«فروشنده» و  چهارتا بی‌شعور!

«فروشنده» و چهارتا بی‌شعور!

نویسنده : Ali_emadi

شب قبل با جمعی از دوستان رفتیم به تماشای فیلم «فروشنده»ی اصغر فرهادی و می‌خواستم این‌جا از حس و حال فیلم بگویم و در حد سواد خودم با فیلم‌های قبلی ایشان مقایسه کنم، که حین تماشای فیلم یک اتفاقاتی افتاد که ترجیح دادم کلا موضوع متنم را عوض کنم و به آن اتفاق بپردازم.

در مورد این فیلم فقط این را بگویم که شاهکاری دیگر از آقای فرهادی که میخکوبش خواهید شد. حتما این فیلم را روی پرده سینما ببینید. حتما ببینید...

و اما اتفاق دیشب:

آقا تو را خدا با چهارتا بی‌شعور نروید سینما! من رفتم عصبی شدم. حالا درست که آن چهارتا رفیق‌هایم هستند! ولی خوب بی‌شعور فرهنگی‌اند!

وقتی توی سالن بزرگ سینما دو تای‌‌شان بیفتند اینورت و دوتای‌شان هم آن ور، خودتان حدس می‌زنید چی می‌شود دیگر.

وقتی از اول فیلم (آن هم این فیلم) رفیق سمت راستی یک سره سرش توی گوشی‌اش است و نمی‌دانی با کی چت می‌کند، فقط نور صفحه گوشی‌اش توی چشمت است و می‌دانی حتما تا چند ردیف پشت سر را هم اذیت می‌کند نمی‌دانی باید چه کار کنی. حالا فکر کنید هر چند دقیقه یک بار سرش را می‌آورد بالا و بلند می‌پرسد اینجاش چی شد علی؟! و تو مجبوری برای حفظ نظم سالن سرت را ببری دم گوشش و آرام بگویی: خفه شو داداش! 

یا وقتی رفیق سمت چپی‌ات آخرین فیلمی که توی سینما دیده «اخراجی‌های ۳» بوده و کل برداشت و درکش از سینما همان قدر است، توی جدی‌ترین لحظات فیلم یک اتفاق تلخ را طنز برداشت می‌کند و می‌زند زیر خنده، و آن موقع هم این‌که همه برگردند نگاهش کنند از تعجب، اتفاق قابل حدسی است! آخر مگر می‌شود یه نفر این‌قدر درکش از سینما با آن پانصد نفر دیگر توی سالن فرق کند؟ البته از این دست آدم‌هایی که توقع‌شان از سینما فقط خندیدن است هنوز هستند متاسفانه؛ به امید انقراض!

از آن دوتای دورتر از خودم هم نگویم که اگر بگویم بغض می‌کنم. انگار آمدند سینما تا فقط تو را اذیت کنند! وقتی مقابل شوخی‌های بی جای‌شان فقط سکوت می‌کنی باز هم بی‌خیال نمی‌شوند که! وقتی آن یکی می‌گوید اوه اوه علی آقا رو ببینین چقدر متمدّن و با فرهنگ غرق هنر شدن! بعد آن یکی در جوابش می‌گوید: ایشون رو اذیت نکنین، در حال تحلیل فیلم هستن که جمعه شب قراره برن برنامه هفت برای نقد! و تو همچنان مجبوری ادب را رعایت کنی!

و این‌طوری می‌شود که فیلم به این قشنگی را با این‌که کامل دیدی بهت نچسبد و مجبوری بعدا بروی دوباره ببینی!

و خلاصه این‌که با بی‌شعورانِ فرهنگی نروید سینما. 

البته اگر بعضی از شماها هم توقع‌تان از سینما مثل دوستان من است دعوت کسانی که عشق سینما هستند را رد کنید، چون بعدش آن‌ها مجبورند مثل من به شکر خوردن بیفتند! 

باز هم می‌گویم، فروشنده را ببینید، ترجیحا تنهایی ببینید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
خخخ خدا صبرت بده:-)
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
اخی:) با یکی میرفتین ک اذیت نشین خب.. حالا دوباره خواستین برین با یمی برین ک اذیت نشین!! چشم فروشنده رو هم میبینیم انشالله:) با تشکر :دی
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
:)))) البته خوب به نظر من هرجایی واکنش مشخصی رو می طلبه . من بر عکس شما فیلم طنزی را به یک عده سیب زمینی در سینما دیدم و اتفاقا سینما خلوت بود و فقط دو نفر خانم پشت سرما بودند. هرچه صحنه خنده دار در فیلم بود و من قهقهه میزدم همه ساکت بودن و گاهی هم بهم چشم غره میرفتن که "آخه به چی میخندی ! " اونم در حالیکه برای من سوال بود چرا کسی نمیخنده ! مثلا فرض کنید در کل فیلم سن پترزبرگ هیچ نخنده و طنزش رو درک نکنه و بعد هم بگه چه فیلم بیخود ومسخره ای بود ! درست تر این هست که بگیم با ادمهای "هم فاز" یا حداقل " ایی کیوی بالا" باید به سینما رفت! چند تا صحنه ای که از فروشنده دیدم به نظرم فضای غمگینی داشت و کلا اهل فیلم هایی با فضا این چنینی نیستم حتی اگر شهاب حسینی در آن بازی کرده باشه !
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
بله...درسته
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٨
٠
٠
واقعا با بیشعور فرهنگی نباید رفت سینما!! منم خاطرات زیادی دارم از این نوع که ناگفتنم بهتر است! :(
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات