موش و گربه بازی شاه عباس و شیخ بهایی!
اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

موش و گربه بازی شاه عباس و شیخ بهایی!

نویسنده : Mostafa

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه «شیخ بهائی» رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتیِ آن‌ها بهتر است یا تربیت خانوادگی‌شان؟

شیخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من «اصالت» ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که «تربیت» مهم‌تر است.

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ یک نتوانستند دیگری را قانع کنند. به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

 

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره‌ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمان‌خانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آن‌جا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم «تربیت» از «اصالت» مهم‌تر است ما این گربه‌های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت «تربیت» است.

 

شیخ در عین این‌که هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می‌پذیرم و آن این‌که فردا هم گربه‌ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این‌چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آن‌ها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می‌شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

 

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی‌درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه‌های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف‌هایش می‌دید زیر لب برای شیخ رجز می‌خواند که در این زمان شیخ موش‌ها را رها کرد. در آن هنگام، هنگامه‌ای به پا شد یک گربه به شرق، دیگری به غرب، آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

 

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه «تربیت» هم بسیار مهم است ولی«اصالت» مهم‌تر. یادت باشد با «تربیت» می‌توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و «اصالت» خود بر می‌گردد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٨
٠
٠
جالب بود.ممنون مصطفی جان.
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١١
٠
٠
خواهش میشوم علیرضا جان
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
خیلی باحال بود......... بسیار تشکر.....
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
بسیار خواهش میشوم
bye
bye
٩١/١٢/١٠
١
٠
مرسی عزیز...
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١١
٠
٠
خواهش عزیز
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/١٠
٠
٠
هر کسی کو دورماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/١١
١
٠
من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بد حالان و خوشحالان شدم./ هر کسی از ظن خود شد یار من/ و ز درون من نجست اسرار من ... بازم بگم؟!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/١٢
٠
٠
لیکن سارابانو کووووووووووووووووووش؟دلمان واسش تنگیده!
PAEEZ
PAEEZ
٩١/١٢/١٢
٠
٠
بی زحمت ادامه بدین:دی
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
بشنو این نی چون شکایت می‌کند/ از جداییها حکایت می‌کند/ کز نیستان تا مرا ببریده‌اند/ در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند/ سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق/ هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش/ من به هر جمعیتی نالان شدم/ جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم/ هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من/ سر من از نالهٔ من دور نیست/ لیک چشم و گوش را آن نور نیست/تن ز جان و جان ز تن مستور نیست/لیک کس را دید جان دستور نیست/ آتشست این بانگ نای و نیست باد/ هر که این آتش ندارد نیست باد/ آتش عشقست کاندر نی فتاد/ // جوشش عشقست کاندر می فتاد/ نی حریف هرکه از یاری برید/ پرده‌هااش پرده‌های ما درید/ همچو نی زهری و تریاقی کی دید/ همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید/ نی حدیث راه پر خون می‌کند/ قصه‌های عشق مجنون می‌کند/ محرم این هوش جز بیهوش نیست/ مر زبان را مشتری جز گوش نیست/ در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد/ روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست/ هر که جز ماهی ز آبش سیر شد/ هرکه بی روزیست روزش دیر شد/ در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام/
نسیم
نسیم
٩١/١٢/١٤
١
٠
قشنگ بود سپاس...
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم درود...
sasa10
sasa10
٩١/١٢/٢٧
٠
٠
هیییی.جالب بود
Mostafa
Mostafa
٩٢/٠١/٢٠
٠
٠
هیییی خواهش میشم.. ممنون
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
من هم ممنونم جالب بود
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٢/٠٧/١٩
٠
٠
سلام ... این در تضاد با این ضرب المثل است که می گوید /// ادم خوابیده بیدار می شود ولی کسی که بخواب زده بیدار نمیشود /// تربیت انسان با حیوان متفاوت است
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣