پیش آمده که در اتوبوس برای مسافران من‌کارت زده‌ام و دو سه نفرشان به روی خود نیاورده‌اند که پولم را بدهند. من هم سکوت کردم. اصلا اگر بخواهم نمونه‌های این موارد را بگویم خیلی زیاد است و الان یکی یکی دارند جلوی چشمانم رژه می‌روند. این یکی دیگر خیلی لجم را درمی‌آورد! توی پارک ملت با دوستم قرار داشتم. من به موقع رسیدم و او چهل دقیقه دیرتر! درست است که من عجله‌ای نداشتم اما از این‌که وقت دیگران برایش ارزش نداشت می‌خواستم خفه‌اش کنم. وقتی رسید احوال پرسی کردیم و او تنها به جمله‌ی«ببخشید دیرشد» اکتفا کرد. دیگر نه من حرفی زدم و نه او. من حتی ذره‌ای از ناراحتی‌‌ام را بروز ندادم! اصلا انگار دهانم قفل شده بود که بگویم چرا دیرکردی؟ من این حق را داشتم که بدانم چرا چهل دقیقه معطل شده‌ام. اصلا شاید دلیل قابل قبولی هم داشت اما باز هم مثل همیشه به حقم پشت کردم و وانمود کردم همه چیز برایم عادی است.

وقتی بیشتر با خودم فکر می‌کنم می‌بینم واکنش نشان دادن من خیلی هم دردی را دوا نمی‌کند. نه آن فروشنده با یک حرف من، مقید به پرداخت پول مشتریان می‌شود و نه دوستم با بازخواست شدن، آدمی مسئولیت پذیر و آن‌تایم. با این جوابی که به خودم می‌دهم دلم آرام‌تر می‌شود. 

 

یک روایت تحلیلی درباره کودک دورنی که ظلم پذیر شده 

توقع داریم بعد از دفاع کردن از حق‌مان دقیقا چه اتفاقی بیفتد که می‌گوییم من به تنهایی نمی‌توانم دردی را دوا کنم؟ حق طلبی در ذاتش ارزشمند است فارغ از این‌که بتوانیم حق‌مان را بگیریم یا نه. همین توجه به حق‌های فردی و کوچک است که نمی‌گذارد فروشنده‌ای دست از پا خطا کند یا آدم‌ها در قبال دیگران مسئولیت‌پذیرتر باشند. وقتی در برابر حق وحقوق‌مان سکوت می‌کنیم و واکنشی نشان نمی‌دهیم به این معناست که نسبت به آن بی‌تفاوتیم، پس خیلی طبیعی به نظر می‌رسد که دیگران هم نسبت به حق ما بی‌تفاوت باشند. وقتی خودم برای گرفتن حقم بلند نمی‌شوم چطور انتظار دارم دیگران برایم پاپیش بگذارند؟ درست مثل ساختن روزهای خوب است. انگار منتظریم کسی بیاید و با خودش کلی خوش‌بختی و روز خوب بیاورد. خب نشسته‌ایم و دیده‌ایم که آب هم از آب تکان نخورده.

اصلا واقعا چرا خودم حقم را نگیرم؟ واقعا چرا؟ چه خوب گفته است این شعر که «من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی؛ همه بر می‌خیزند. من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی؛ چه کسی برخیزد؟»

اگر بخواهیم جواب چرایی رفتارمان را بگیریم شاید ساده نباشد. خیلی از رفتارها ریشه در کودک درونی دارند که با ما بزرگ شده‌است. فرض کنید کودکی هفت ساله‌اید که آرام و سربه زیر در کلاس به حرف‌های خانم یا آقای معلم گوش می‌دهید. ناگهان متوجه می‌شوید بغل دستی‌تان پاک‌کن شما را خیلی آرام برمی‌دارد و می‌اندازد داخل کیفش. شما بهت زده و با صدایی لرزان از عصبانیت می‌گویید: «اجازه! احمد پاک‌کن ما رو برداشته! من خودم دیدم!» و توقع دارید همکلاسی‌ها و مخصوصا معلم‌تان از این کار شرم‌آور صورت‌شان سرخ شود و حق احمد را کف دستش بگذارند و درنهایت پاک‌کن را به شما برگردانند. اما معلم‌تان می‌گوید: «ساکت! باز وسط کلاس حرف زدی؟» هرچه شما عز و جز می زنید هیچ فایده‌ای ندارد و ترجیح می‌دهید برای این‌که از کلاس بیرون انداخته نشوید سکوت کنید. به همین سادگی اولین دفاع کردن‌ها از حق‌تان با سرکوب مواجه شد و بقیه شما را دروغگو یا آدم خسیسی که پاک‌کن برایش مهم است خطاب کردند. 

اگر در کودکی پشت پدر و مادرتان قایم می‌شدید تا آن‌ها مثل قهرمانی حق شما را از دیوها بگیرند هم دلیلی دیگر برای عقب کشیدن از گرفتن حق‌تان است. کمی کند و کاو در روزهای خوش کودکی، چندتایی از این خاطرات را برای‌مان زنده می‌کند که این مثال‌ها فقط دو مورد از آن‌ها بود. جمله معروف اما غلطی هم است که می‌گوید حق گرفتنی است نه دادنی. اما باید گفت حق و تکلیف دو روی یک سکه‌اند. یعنی حق هم گرفتنی است و هم دادنی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٦/٢١
١
٢
این دقیقا مشکلی که همیشه دارم و هنوزم نتونستم حلش کنم همین چندهفته پیش بود که مبلغی پول رو توی رو دربایسی به کسی که نمیشناختم قرض دادم و هنوز هم روم نمیشه پسش بگیرم چون دقیقا جمله ای که نوشتید میاد تو ذهن آدم "الان فک میکنن من لنگ همین پولم"
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢٢
٣
٢
لنگ پول هم که نباشی،حقته.مالته.داراییته.باید اونو پس بگیری
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
من یک جمله هایی برای خودم ساختم که اونها رو دراین مواقع بگم.مثلا به فروشنده بگم باقی پول کمه قابل هم نداره اما بهتره به مشتری ها بگید که خورد ندارید تا خدایی نکرده سوتفاهم نشه.کلا همیشه بگید فقط واسه این میگم که بیشترحواسمون باشه :)ممنونم که خوندید
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
با لیلی خانم هم موافقم
یاسین(رضی الله عنه)
یاسین(رضی الله عنه)
٩٥/٠٦/٢٢
٢
٠
من این موضوع رو توی صفِ نونوایی و میوه فروشی ها، با گوشت و پوست حس کردم!! :) بارها پیش اومده که افراد مسن و گاهی جوان، حقم رو میخورن و من شاید فقط توی نصف موارد، حقم رو پس گرفتم. شاید بخاطر مراعاتِ حال ملت یا شایدم نگرانی از ایجاد مجادله. ... مطلب خیلی خوبی بود. خدا قوت
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
من هم دقیقا ازمجادله میترسم.آخه هیشکی هم هیچی نمیگه آدم احساس میکنه دست تنهاست.ولی همون چندبار تذکر دادن بهتر از بی تفاوت بودنه.
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنونم:)
یاسین(رضی الله عنه)
یاسین(رضی الله عنه)
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
موافقم
baran
baran
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
واااااای عالی بود احسنت تک تک مثال هایی که زدید و حتی حرفهایی که تو دلتون میگفتید همیشه من با خودم میگم اون هارو واقعا همین لحظه تصمیم گرفتم حقم رو بگیرم هرچقدر هم کوچیک باشه💪
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
من هم خودم موقع نوشتن مطلب خیلی ازدست خودم حرص می خوردم و منتظر بودم یکی حقمو بخوره تا زود تمرین کنم و حقمو پس بگیرم:) گرفتن حق #هیچ_خجالتی_نداره.ایشالا همه به این واقعیت باور و عمل کنیم..
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
هعییییییییییی....:( من خيلی وقتا شده به خاطر دوستام زود تر رفتم مدرسه ولی اونا قالم گذاشتن و نیومدن بدون هیچ معذرت خواهی:| ای کاش بشه حقمون رو بگیریم حالا اگر نتونیم حقای کوچیکمون رو بگیریم کم کم از گرفتن بزرگ ترین حق هامون هم منع ميشیم!! مرسی واقعآ عالی بود:)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنونم مائده جان.آره چون اونقدر ضعیف میشیم که راه کارمون میشه فرار از موقعیت و دلخوشی های الکی دادن به خودمون.مثلا من فکر می کنم این اختلاس های فراوان و دزدی ها ازهمین جاهای کوچیک آب می خوره که همه یا منافعشون درگیر بوده یا ازترس و خجالت سکوت کردن.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
خعلیم خوب خعلیم عالی اصلا ... سخن از زبان ما گفتید ممنون بابت این مطلب :)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
در این زمینه شاعر میگه : نعمت روی زمین قسمت پرویان است ، خون دل میخورد آنکس که حیایی دارد ..
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
یه بار حتی راننده مسافراش به حد نصاب نرسیده بود و به من گفت یه من کارت دیگه بزن! بعد منم زدم! :| بعد کلی کلنجار رفتم با خودم و تهش گفتم ولش کن زودتر رسیدی! :| این گذشتن از حق همینطور بزرگ میشه و به جایی میرسه که سر اختلاسهایی که از حق ما مردم هستن، راحت میگذریم!
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
والا....من ک اینجوری نیستم اصلا /// تا قرون اخرش رو همون جا ازش میگیرم...اصن هر فکری میخاد بکنه///تا حالا چند بار هم در جاهای مختلف این اتفاق برام افتاده
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣