توقع؛ کلمه‌ای بیش از یک کلمه

توقع؛ کلمه‌ای بیش از یک کلمه

نویسنده : محمدخالقی

من مانند بعضی‌ها نیستم که روزهای زندگی‌ام بسان هم باشند، نه اتفاق جدیدی، نه شخص جدیدی، حتی صدای ساعت و گذشت زمان نیز برایم جدید است! ولی من به نشستن روی صندلی و ورق زدن روزنامه جدید عادت ندارم! من دلخور می‌شوم، به همین سادگی!

توقع یا انتظار خلق الساعه بوجود نیامده و نخواهد آمد (روی فعل دومی بحث دارم و توضیح، که در این مقال و مقاله نمی‌گنجد) آنچه که هست طبیعتا باید بعد قضایا به هست رسیده باشد و این هست برای تو میشود «وظیفه» این برای من است که اسم منفور انتظار را گرفته و آدم بده‌ی این ماجرا را من معرفی می‌کند و به سادگی می‌گوید: توقعاتت زیاد است، به همین راحتی، حتی از دلخوریه من نیز راحت و ساده‌تر!

ضاهرا در یک روزنامه کذایی نوشته است: زندگی بدون توقع زیبا می‌شود؛ اگه بعد قضایا (حتی بعد مربوطات فعل دومی) توقع بوجود نیاید دو حالت پیش می‌آید؛ دومی مهمتر نیست همان دوم می‌گویم! اول، اولی.

اولی!یعنی قضیه جدی نبوده و نخواهد شد که کاملا مشخص است و معمولا دلایل مبرهنی هم دارد و سر دردی شما را نمی‌ارزد!

دوم که به پدیده شاندیز که ربطی نداشت؛ اهان، به پدیده انزجار آور یا حتی بار «ریا» مربوط می‌شود که در این دوره زمانه از ملزومات و متریال! هر نوع قضیه، ماجرا و هر چه خواهید و خواهم و خواهند بنماند است به جز عاشقی که فقط در داستان‌ها آمده و می‌آید! آن هم بخاطر دل است دل، که پرش به پر هرچه به غیر بی عقلی بگیرد عجالتا پرپراست؛

عشق آن اگـر باشد که می‌گویند 

دل‌های صاف و ساده می‌خواهد 

عشق آن اگـر باشد که من دیدم 

انـسـان فـوق العاده می‌خواهد!

(علیرضاآذر)

و تقریبا مسئله اصلی زندگی من است با یک داستان از آقای حمید سلیمانی انتظار من از دور گردون که دائما یکسان است و با مراد ما نیز خصومت شخصی دارد را نسبت به برخورد با ریا کاران را توضیح می‌دهم.

شکارچی پرندگان باز هم خود را بر سر کشت زار به هیبت مترسکی درآورد تا با روش همیشگی‌اش گنجشک صید کند. دستانش را صلیب می‌کرد و کلاه لبه دارش را در یک دست می‌گرفت، هنگامی که گنجشکی روی سرش می‌نشست کلاهش را بر روی آن می‌گذاشت، با دست دیگر گنجشک را می‌گرفت و در کیسه ی بغلش می‌انداخت. همچنان مشغول صید گنجشک‌ها به روش خودش بود که دو عابر شکارچی در حال بگو بخند از جاده کنار کشت زار عبور کردند. برای لحظه‌ای مترسک سر کشت زار را دیدند، برای یکی از آن‌ها تنوع جالبی داشت این‌که در این غروب به مترسکی شلیک کند. پس این کار را کرد وگلوله به پیشانی مترسک خورد و افتاد. گنجشک‌ها تک تک از بغل او پرواز می‌کردند و عابرین بگو بخند به راه خود ادامه دادند.

فقط خدا کند سرانجام ریا کاران اعم از شبیه خون زننده و نزننده همین شود یا همون، بله.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
چند خطی برای فرزندم

من به تو خواهم آموخت که...

٩٦/٠٦/٢٣
از پدیده خوابگاه تا غذای محبوب سلف!

دانشگاه رفتن ؛ چالش یا فرصت؟

٩٦/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
مثل بلبل انگلیسی حرف می زنم

خاطرات کلاس زبان محاله یادم بره

٩٦/٠٦/٢٢
شعری سروده خودم

ابر پر باران

٩٦/٠٦/٢٢
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
اصلا بهتر باش جانم!

الفبا را نادیده نگیریم

٩٦/٠٦/٢٣
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
طعم نامردی ات را می چشی

تو رفتی...

٩٦/٠٦/٢٢
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ترانه ای سروده خودم

باغ بارون زده

٩٦/٠٦/٢٢
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

دلم پرواز می خواهد

٩٦/٠٦/٢٣
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
تبلیغات