به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
داستانک

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

نویسنده : mansooreh_houshmand

توی پاگرد منتظرت هستم، هوا گرگ و میش بود که دست بردم به بوته گل سرخ بی آن‌که از تیغ و خار بترسم، انگار خود گل هم می‌دانست قضیه از چه قرار است که بی چون و چرا خودش را به آغوش انگشت‌هایم سپرد و حالا گلبرگ‌هایش توی کاسه‌ی آب ِکنار قرآن می‌رقصند.

توی پاگرد منتظرت هستم طنین صدایت که می‌گوید: «اولین چای ترش پاییز را با هم سر می‌کشیم خاطرت جمع» توی جانم می‌پیچد و نا خودآگاه لبخند می‌زنم.

نگاهت می‌کنم از آن طرف پنجره به صورتم زل زده‌ای، پیراهن آبی رنگت را از توی چوب رختی در می‌آوری و نگاهت را از من می‌گیری.

توی پاگرد منتظرت هستم انگشت‌هایم به ذق‌ذق کردن افتاده‌اند، راستی اگر بروی چه کسی قلنج انگشت‌هایم را بگیرد. آخ ِمخلوط با حرصم را دربیاورد و بعد با شیطنت بخندد؟

روبروی آینه ایستاده‌ای شانه‌ات را از توی جیب پیراهنت در می‌آوری، موهایت را مرتب می‌کنی، تا پاییز برسد موهایت از شر انگشتانم درامان‌اند.

توی ِ پاگرد منتظرت هستم، نزدیکم می‌شوی، قرآن را برمی‌داری و می‌بوسی. آرام با صدایی که از ته چاه در می‌آید و بغض آلوده است می‌گویم: می‌شود سینی را نگه داری؟

لبه‌های چادرم را می‌گذارم میان لب‌هایم. یقه‌ات را مثل همیشه جا انداخته‌ای، صاف و مرتبش می‌کنم و بعد طبق عادت دست می‌کشم روی سرشانه‌هایت . بغضی که از یک ماه پیش چنبره زده بود روی گلویم بنای باز شدن می‌گذارد.

دستم را عقب میکشم. سینی را از تو می‌گیرم و دو تایی با هم کنار هم تا دم در می‌رویم. رسیده‌ایم به دم در. خدا خدا می‌کنم یک امروز خورشید چند ساعت، چند دقیقه، چند ثانیه دیرتر سر بیرون بیاورد. 

زبانم به گله، به گفتن نرو نمی‌چرخد. دست دراز می‌کنی گوشه چادرم را بو می‌کنی. چشم‌هایم را می‌بندم. وقتی چشم باز می‌کنم به اندازه دو قدم که انگار صد قدم است از من فاصله گرفته‌ای. پشت سرت را نگاه نمی‌کنی. می‌دانم نمی‌خواهی دست ِدلت بلرزد و پشیمان شوی.

کاسه ی آب و گل سرخ را پشت سرت می‌ریزم، لبم را به دندان می‌گزم که صدایم بلند نشود به گفتن نرو بمان. دوباره به پاگرد رسیده‌ام .بی‌تابی بی‌طاقتم کرده، سینی را می‌گذارم روی پله، قرآن را باز می‌کنم؛ «بل احیا عند ربهم یرزقون».

 توی دلم خالی می‌شود. قرآن را می‌بندم و سراسیمه خودم را به کوچه می‌رسانم. می‌خواهم بگویم یادت نرود قول دادی اولین چای ترش پاییز را با هم سر می‌کشیم اما چیزی نمانده از تو به جز اندک بوی عطرت که سوار بر شانه نسیم این‌طرف و آن‌طرف می‌رود.

دوباره توی پاگرد ایستاده‌ام. بیست و پنج پاییز گذشته. خبر داده‌اند امروز می‌آیی. دوباره دست برده‌ام به بوته گل سرخ توی باغچه. عطر چای ترش به پاگرد هم رسیده است.  ایستاده‌ام دورتر از جمعیت، منتظرم بروند که خلوت کنیم. چند ساعتی طول می‌کشد. نزدیکت می‌شوم. از آن خیل عظیم جمعیت تک و توک مانده‌اند. عکس روی سنگ مزارت به تو شبیه نیست. عکست را از توی کیف پولم بیرون می‌کشم و می‌گذارم روی سنگ. نگاهت می‌کنم.

حیف نیست گله کنم؟ سر میگذارم روی سرت می‌شنوی؟ چای ترش آورده‌ام با یک دسته گل سرخ و لیوانت و همان آبنبات‌های با طعم هل که دوست داشتی. اولین روز پاییز است. بیا به عهدت وفا کنیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ بود، مرسی :)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
گوارای روحتون:)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
مگذار درد دل کنم و دردسر شود ، یک سینه حرف هست ولی .چین بس است ...
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
:) امان از نقطه چین ها
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ بود ممنون :-)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
:) قابل نداشت
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
چقدر خوب بود... :)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
خداروشکر دوس داشتید:)
صحاری
صحاری
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
می خواهم بگوبم ...چای ترش و قول پاییز ..("هنوز ") نرو ...بمان ..................................................از سر همین کوچه ای که یادت نیست ..همین بدرقه ای که یادت نیست ..همین صدای سوت قطاری که یادت نیست ..همین جمعه ای که نیامده باشی و یاد ت نیست ..از اول دلتنگی هر چه یادت نیست ..کفشهایی که بزرگ نشدند و یادت نیست ..عطری که رفت و نماند و یادت نیست ..شعری که گفتم و نشنیدی و یادت نیست ..از سر دلخوشی یادت نیست ...من هنوز ترا یادم هست ........................................نوشته تون عالی بود
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
ممنونم بابت این نوشته ی کوتاه سراسر حس خوب:)
رزاس
رزاس
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام اعجاز واژه هایتان جانمان را نواخت و هوای دیدگانمان را بارانی کرد. دست مریزاد
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
:) الحمدالله که دوست داشتید
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود :(( خیلی :(( ممنونم.........
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
:) قابل شمارو نداشت
پربازدیدتریـــن ها
حرمت را ندیده ام...

من به تو وابسته ام، آقا تو راهم می دهی؟

٩٦/٠٧/١٨
همان دختر دوباره به رستوران آمد

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت یازدهم

٩٦/٠٧/١٨
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
حرف های تمام نشدنی

دوست های رادیویی

٩٦/٠٧/١٨
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
تبلیغات