بعد هم راهش را گرفت و رفت

بعد هم راهش را گرفت و رفت

نویسنده : M_Astigmat

امروز می‌خواستم به اداره پست بروم، کمی دور است و مستلزم سه بار سوار تاکسی شدن است. آری خب این‌جا اصلا اتوبوس وجود ندارد. سوار یک سمند زرد رنگ شدم، یک نفر جلو نشسته بود و کمی شباهت به جرج کلونی داشت، من هم عقب نشستم و کسی کنارم نبود. زیر لب شعر «به جای زاهدان با جا نماز و شانه در مسجد» را زمزمه می‌کردم، شیشه ماشین را آوردم پایین و شهر را نظاره‌گر شدم، همه چیز را می‌توانستی ببینی. یک دیوانه که با سگ سیاهش در کنار یک سمساری به دیوار تکیه داده است، یک طلا فروش که تنش بوی نوشابه می‌دهد و معتقد است که از پیروان حضرت یحیی است، پسر بچه شانزده ساله و بدون ریش و سبیلی که سوار بر پرشیاست و آهنگ جدید ساسی مانکن را گوش می‌دهد و مدفوعِ خاکستری رنگ یک گربه که در دل یک خاکریزِ کوچک پنهان شده و فقط کمی از آن بیرون آمده است.

در پیشِ راننده گلایه کردم و گفتم چقدر مردم بیکارند، چه کارهایی که نمی‌کنند، آن کسی که کنار راننده بود گفت: واقعا این‌طور فکر می‌کنی؟ پُز یک دانشجوی فرهیخته را گرفتم و گفتم: بله، من سه ترم است که درس مردم شناسی را با فلان استاد پاس کرده‌ام، آن هم با نمره عالی. بعد کیف پولم را باز کردم و مبلغ دو هزار تومان به راننده تقدیم کردم. راننده با یک لبخند ملیح گفت: یک بار هم مردم شناسی را با راننده تاکسی‌ها پاس کنید. بعد هم راهش را گرفت و رفت .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
راننده تاکسیه هم خوب جوابی داده:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
چون همه متقاضی شغل اداری و رسمی هستن؛ دیگه کسی به علاقه و استعدادی که داره فکر نمیکنه و همین باعث میشه یه عده که شاغلن از کارشون ناراضی،و یه عده که بیکارن،از بیکاری ناراضی یا بهش عادت کردن.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٧/١٤
٠
٠
چرا بوی نوشابه؟؟ برای مردم شناسی باید بین مردم بود مثل راننده تاکسی :) کدوم شهر اتوبوس نداره؟!
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٧/١٥
٠
٠
:) خعلی از شهرها. مثلا برا مردم شناسی هی قدم بزنی و بهشون لبخند بزنی :))))))))
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
درد و دل با خدا

بغضت رو بشکن

٩٦/٠٧/٠٢
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
تبلیغات