چقدر دلم برای یک آخوند تنگ شده

چقدر دلم برای یک آخوند تنگ شده

نویسنده : m.attari

در دوران کودکی‌ام، روحانی میانسالی در محله ما زندگی می‌کرد. از دور که می‌آمد دستش توی جیبش بود. نزدیک که می‌شد، از جیبش به همه بچه‌هایی که دورش جمع می‌شدیم، یک مشت پسته و بادام و نخودچی وکشمش می‌داد و در همین حال خودش با صدایی که همه‌مان می‌شنیدیم، صلوات می‌فرستاد. بچه‌ها هم شرطی شده بودند و وقتی تنقلات را از دست او می‌گرفتند زیر لب صلوات می‌فرستادند.

بعدا حضرت پدر برایم تعریف کرد که «حاج شیخ علی محمد» امین همه  بود. جهیزیه بسیاری از دختران خانواده‌های فقیر را جور می‌کرد. شب‌های جمعه برای محرومان محل آذوقه می‌فرستاد. اگر زن و شوهری اختلاف داشتند پادرمیانی می‌کرد. شب عید، بچه‌های فقیر را نو نوار می‌کرد. برای نصیحت کردن کسی کوچه و بازار را انتخاب نمی‌کرد؛ یک آبگوشت بارمی‌گذاشت و طرفی که لازم بود پندش را بشنود به ناهار دعوت می‌کرد و همان‌جا مغزش را می‌شست.

تا آن‌جا که یادم است حتی بچه شیطان‌های محل دوستش داشتند. اگر توپ‌شان را توی خانه مردم شوت می‌کردند، در خانه را می‌زد و با مهربانی توپ را پس می‌گرفت. تکیه کلامش هم این بود: «پدرصلواتی‌ها! این‌قدر مزاحم استراحت همسایه‌ها نشوید.»

حضرت پدر نقل می‌کرد که بعید بود برای رفع مشکلات تنگدستان، به آدم‌های متمول رو بزند و کسی رویش را زمین بگذارد. و می‌گفت یک بار یکی از بازاری‌ها در پاسخ درخواست او برای تامین جهیزیه یک دختر، مشخصات فرد مستمند را خواسته بود. پاسخ شیخ این بود که اگر بشناسی‌اش و او هم تو را بشناسد، روز قیامت نمی‌توانم جواب خجالت کشیدن خانواده آن دختر را بدهم. و به این ترتیب از خیر کمک خواستن از مرد بازاری گذشته بود. با این حال دو نفر از معتمدین محل را در جریان این‌طور کارها گذاشته بود و حساب و کتاب را آن‌ها اداره می‌کردند تا مبادا حرف و حدیثی پیش آید.

حضرت پدر می‌گفت نمی‌دانم چه رازی بود که لات‌های محل از شیخ خوش برخورد محله که کسی اخم و بدزبانی‌اش را به یاد نمیاورد، حساب می‌بردند. معمولا آن‌ها را در برخی کارها شریک می‌کرد و امین‌شان می‌دانست. نتیجه‌اش این بود که لات‌ها به سر «آشیخ علی محمد» قسم می‌خوردند.

از شیخ علی محمد سال‌هاست خبر ندارم و نمی‌دانم سرنوشتش چه شد. اما همواره برایم نماد یک «آخوند» است. آخوندی که با مردم زندگی می‌کرد. آخوندی که با زبان تبلیغ دین نمی‌کرد. آخوندی که چهره خندانش آرامش بخش بود. آخوندی که به قول حضرت پدر، مرید «حاج آقا روح الله خمینی» بود. آخوندی که عشق مردم محل بود.

انقلاب که شد، روحانیون بر اساس ضرورت به سمت پست‌های حکومتی کشیده شدند. چاره‌ای هم نبود. اما حواس‌مان نبود که داریم از جیب می‌خوریم. توجه نداشتیم که به ازای هر آخوندی که برای یک سمت، پشت یک میز می‌نشانیم، یکی هم برای مسجد محل تربیت کنیم. حتی اگر می‌خواستیم جلوی تهاجم فرهنگی هم بایستیم باید کاری می‌کردیم که آخوندها قلب مردم را تسخیر کنند.

آخوندهای‌مان سیاسی شدند. تصحیح کنم بازیگر سیاسی شدند. باز هم تصحیح کنم همه‌شان نه، خیلی‌هاشان.

آنها دیگر وقت نداشتند برای بچه‌های محل حرف بزنند. حرف هم که می‌زدند فقط بحث سیاسی بود. سیاست با همه اهمیت و ضرورتش واگرایی دارد؛ همگرایی ندارد. سیاست آدم را عصبانی می‌کند. تندخو می‌کند. اهل غیبت و تهمت می‌کند.

شاید این حرف غلط نباشد که مردم برای اینجور حرف و حدیث‌های سیاسی، هزار دکان و مغازه سراغ دارند. وقتی از آن‌جاها خسته و زده و بیزار می‌شوند تازه به یک آخوند نیاز دارند که با حرف‌هایش آرام شوند. آخوندی که صابون بازار سیاست آن‌قدر به تنش نخورده باشد که وظیفه اصلی‌اش را شسته باشد.

انصافا آخوند خوب هم داریم، اما کم است. بنابراین به خودم حق می‌دهم که دلم برای یک آخوند از نوع شیخ علی محمد تنگ بشود. آخوندی که هر وقت یادش می‌افتم، یاد صلوات هم بیفتم.

منبع: خبرآنلاین

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٩
١
٠
هنوز هم هستن شیخ علی محمد ها زیاد هم هستن اما رسم روزگار ما این شده که همیشه بد ها بلد میشن و بی هیچ دلیل عقلانی کارهای اون دسته کوچیک تو چشم به بقیه تعمیم داده میشه .... این خیلی دردناکه خیییلی ...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٩
١
٠
واقعأ به این مطلب نیاز داشت سایت!روزگاری که همه بدون هیچ استثنائی روحانیت رو محکوم میکنن،لازمه بدونیم هنوز هم روحانی خوب و صمیمی و خاکی داریم که حرفاش به دل آدم بشینه.ولی لازمه بگم دین از سیاست جداشدنی نیست،حالا اینکه روحانیون چجوری باید مسائل سیاسی رو در چه مکان و زمانی و شرایطی مطرح کنن خودش مطلب جدا میطلبه ولی نباید جوری باشه که ملت زده بشن.ممنون از مطلبتون : )
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
یه آخوند پیرمردی بود چند وقت پیش شبکه افق نشون میداد خیلی اخوند خوبی بود شاید همینی که شما میگی باشه با کفترباز و بچه و جوون هم صمیمی بود
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
خخخخ؛ کفترباز؟! کلا پایه بوده پس!!
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
خخخخخخخخخ آره والا...همین چند وقت پیش نشونش می داد....برخلاف اکثر آخوندا این یکی واقعا نورانی بود
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
سلآم؛ خیلــــــــــی هم زیبا... خدا امثال همچین آدمایی رو زیاد تر کنه :) مرسی از شما از خوندن نوشتتون لذت بردیم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
این ادم انقدر خوبه که حتی با نوشته ی شما و ندیدنش میشه دوسش داشت ؛ کاش همه ی مسلمون های دنیا مثل این ادم ها باشن تا مردم دنیا اسلام واقعی رو ببینن و دوسش داشته باشن
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤