جایی برای پیرمردها هست

جایی برای پیرمردها هست

نویسنده : M_Astigmat

من خب پیرمردها را دوست می‌دارم. سعی نکنید بگویید این دوست داشتن یک نوع بیماریست. یک مدت زبان انگلیسی کار می‌کردم، جو مرا گرفت و این جو زدگی سبب شد مبلغ 949 هزار تومان بدهم و یک عدد نکسوس از بازار تهران بخرم تا بتوانم وارد اینستاگرام شوم. با یک عکاس ماهر ولزی آشنا شدم و به مرحمت کلاس زبانی که می‌رفتم، رابطه‌ام با آن عکاس خوب پیش رفت. عکس‌هایی که می‌گذاشت غالبا با افکت سرد یا سیاه -سفید همراه می‌شد و بیشتر عکس‌ها کلوز آپی از پیرمردهایی با سن بالای 80 سال بود. یک بار عکس یک پیرمردِ بالای صد سال را گذاشته بود که چشم‌هایش تقریبا از حدقه زده بودند بیرون و وجهه زشت و وحشتناکی را خلق کرده بود. اما خب حس می‌کردم دست‌های این پیرمرد پینه بسته و پسرانش در جنگ جهانی کشته شده‌اند و همچنین همسرش را از دست داده.

پیرمردها غالبا از پیرزن‌ها مهربان‌ترند، برخی از آن‌ها اهل دلند، یک رادیوی کلاسیک دارند و شب را با گوش دادن به موسیقی سنتی به سر حدش می‌رسانند. چایی را بدون قند می‌خورند چون میزان گلوکز خون‌شان بالاست. پیرمردهای شهر ما گل نرگس را مادر گل‌های دنیا می‌دانند، عاشق باغبانی‌اند و الطاف‌شان به نوه‌های‌شان فراگیر و وسیع است. من پیر مردهایی را می‌شناسم که شامّه خوبی دارند و حتی در امر مخ زنی از مهارت بی‌حدی برخوردارند. روی نیمکت پارک‌ها می‌نشینند و ثانیه‌ها را به امید گذر یک پیرزنِ تنها می‌شمارند تا مدتی را با یک همکلامِ غیر همجنس بگذرانند .

این‌ها را که می‌گویم هم دلم شاد می‌شود و هم اشک‌هایم سمت و سویی به گونه‌هایم پیدا می‌کنند. من هیچ وقت پدر بزرگ‌هایم را ندیدم. یکی‌شان بعد از عمری کارِ بنائی، یک روز در خانه‌ای که داشت می‌ساخت از فرط خستگی و تپش قلب سکته کرد و دیگری از غمِ متهم شناخته شدن پسرش به قتل .

============

پ.ن : برادران کوئن یک فیلم ساخته بودند تحت عنوان «جائی برای پیر مرد ها نیست» . خب ایشان غلط می‌کنند که اینگونه می‌گویند . پیرمردها در دل بنده جای دارند .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
هلو :)
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
هلو شهریور
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
:) به طرز عجیبی من هم عاشق پیرمرد هام...شاید چون منم تا ب حال پدر بزرگی رو ندیدم:) زیبا بود..:)
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
بهله ممنون از لطفتون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
عه:-|به برادران گرامی توهین نکن
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
نه خب آخه این اسمه؟
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
جالب بود،ولی من هیچ حسی اینجوری توام با ترحم و دلسوزی به پیرمردها ندارم...فقط احساس میکنم کوهی از علم و تجربه اند و معمای زندگی براشون حل شده و دیگه هیچ طلبی از زندگی ندارن،واسه همینم انقد ساکت و توو خودشونن.
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
مرسی بالاخره هرکس دیدگاه خودشو داره دیدگاه شما هم جالب بود
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٨
٠
٠
پیرمردها بانمکن کلا؛ آیکون حس همذات پنداری شدیــد با نگارنده... :)
M_Astigmat
M_Astigmat
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
جا داره بگم «ناموسا؟»
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات