اتول سفید! / داستان کوتاه
داستان کوتاه

اتول سفید! / داستان کوتاه

نویسنده : فرانک باباپور

همیشه توی رویاهایم مثل هر دختر دیگری، مردی را می‌دیدم که سوار بر اسب سفید می‌تازد و از دوردست‌ها می‌آید سمتم و بعد با شاخه گلی دلم را می‌برد و یک دل نه صد دل عاشقش می‌شوم. اما هیچ‌وقت این اتفاق برای هیچ دختر هم سن و سال منی نیفتاد. تقصیر ما هم نبود. تقصیر غیر قانونی بودن تردد احشام در خیابان‌های شهر هم نبود. تقصیر انیمیشن‌های شرکت والت دیزنی بود که همیشه یک شاهزاده‌ی اسب سفید سوار و یک دختر مو طلاییِ چشم آبی نقش‌های اولش بودند. همین شد که شاید به جای اسب سفید، به ماشین سفید هم رضایت دادیم. گفتیم طرف با ماشین سفید بیاید و یک شاخه گل بدهد هم قبول است. شاخه گل نداد یک بستنی قیفی دو رنگ که لااقل بدهد دست‌مان.

اولینش هم خیلی زود پیدا شد. کنار خیابان ایستاده بودم تا از عرضش عبور کنم، که یک ماشین سفید با یک راننده‌ی جوان و به چشم برادری ترگل ورگل از آن سر خیابان پیدایش شد. گیر کرده بود پشت چراغ قرمز و میان انبوه ماشین‌هایی که بعد از چراغ قرمز چنان هول برشان می‌دارد که انگار دو دقیقه پشت چراغ بودن چقدر از زمان مهم‌شان را هدر می‌دهد، داشت می‌آمد سمت من. برعکس تمام ماشین‌هایی که به روبرو نگاه می‌کردند و مدام بیشتر گاز می‌دادند و دنده عوض می‌کردند، او آرام و با همان دنده‌ی یک به سمت من می‌آمد. دل توی دلم نبود. اگر ایستاد و شیشه ماشین را داد پایین چه بگویم؟ اگر خم شد و در را باز کرد چه کار کنم؟ البته این یکی واقعا زشت بود، هر قدر هم قرار بود عاشقم شده باشد و من هم به چشم برادری خوشم آمده باشد، بازهم نمی‌توانست اینطوری پیش برود. اصلا رسمش این نبود. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر خم شد و در سمت عقب را باز کرد، معلوم می‌شود پسر خوبی است. هر چند که باز هم سوار نمی‌شدم. توی همین فکرها بودم که سرعتش کمتر و کمتر شد و رسید پیش پای من. سرعت او کمتر می‌شد و سرعت تپش‌های قلب من بیشتر. سرعت قلبم آن‌قدر زیاد شد که چشم‌هایم را بستم. دیگر ندیدم قرار است خم شود در عقب را باز کند یا شیشه را بدهد پایین، فقط صدای بوق شنیدم. یک بوق ریز که راننده‌ها برای عرض ارادت می‌زنند. یک بوق ریز که می‌توانست کلی حرف داشته باشد.

هیچوقت باز کردن چشم‌هایم اینقدر طول نکشیده بود. شاید می‌خواستم حرکت مژه‌ها و نگاهِ ناگاهم، برای ابد نقش ببندد توی ذهنش. همان موقع بود که کاپوت عقبش را دیدم. حتی صبر نکرده بود چشم‌هایم را باز کنم. از چند سانتیمتری‌ام پیچیده بود توی کوچه‌ای که من ابتدایش ایستاده بودم. پیچیده بود و فقط رد گرد و غبار روی لبه‌ی آیینه سمت راستش، مانده بود روی لباسم...

=============

پی نوشت: داستان این اتول سفید ادامه دارد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١١
١
٠
اقای استانه ک نبودن؟ خخخ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
نه ولی قسمتای بعدی پیداشون میشه! :دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
: | خیلی جالبه عکس متن؛ ماشین ماست:|
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
آره خودم گفتم عکس سورن سفید بذارن!! خخخخ
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
اقای استاته ناراحتی نداره ماشین مام هس:دی خخخخ
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
مدل چنده؟؟ راضی این ازش؟؟
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
الان دارین واقعی میپرسین؟:دی فک کنم۹۲اااره خیلی نرم و خوبه زیرپاش کلا دوسش دارم:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
آره جدی پرسیدم. بیشتر از هشتاد ماشین به لرزش نمیفته؟ مال ما مدل 89 یه زیاد راضی نیستم ازش. جاده ش اصلا خوب نی
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
خخخخ وسط جیم دارین درباره‌ی ماشین حرف میزنین؟؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
باید از هر فرصتی استفاده کرد! شما چی؟ سورن ندارین؟
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
نه لرزش نداره .. خیلی خوبه تو جاده هم زیاد رفتیم مشکلی نداره:دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
فروشنده بودید با من تماس بگیرید. متشکرم
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خخخخخ... خیلی خوب بود فرانک بانو=)))) + اتول چیهههه؟؟؟؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
اتول همان اتومبیل است که کوچه بازاری ها میگن اتول! :دی / خیلی ممنون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خیلی خوب بود :) منتظر ادامش هستیم :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خیلی ممنون :) ایشالا ایشالا :))
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
بی صبرانه منتظررقسمت های بعدیشم: ))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
ان شاالله. ممنون که خوندی :)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خوب و عالی و منتظر ادامه هستم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خیلی ممنون جات :)) ان شاالله ان شاالله.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خخخخ: ) عالی بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
خیلی ممنون :) خلاصه که ماهم از این داستانا داریم! خخخ / شما مگه مسافرت نیستین؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
:) خب اینترت دارم
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
چه دقت نظری داشته که از راه دور رصد کرده راننده اتول سفید و!!! :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
وقتی منتظر مرد سوار بر اسب سفید باشی همین میشه دیگه! ممنون که خوندین :)
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
خخخ واقعا خوب نوشته بودین منتظر بخش دو اتولتون هستم :-)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
خیلی ممنونم. ان شاالله :))
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
چه باحال:)ادامه داستان کی میاد رو سایت؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
خیلی خیلی ممنون :) ان شاالله بین سه روز تا یک هفته آینده :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
ینی تو اون چند ثانیه 15 -16 خط فکر کردین؟؟:دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
تو چند لحظه شما هم میبینین، هم میشنوین، هم فکر می کنین؛ تازه چند فکر موازی هم میشه باشن. بعد همه اینا رو بخواین بنویسین میشه همینقد و شایدم بیشتر :))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
همش تقصیر این راننده های بی مقرراته!، گه راهنما میزد معلوم بود میخواد بره تو گوچه این همه ماجرا نمیشد.. ببین چیجوریی ذهن مردم رو مشوش میکننا... هیعع!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
خخخخ. آره واقعا. چه آدم های بی مبالاتی. با ذهن و روان و دل یک جوان یا حتی نوجوان بازی میکنن! :)))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات