حافظه الکی! / داستانک
قسمت دوم

حافظه الکی! / داستانک

نویسنده : آلاء

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

آقا مصطفی از زن و بچه‌اش گفته بود، حالا این مغز بیچاره آن را جزو خاطرات خودش پنداشته بودند. آه چه خیالی! این چندمین بار بود که زنی را با صدیقه اشتباه گرفته بود. او که اصلا بچه نداشت داشت؟ کاش حداقل این یکی از خاطرات دیگری نباشد. آخر مگر می‌شود آدم یک چیزی بشنود و آن را بگذارد به حساب پیشینه ذهنی خودش. به قول آن جوانک دکتر عراقی یک جور اختلال مغزی که حرف‌هایی را که زیاد می‌شنید می‌گذاشت به حساب کارهای خودش مثل همان موقع‌ها که وقتی حرف‌های دوستش را از شرکت در عملیات کربلای5 بازگو کرد، همه فکر کردند شوخی می‌کند یا می‌خواهد بگوید بس است دیگر چقدر این‌ها را تعریف می‌کنی خسته شدیم!

ولی او مثل همیشه هاج و واج فقط نگاه کرد، کاش لااقل به کل حافظه‌اش را باخته بود، بهتر از آسیب دیدن قسمتی از آن بود، آن هم به اینصورت. بی توجه به صدا کردن‌های مصطفی فشار جمعیت او را به جلو راند و فشار بغض گلو اشک‌هایش را.

به فضای باز که رسید ایستاد. باز داشت به صدیقه فکر می‌کرد که پسر بچه‌ای او را با دست به مادرش نشان داد و گفت مامان مامان اون آقا چقدر شبیه پدربزرگه!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مائده رئیس الساداتی
مائده رئیس الساداتی
٩٥/٠٦/٢٧
٠
٠
قشنگ...:)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
خوشحالم که خوشت اومده.....:))))))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٢٨
٠
٠
پدربزرگ !!! قشنگ بود :)
آلاء
آلاء
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
مررررررررسی.......:))))))))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات