اونی که نباید

اونی که نباید

نویسنده : Kh_mohammad

سه نفر بودند آن‌قدرها هم جان‌شان برای هم در نمی‌رفت ولی می‌شد اسم رفیق روی‌شان گذاشت، اولی قدش از همه بلندتر بود ریش‌هایش هم، دومی معدلش کمی کم بود عقلش هم! سومی نگران دیر کردن قراری که داشت بود.

هفته‌ی دهم لیگ ایران سپری شده بود و هیجانات قابل وصف نبود و سه تفنگ‌دار به دنبال فهمیدن میزان دشت شده‌ی امتیازهای‌شان از فوتبال فانتزی جدیدالتاسیس سایت نود بودند. قبل از ورود به کافی نت نیش‌شان به سبب لطیفه‌ای که سومی علی رغم نگرانی که از قرارش داشت گفته بود باز بود، سه تایی زوایای پنهان لطیفه را برای هم آشکار می‌کردند. خنده تا هنگام درخواست یک سیستم از متصدی کافینت ادامه داشت، متصدی یک دختر خانم بیست و چند ساله بود و کمی اخمو، با اخم شدیدتر گفت نیش‌تان را ببندید و بفرمایید؟!

یکهو خنده تبدیل به جا خوردن شد و این را می‌شد از روی صورت تفنگداران فهمید. اولی گفت یک سیستم می‌خواستیم یعنی سیستم چند بنشینی. هنوز حرفش تمام نشده بود سومی دست دومی را گرفت و بیرون رفتند صدای عذرخواهی اولی شنیده شد و بیرون آمد.

اولی خطاب به سومی: چته؟

سومی: چی! چته! هه! صبور بی تفاوت، بیاین بریم یه جا دیگه

در راه هرکدام‌شان به یک چیز فکر می‌کردند به غیر از سومی که به اهانت و بی‌تفاوتی و قرار همزمان فکر می‌کرد، قطرات عرق و سرخی صورتش گواه ماجرا بود، وقتی به خودش آمد داشت روی صندلی و توی بغل دومی دست و پا می‌زد.

بعد از چند دقیقه که حالش خوب شد، شروع به فخر فروشی کرد که فکر کردین من می‌بازم؟ کور خوانده‌اید و سایر رجزهای قابل و غیر قابل پخش. بعد از خداحافظی به سرعت به خانه برگشت، سه ساعتی وقت برای محیای قرار شدن داشت، خودش را روی مبل ولو کرده بود و قصد فکر کردن داشت، تازه حرکت افکار قطار وار و اتوبان‌طور از مینی‌سیتی مخش شروع شده بود که گوشی پنج و هفت اینچی‌اش شروع به زنگ خوردن کرد.

به غیر از زنگ دلنشین گوشی هیچ چیز آن زنگ خوب نبود.

- الو حالا تو خیابون نگاهتو از ما میدزدیو ندیده رد میشی‌ها ای نامرد

- سلام اخ اخ مردانه متوجه نشدم، آقا خودت میدونی اهل این کارا نیستم، یکم فکرم درگیر بود واسه همین ندیدمت.

- اشکال نداره! خودت چطوری؟

- هیچی نگو که گشنمه و حال درست کردن غذا هم ندارم، از زور شکم شیش هفت ساعتی می‌شه دارم این نخودایی که هفته پیش خردیدیمو میخورم.

-چقد بگم یکیو پیدا ک...

- باز شروع نکن، کار نداری خدافظ!

دوباره صدای گوشیش در آمد، سه پیام خوانده نشده! اولی و دومی و «اونی که باید» یا نباید. یک ساعت وقت داشت، با این‌که کلا سه بار با هم صحبت کرده بودند، آن هم توی دانشگاه، ولی عکسش را توی گوشی سومی ذخیره کرده بود. گوشی را که نگاه کرد، قلبش تندتر زد، موهای طلایی که به زور از زیر روسری دیده می‌شد هم آزارش می‌داد هم آرامش داشت، «دیرنکنی».

حالش بدتر شده بود سرش جای فکرهای بیشتری نداشت، فکر کرد واقعا شروع این نوع دوستی درست است؟ توی قانع کردن خودش برای رفتن مشکل داشت، کلافگی مثل پتو پوشانده بودش آن هم در گرمای غیرقابل تحمل. باز هم گوشی‌اش زنگ خورد، عصبانی شد، ولی استادش بود، می‌گفت چرا پیام دوستاتو جواب نمیدی؟ بعد هم با اولی و دومی می‌ریم بیرون پیاده روی، میایی؟

مِن‌مِن کرد و گفت حتما استاد، خدا خیرتون بده!

استاد: چی؟ چرا؟ ههه آماده شو اومدیم.

تصمیمش را گرفت، رفت توی قسمت پیام‌های «اونی که باید» و نوشت «شرمنده».

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی خوب بود لذت بردم :-)حالا امتیاز سومی تو فوتبال فانتزی چندع؟؟
Kh_mohammad
Kh_mohammad
٩٥/٠٦/٢٠
٠
٠
113
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات