او می‌گوید تو گلدان خانواده مایی

او می‌گوید تو گلدان خانواده مایی

نویسنده : M_Astigmat

برادرم خیلی خوب است. من باورم نمی‌شود برادرم ماه آتی وارد 35 سالگی‌اش می‌شود، او در بزرگترین پتروشیمی کشور که یک نهاد وابسته به وزارت نفت است، شاغل است. یک خانه و یک ماشین هم دارد. اوضاعش نسبتاً خوب است. اما آن نقطه‌ای که سبب شد درباره‌اش بنویسم، مهر، عطوفت و همذات پنداری اوست. من به خاطر درس و دانشگاهم غالباً سرکار نمی‌روم. فقط تابستان‌ها و آخرِ سال معمولا می‌روم در جایی مشغول می‌شوم تا از سنگینی بار ارائه پول برای رفع نیازهایم کم کنم. اما خب همیشه مخالفت برادرم را پیش روی خود داشتم. او می‌گوید تو گلدان خانواده مایی [باور کنید می‌گوید] ، اگر نیاز به آب داشتی فقط صدا کن(!). فی المثل مدتی به کالیگرافی و تکست گرافی مشغول بودم و نیاز به یک پرینتر داشتم. همین پارسال یک عدد پرینتر لیزری 5 کاره با قیمت حدودا یک میلیون تومان برایم خرید و گفت کارهایت را با این انجام بده. البته گاها شده که اعصابش هم خُرد شود، در آن مواقع مرا «گاو» خطاب می‌کند .

محل انجام خدمت سربازی‌اش با خانه‌مان هزار و صد کیلومتر فاصله داشت. از ده روزی که به او مرخصی می‌دادند، فقط 7 روزش را در خانه بود. ما بقی‌اش خرج راه رفت و برگشت می‌شد. وقتی از پادگان برمی‌گشت، شبیه به پدرم بدون آن‌که لباس‌هایش را از تن در بیاورد، می‌آمد و با من تا یک ساعت فوتبال بازی می‌کرد. یک بار هم آن‌قدر محکم به توپ ضربه زدم که بدنه پلاستیکی کولر گازی‌مان شکست. ما حتی در مقاطعی با هم مسواک می‌زدیم، با هم به کلاس آموزش تنیس روی میز می‌رفتیم و با هم درس می‌خواندیم. منظورم این است که عادت‌های‌مان شبیه به هم بود.  الان هم مدل ریش و سبیل‌هایمان کاملا به هم مشابه است.

برادرم مغرور نیست ولی سال 88 رای سفید به صندوق انداخت، موهایش کاملا لخت است و عینک می‌زند. او مخالف سیگار کشیدن است و به شعرهای نزار قبانی و آهنگ‌های محمد اصفهانی علاقه دارد. از زمانی که 17 ساله شدم تا الان، مدام به من می‌گوید که اگر کسی را برای ازدواج مد نظر داری بگو. من کمکت می‌کنم که به او برسی. البته من تا به حال دوست دختر نداشته‌ام. اصلا نمی‌دانم چیست و چگونه است، حتی یک بار برای این مسئله اقدام کردم ولی کاملا ناموفق بودم و خب مدتی مدید است که کنار کشیدم. خاطرم هست به یک دختر خانم گفتم که می‌توانم دست‌هایتان را ببینم؟ گفت من حلقه نامزدی ندارم و تمایلی هم به دوستی ندارم و خب رفت .

می‌دانید تکیه دادن به برادری چون او، لذت بخش‌ترین کار دنیاست. اوه بله... واقعا این کار لذتی بی همتا دارد. راستی گفته بودم که خانه من و خانه برادرم دیوار به دیوارند؟ بله خب ما همسایه هم هستیم. خدا را چه دیدید، شاید در آینده همکار و باجناق هم شدیم .

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
آخرش خیلی خوب بود خخخخخخ. یک تیر و چند تا نشون زدی. ایشالا مبارکه
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
:))
سامان-قربانی
سامان-قربانی
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
خوشمان آمد گلدان خان
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
ارادت مندیم
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
هر بند یه داستان جداگانه بود انگاری. و جمله ی آخرتون نفی کل نوشته تون بود.
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
واقعا اینطور فکر میکنید؟ نه نفی نبود به گمونم . ما زاده های خوبی هستیم و با جناقامون با هم خوبن
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٢٢
٠
٠
چه عجیب بود نوشته یک دقیقه سکوت اعلام میکنم :))
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
چرا عجیب؟
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢٣
٠
١
این نوشته،بر اساس داستانی واقعی بود؟یا صرفا ارزوها و رویاها؟ا
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
کاملا واقعی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٢٣
٠
١
برادر عالی،متعالی:)) این برادرها از بدو تولد نعمت محسوب میشون و باید همواره انها را دوست داشت^_ ^
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
در حد ته دیگ باید دوسشون داشت
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
چقدر وجود این آدم ها نعمته توی زندگی. بدترین حس اینه که تو باید بار مسئولیت و جاده صاف کردن برای ک فامیل رو بری و بهترین حس اینه که پشت سر یک نفری توی این جاده صاف شده حرکت کنی :)
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
حاجی بدجوری باهات موافقم
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٦/٢٣
٠
٠
این استفاده از کلمه «گاو» هم خودش در دلش معانی زیادی داره خخخخ
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
دریائیست از معانی عرفانی :D
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
مواظب باشید نیفتید

افتاده ز چشم، می رود از دل هم

٩٦/٠٧/٠٣
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
در اتاق تاری

ای کاش آن زن من بودم

٩٦/٠٧/٠٣
تبلیغات