دلم شور می‌زند! ‌

دلم شور می‌زند! ‌

نویسنده : وبگردی

دلم برای فردا شور می‌زند!

اصلاً نباید فاصله خوشبختی یک صبحانه مفصل با نان بربری تازه و پنیر و گردو خامه شکلاتی، تا ناهار که لوبیاپلو است و خربزه و دیگر مخلفات کنار همه ساکنین خانه‌ای که 25سال مهمانش بودی به اضافه نوه‌ها این‌قدر کوتاه باشد.

اصلاً نباید وقتی همه سر میز غذا نشسته‌اند و دارند لذت می‌برند از با هم بودنشان صدای اخبار ساعت دو قاطی صدای قاشق و چنگالشان شود. بعد این می‌شود که همه بی‌آوا می‌شوند. بی‌صدا. یادشان می‌رود داشتند در مورد چه حرف می‌زدند. خودشان روی این صندلی‌های فلزی نشسته‌اند که روکشش را مادر هر یکی دو سال عوض می‌کند، اما فکرشان درگیر خیابان‌های سوریه است. 

آرزویشان؟ این‌که خبر را مردم سوریه نشنیده باشند حتی اگر برای ناهار لوبیا پلو نداشته باشند. حتی اگر همه‌شان دیگر دور هم نباشند. 

این‌طوری است که امروز از هر ایستگاه که عبور می‌کردم دلهره‌ام بیشتر می‌شد. انگار روز تندتر از ایستگاه‌های مترو داشت می‌گذشت و به فردا می‌رسید.

اصلاً همه ناوگان‌های جنگی توی دل من داشتند آماده می‌شدند انگار. جهانِ توی دلم آشوب بود.

همان یک خیابان را هم تاکسی سوار شدم. راننده داشت با زوجی که عقب نشسته بودند از میدان امام حسین(ع) می‌گفت و پرچمی که 14 سال پیش گذاشته بودند تا مردم بهش دخیل ببندند. و این‌که همه این‌ها دکان و بازار است.  و من دلم زیارت عاشورا می‌خواست .

اسکناس پانصدی‌ام را دادم که زودتر پیاده شوم. جلوی قنادی خوشه که قرار نبود دل مرا شیرین کند.

مرد قصاب پشت دخلش ایستاده بود به نماز. دیدم. توی هیچ‌کدام از یخچال‌هایش گوشت نداشت. ساطور و چاقواش را شسته بود گذاشته بود سر جایش. هنوز اذان نگفته بودند.

و من هنوز دلم شور می‌زند.

منبع:

http://mostatab.blogfa.com/post-232.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٨
٠
٠
اینقدر دلش شور زد که منم استرس گرفتم!!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨