دارند دارم می‌زنند از دوری‌ات اصلاً
شعر

دارند دارم می‌زنند از دوری‌ات اصلاً

نویسنده : s_alavi

از رفتنت یک عمر باید بگذرد تا سر

_ گرمم کند دنیا به چیزی از شما بهتر

 تردید دارم چشم‌هایم از چه دلتنگند

از رفتنت یا از سفرهایی که دست‌آخر

 دیوار می‌بندند بین خاطرات ما

دیوار یک دیو است اما کور اما کر

دارند دارم می‌زنند از دوری‌ات اصلاً

ساعات تنها بودن شب‌های شهریور

ممتد شده دیگر خیالی از تو راحت نیست

هی می‌زنم از بیقراری پرسه در دفتر

 پر می‌گشایم آسمان گم می‌شود در من ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
ممنون به خاطر انتخاب این شعر زیبا و متناسب با شب های شهریور از آقای «سعید جلیلی هنرمند»
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
شعر قشنگی بود. تشکر :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠