شماره ناشناس؛ نفس‌های شناس
داستان کوتاه

شماره ناشناس؛ نفس‌های شناس

نویسنده : s_alavi

روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه کهنه که داغ شده بود را استشمام می‌کردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش می‌رسید، حتی می‌شد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید. این ساعت از شب که در آن گیج می‌خوردم اصلا زمان خوبی برای آدم‌های تنها نیست. یا باید یک نفر را داشته باشی که حرف‌های زیر هجده بزنی و چشمانت دو دو بزند یا باید کپه مرگت را بگذاری.

اما من در کمال گنگ احوالی در پیج‌های هنری اینستاگرام چرخ می‌خوردم. خیلی اتفاقی به یک پیج برخوردم که جذبم کرد. نامرد قلم گیرایی داشت و هر چه می‌خواندی سیر نمی‌شدی. در تصاویر و نوشته‌ها غرق شده بودم که یک چیزی توجهم را جلب کرد. دختری به نام آذر برای آخرین پست کلی کامنت گذاشته بود و همانطور که داشتم نوشته‌ها را می‌خواندم هی به کامنت‌ها اضافه می‌شد. آنقدر هم کامنت‌هایش طولانی بود که همان چند کلمه اولی که قربان صدقه یارو رفته بود را می‌خواندم و رها می‌کردم.

محو پیج بودم که تلفن خانه خیلی به موقع زنگ خورد. صفحه را بستم و رفتم و تلفن را جواب دادم. شماره ناشناسی بود که هر چه الو گفتم جواب نداد و قطع کرد. کمی عصبی شدم. این سومین تماس در این دو ساعت بود که پاسخی نمی‌داد.

دوباره برگشتم به حالت قبل و پیج را باز کردم و دیدم این دختر همان‌طور بی پروا دارد کامنت می‌گذارد. در همان حالت عصبی بدون این‌که بخوانم چه نوشته، زیر پست نوشتم خانوم محترم بس کن دیگه. می‌بینی جوابتو نمیده انقدر کامنت نذار. گوشی را خاموش کردم و پرت کردم روی میز.

در تاریکی نشسته بودم و داشتم به صدای نفس‌های آن مزاحم تلفنی فکر می‌کردم که گوشی به صدا در آمد. یک نفر دایرکت پیام داده بود: آقای محترم صاحب اون پیج فوت شده و اون خانوم نامزدشه که تو این بیست و چند روز. هر شب مدام براش کامنت میذاره. لطفا دیگه چیزی بهش نگو. گناه داره بنده خدا!

دستانم یخ کرد و لب‌های خشکید. دوباره برگشتم به پیجش تا گند کاری‌ام را پاک کنم که کامنت آخر آذر دلم را لرزاند. نوشته بود: عزیزم شب از نیمه گذشت. زنگ زدم جواب ندادی. پیام دادم جواب ندادی. من میز را رزرو کرده ام و جلوی کافه منتظرم. کافه چی کم کم دارد جمع و جور میکند که برود. خواهشا زودتر خودت را برسان مردم چپ چپ نگاهم می‌کنند. بدون تو میترسم. اگر باران بگیرد چه؟

گوشی را خاموش کردم و داشتم آخرین نخ سیگار را روشن می‌کردم که دوباره تلفن خانه زنگ زد. راستش این بار باید به این شماره ناشناس و نفسِ شناس بگویم: فلانی جان... حرفت را بی ملاحظه بگو؛ نگذار برای وقتی که دیگر نمی‌توانم جوابت را بدهم.

(علی سلطانی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢١
٠
٠
کار اون خانم هم که نامزدش فوت شده اشتباه بوده..
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/٢١
٠
٠
آخی:( .. چه غمناک:( .. خیلی زود دیر میشه و ادم نباید مدیون دلش بشه درسته .. ولی بعضی وقتا شاید منتظر طرف مقابله ..
baran
baran
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
😢اتفاقا امروز رفتم پیج یکی از دوستان که 19سالش بود و همین چند روز پیش فوت شد بغض عجیبی داشتم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩