درباره یک فاقد ناموس

درباره یک فاقد ناموس

نویسنده : M_Astigmat

به سان اغلب افراد، من هم در نوجوانی مبتلا به یک نوع چالش جنسی شدم. چالشی که خب البته ناخواسته واردش شدم. البته این اولین چالش بود. چرا که بعد از آن هم اتفاقاتی نظیر آن برایم افتاد ولی نقطه عطف آن، اولین چالش است. حالا بد به دلتان راه ندهید فقط ادامه داستان را بخوانید.

تابستان‌ها وقتی دما از 50 تعدی می‌کرد، رخصت و مبلغ ناچیزی از پدر گرانقدر می‌گرفتم تا بروم به سوپر مارکت و بعد از آن معده مبارک را از انواع و اقسام خوراکی‌ها ، مملو می‌کردم. آدامس خرسی، بستنی توپی و ویفر موزی پایه ثابت خوراکی‌های روزانه‌ام بود. سوپر مارکت پشت پارک محله‌مان مستقر بود.

از کوچه که خارج شدم، قدم‌هایم به سمت جاده اصلی و پارک محل جاری شد. به پارک که رسیدم، چند پسر بچه را دیدم که مشغول بازی‌اند، به خاطر آوردم آن روز که مسابقه دوچرخه سواری بین بچه‌های محل برگزار کردیم، این پسر بچه‌ها مزاحم زلیخا دختر همسایه‌مان شده بودند. فلذا هنگامی که آن‌ها را در پارک دیدم، با چند قلوه سنگ و تکه‌های کوچک آجر و بلوک، آن‌ها را روانه محله‌شان کردم. یکی‌شان گفت با پسرعموهایش می‌آید، خودم را به بی‌خیالی زدم و به سمت سوپر مارکت حرکت کردم. به سوپر مارکت که رسیدم به پسر صاحب مغازه سلام کردم. پدرش رفته بود مسافرت تابستانی. حدودا 26 سال سن داشت و یک نخ سیگار ارزان قیمت می‌کشید. چهره کریه و ابروهای به هم پیوسته‌اش مرا یاد بانوان دربار ناصر الدین شاه انداخت. قبل از آن که چیزی بردارم به من گفت: «بیا پشت ویترین تا ماهی‌های عظیم الجثه‌ام که در آکواریوم‌اند را به تو نشان دهم!» [امروزه می‌گویند کبوترِ سیگار کش، خرگوشِ فوتبالیست و از این قبیل موارد] من رفتم پشت ویترین، قدم نمی‌رسید. فلذا چارپایه کوتاهی را زیر پاهایم گذاشت و گفت ماهی‌ها را ببین. دیدم آنقدرها هم عظیم الجثه نیستند، خواستم بیایم پایین، یکهو متوجه حرکاتی از آن زشت خویِ فاقدِ ناموس شدم. بله خب یک جاهایی از اندام جنسی او به یک جاهایی از اندام جنسی من خورد [البته که شلوار ما بین‌شان بود!]، انگار خوشش می‌آمد.

فی الواقع من نمی‌دانستم چنین رذالتی موجب لذت برخی‌ها می‌شود. اصلا نمی‌دانستم چیزی تحت عنوان همجنسبازی وجود دارد. فقط به من یاد داده بودند که اگر کسی به آنجایت دست زد(!) کار زشتی کرده است. اولش هُل شده بودم و چند ثانیه‌ای مات مانده بودم. بعد او را هل دادم و گریه کنان به سمت خانه فرار کردم. در راه برگشت و در پارک آن پسر بچه را با پسر عموهایش دیدم. بعد از دیدن اشک‌هایم بی آنکه چیزی بگویند، سنگ‌هایی که در دست داشتند را به زمین انداختند و راه‌شان را گرفتند و رفتند .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_rastegar
h_rastegar
٩٥/٠٦/٢٨
٣
٠
تاثیر این موضوع گاهی تا آخر عمر روی انسان ها میمونه. هرچند زمان کوتاهی باشه و آزار شدید نباشه ولی اثرش تا سالهای سال باقی میمونه روی روان آدم. متاسفانه زیاد شدن فاصله ازدواج توی جوون ها فساد زیادی به وجود آورده. خیلی از خانم هایی که لباس های چسبان می پوشند که واقعا تحریک کننده است. خیلی از پسر هایی که درگیر خیلی از مسائل میشد می شد با یک سری آموزش مهارت های زندگی و کوتاه شدن فاصله تحریک جنسی و ازدواج این مشکلات نباشه.
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
ممنونم از کامنت تون و صد در صد باهاتون موافقم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢٩
٠
٠
اول فکر کردم این اقا،پسر عمو پسرانی هستند که انها را با سنگ و چوب زدید:)
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
نه بابا بندگون خدا
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
چه مطلب منشوری بودش ها :)))))))
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
بدجوری :D
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
تبلیغات
تبلیغات