تغییر ده قضا را ...

تغییر ده قضا را ...

نویسنده : shahrvand_che

ساعت زنگ می‌زند؛ از زیرِ پتو، دستی دراز می‌شود و دکمه بالای ساعت را می‌فشارد و دوباره به زیرِ پتو بر می‌گردد. با چشمانی تقریباً بسته، مسیرِ اتاق به دستشویی را از راهرو طی می‌کند. در طولِ مسیر هم گهگاهی پشتِ دستش یا بازویش به دیوار کشیده می‌شود.

جالباسیِ پشتِ در را سبک‌تر می‌کند و با لباس‌هایی تقریباً مرتب، درحالی که به سمتِ درِ خانه می‌دود، از خانه بیرون می‌زند.

بعد از پشتِ سر گذاشتنِ خیابان‌هایی پُر ترافیک، به اداره می‌رسد و می‌داند که امروز هم قرار است قریب به هشت ساعت، با ارباب رجوع سر و کله بزند و همان داستان‌های دیروزهایش دوباره تکرار شود.

درِ خانه باز می‌شود؛ کیفی را با دستِ چپش گرفته و کُتی را با دستِ راستش، از جلوی استخوانِ ترقوه گرفته و از روی شانه‌اش آویزان است و ادامه‌اش هم تا پایینِ کتفِ او آمده و ریز تکان‌هایی می‌خورد. قبضی هم با باز شدنِ در، به پرواز در می‌آید و داخلِ خانه فرود می‌آید. به پذیرایی که می‌رسد، کت و کیف را روی یکی از مبل‌ها پیاده می‌کند و خودش هم روی مبلی که دقیقاً جلوی تلویزیون است می‌نشیند تا استراحتی کند. تلویزیون را هم روشن و کمی کانال‌هایش را بالا و پایین می‌کند.

به اتاق می‌رود و لباس‌هایش را عوض می‌کند. به آشپزخانه بر می‌گردد و غذا را روی گاز می‌گذارد و دوباره به روی مبلِ جلوی تلویزیون بر می‌گردد. تا وقتی که بویی به مشامش می‌خورد که خبر از سوختنِ غذا می‌دهد؛ باز هم مانندِ هر شب، باید غذایی سوخته بخورد.

بعد از دیدنِ سریالی که آن هم مانندِ شب‌های قبل است و در این قسمتش هم اتفاقی نیافتاده، دیگر ساعت هم به یازده نزدیک می‌شود؛ به اتاقش بر می‌گردد. آن‌قدر خسته است که دوست دارد تا یک هفته فقط بخوابد؛ ولی این خیالش هم عمری ندارد و یادش می‌افتد که فردا هم باید همان کارهایی که امروز کرده را دوباره تکرار کند و امروزی که تنها فرقش نسبت به دیروز، نمکِ بیشترِ ناهارش بوده، دوباره تکرار کند.

ساعت زنگ می‌زند و خبرِ صبحِ دیگری را می‌دهد؛ شاید هم دیروزی دیگر... دستی از زیرِ پتو بیرون می‌پَرد و ساعت را خفه می‌کند و باز به جایش بر می‌گردد... دوباره شروع شد!

همه‌ی ما تغییر می‌خواهیم... هرکدام‌مان به یک صورت! تا به حال به آن فکر کرده‌ایم؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدصنعتیـ
محمدصنعتیـ
٩٥/٠٦/٢٠
٠
٠
بعله دگ: دی...ممنون قشنگ بود
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٦/٢٠
٠
٠
خواهش،تشکر از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات