بزاق خون‌های کشنده / داستان کوتاه
داستان کوتاه

بزاق خون‌های کشنده / داستان کوتاه

نویسنده : h_khamooshi

آزالیا* سراسیمه قفل در را از پشت انداخت. تخت را کشان کشان از کنار پنجره تا پشت در اتاق آورد و پایه‌هایش را در شیار ایجاده شده بین دیوار و موزاییک‌ها قرار داد. نبضش تند تند می‌زد از شکاف در نگاهی به بیرون انداخت.

یوتا* با جثه‌ای به بزرگی سگ آبی که پا نداشت، دستان کوتاهش را اهرم می‌کرد و روی زمین می‌خزید. از سقف ترک خورده اتاق آب چکه می‌کرد و دوده های سیاه روی دیوار شره کرده بود. نصف کاشی‌های یک بدنه اتاق ریخته بود و روی دیوارها با رنگ قرمز حروف انگلیسی نامفهومی نوشته شده بود.

آزالیا از در فاصله گرفت که ناگهان یوتا تنه‌ای به در زد. اتاق تکانی خورد و آزالیا روی موازییک‌های خیس سر خورد، سریع سرپا شد و با دست موهای خیسش را از روی صورتش کنار زد. چشمان ترسیده‌اش را به در دوخته بود که دوباره یوتا خودش را به در زد و به همراه قیژقیژ تخت فلزی پشت در، شروع به زوزه کشیدن با صدایی دلهره آور کرد. روی دستان کوتاهش سوار شد و چشمش را روی شکاف در گذاشت تا چمش به آزالیا افتاد کمی دورخیز کرد و این بار با تمام قدرت به در تنه زد که شکاف در بزرگتر شد.

سرش را از شکاف به داخل اتاق برد و زور می‌زد بقیه بدنش را رد کند. آزالیای وحشت کرده کاشی‌های شکسته افتاده کف اتاق را تند تند به سمتش پرت می‌کرد. یوتا فقط یک چشم راست داشت، نصف جمجه‌اش قطع شده بود و مغزهای سرش پیدا بود. یکی از تکه‌ها کاشی‌ها به مغزش اصابت کرد که شروع به خرناس کشیدن‌های منظم کرد و ساکت شد. سپس دهانش را باز نگه داشت بعد از چند ثانیه بزاقی همراه خون از کناره‌های دهان گشادش سراریز شد.

آزالیا خشکش زده بود و با چشمانی درشت یوتا را نگاه می‌کرد. بزاق خون‌های ریخته شده روی زمین در کمال حیرت، تشکیل یک توده بزرگ را دادند، دست و پا درآوردند و به طرف آزالیا حمله...

سبحان تلویزیون را خاموش کرد! این بار سوم در این ماه بود که تاب تماشای ادامه فیلم «بزاق خون‌های کشنده» را نداشت.

========

* آزالیا نامی دخترانه به معنی گلی خوشبو به رنگ‌های سفید، صورتی، زرد، قرمز، و ارغوانی 

* یوتا: زشت‌ترین سگ جهان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
واقعا ساخته شده همچین فیلمی؟ یا خدا من که اگه نگاه کنم تا یک هفته خوابشو میبینم!!
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
نخیر ساخته نشده...😊
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
عجب عکسی😂😂
فاطیما
فاطیما
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
من تا به حال این سبک داستان از شما نخونده بودم .خیلی عالی بود ولی حیف که کوتاه بود. با ترس , منتظر ادامه بودم. منم جای سبحان بودم تلویزیون رو خاموش میکردم‌...
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
سلام خیلی ممنونم از شما ..لطف دارین فاطیما خانم
رویا
رویا
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
ترسناگ و دلنشین من نوشته هاتون رو بسیار ست دارم دراین ژانرم داستانتون عالی بود
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
سلام..نیو ژانررررر...مرسی ک خوندین و تشریف آوردین
زینب رستاک
زینب رستاک
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
عرض سلام وادب آقای خاموشی داستانتان خوندم لذت بردم زیبا بود قلمتان مانا... موفق باشید
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
سلام ممنون شاعر عزیز ..شما هم
Setare
Setare
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
سلام بر همیار ادمین :)... بده کارگردانای آمریکایی فیلمش کنن ی کم بترسیم، ترس خونمون افت کرده والا :)... قلمت بندری:))
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
ادمینا😃😃😃😃قلمت رقصا..مرسی
bazi.bazi
bazi.bazi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
سلام آقا خاموشی...خوبن خوشن سلامتن؟؟ سلااااااااامسسسس
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
بهههه آق بزکار خوبن؟😂😂
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٧/٠٢
٠
٠
سلام و درود فراوان بر شما ... سالروز تولدتون رو بهتون تبریک میگم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات