ازدیاد باران / قسمت سوم (پايان)
داستان کوتاه

ازدیاد باران / قسمت سوم (پايان)

نویسنده : faezeh76

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

هنوز گرگ و ميش دم صبح بود كه پوران مادرش را در آغوش سردش كشيد و رفت. من از اتاقم بيرون نيامدم. فقط از پنجره ديدم و تق تق كفش‌هايش را شنيدم. باز به زندگي خودمان برگشتيم و آمدن يك شبه پوران براي‌مان رويايي شده بود كه چرايش را نمي‌دانستيم.

به ظهر نكشيده بود كه كوبه در پي در پي ضربه خورد. مادرم در را باز كرد. من در اتاقم غزل مي‌خواندم. پوران برگشته بود. اين بار با لرز بيشتر و چهره مشوش‌تر. چادرش را محكم گرفته بود، قصد پنهان كردن خودش را داشت . چند برگه از زير چادرش ديده مي‌شد، انگار روزنامه بود. با شتاب خودش را به زير زمين رساند. چمدانش را گذاشت. با هيچ كس حرفي نزد، جواب هيچ كس را نداد. فقط گفت هركسي آمد من نيستم، مگر يك نفر، آن هم راننده ماشيني كه قرار بود با او برود.

ديدم رفت و توي زير زمين روزنامه را خواند. وقتي آمد بيرون چشم‌هایش قرمز شده بود. مي‌خواستم هر طور شده آن روزنامه را به دست بياورم اما نشد. خواستم بروم بيرون اما به من اجازه بيرون رفتن هم داده نشد. پوران منتظر آمدن كسي بود. تا عصر يك لنگه پا ايستاد تا دوباره كوبه در به صدا در آمد . با صداي در چهره پوران رنگ پريده‌تر شد. انگار صوري دميده شده بود. سريع خودش را توی زير زمين پنهان كرد. طبق قرار گذاشته شده خاله‌ام در را بازكرد . مردي چهل ساله كه يك دست كت و شلوار طوسي رنگ نه چندان مرتبي به تن داشت خودش را راننده ماشيني معرفي كرد كه قرار بود پوران را به مقصد نامعلومش برساند. داخل حياط شد، پوران آمد بيرون. كنار درخت چنار حياط ايستاد و با التهاب فراوان باهم صحبت كردند. دست آخر با عصبانيت رویش را برگرداند و گفت ديره، دير... راننده قول داد كه دم غروب بياید وپوران را ببرد.

هر چه خاله و مادرم تمنا كردند پوران دلش را براي‌مان باز نكرد! چادر به سر و به جاي چمدان يك بقچه كوچك به دست در حياط انتظار مي‌كشيد. شب شد، غير منتظره بود اما در آن هواي شهريور ماهي باران خنكي به باريدن گرفت. پوران زير باران نشسته بود و پاهايش را به زمين مي‌كوبيد و با انگشتان دستش بازي مي‌كرد و يك باره هم زد زير گريه. خاله و مادرم همراهي‌اش

كردند اما در زير گريه پوران هم چيزي دست گيرمان نشد! ناگهان كوچه‌مان رنگ باخت، انگار شلوغ شده باشد. صداي اتومبيل‌هايي كه طول كوچه را طي مي‌كردند پر شد. پوران هول كرده بود به انتهاي حياط مي‌دويد و مي‌گفت در را باز نكنيد. در خانه‌مان مورد هجوم ماموران دولت قرار گرفته بود. انگار به جاي كوبه در پتك مي‌زدند. پوران اشك مي‌ريخت. خيس شده بود و حياط را مي‌دويد تا راهي پيدا كند. من به سمتش رفتم در راه پله‌اي را كه به پشت بام راه داشت چنگ مي‌زد و مي گفت بازش كن. گفتم پوران مدت‌هاست بسته است و قفل در را نشانش دادم. خواستم كليدش را بيارم كه در خانه با صداي مهيبي گشوده شد. پوران چون دخترك كوچكي به پشت من پناه برد. انگشتان لرزانش را بر روي شانه‌ام گذاشت و گفت احمد ...

قلبم جان داد، تا به حال من را زياد صدا زده بود. با خنده با خشم با كنايه با مهرباني اما هيچ وقت با عجز اسم مرا صدا نكرده بود. دو سرباز به طرز وحشيانه‌اي دست پوران را از شانه‌ام چنگ زدند و مردي ستاره به دوش با خشم پوران را نگاه مي‌كرد و سه مرد قوي هيكل هم در ابتداي حياط‌مان ايستاده بودند. خاله‌ام شيون به راه انداخته بود و مادرم هم همراه او اشك مي‌ريخت.

آخر به كدامين گناه پوران مي‌رود؟! همه‌مان خيس اشك شده بوديم. قلبم ترك برداشته بود، من ناتوان بودم از اين‌كه پوران را پس بگيرم. دخترك بيچاره را در آن شب باراني بر روي زمين كشاندند و رفتند. ديگر صداي تق تق كفش‌هاي پوران نمي‌آمد. پاشنه كفش‌هايش بر روي زمين كشيده مي‌شد. پوران هم گريه سر داده بود و مي‌گفت به آرزوهايم نرسيدم احمد، نرسيدم... و اين آخرين باري بود كه صداي پوران را شنيدم.

خانه‌مان در آن شب باراني آتش گرفت. همه عزادار رفتن غريبانه پوران شديم. چيزي درون زير زمين شعله‌ورم كرد. روزنامه پوران را برداشتم و نوشته مرگ بارش را خوندم. دو شب پيش سرهنگ به ضرب گلوله همسرش در ويلايي كشته شده بود. همسرش؟ يعني پوران... آن دستان هنرمند چه كرده بود. چه چيزي پوران را آنقدر بي‌رحم كرده بود كه به جاي سوزن و سيم‌هاي تار، مرگ را در آن دستان كشيده جاي داده بو . با همان خط خوش‌اش كه معلوم بود لرزان شده در گوشه روزنامه مطلبي را اضافه كرده بود . انگار پوران طاقتي برايش نمانده بود، انگار مردانگي به دور بازو نبود وگرنه سرهنگ مردانه تمام مي‌شد. سرهنگ همان مرد روياهاي پوران جز بازي پول با آدم‌ها چيز ديگري بلد نبود و براي اين بازي حتي از مهره‌اي به نام پوران هم دريغ نكرده بود. بانوي جوان ما نقش اول بزم‌هاي شبانه‌اي شده بود كه سرهنگ را به خواسته‌هايش نزديك‌تر مي‌كرد.

آن شب تا صبح باران باريد، آن‌قدري كه در حياط‌مان رودهاي سيل و اشك جاري شد. باران زياد باريد. گفته بودم كه پوران همه چيز را زيادش دوست مي‌داشت براي همين باران هم زياد باريد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود، مخصوصا صحنه دستگیری اینقدر پرکشش بود که یک لحظه از روزنامه توی زیرزمین یادم رفت و مونده بودم چرا اینجوری شد :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٦/٢١
٠
٠
ممنونم از نظرتون لطف داريد ...خوشحال شدم كه به نظرتون قشنگ بوده...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
بسیار زیبا نوشته بودی فائزه ی عزیزم :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنونم الهام جان.....
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات