عاشقانه‌ای بی‌رحم
دلنوشت

عاشقانه‌ای بی‌رحم

نویسنده : 151

جوانه‌ای بیش نبودم که در آغوش پر مهرت، رشدم دادی؛ شاخ و برگ دادی به وجودِ خسته‌ام؛ که امیدی به استوار ماندن نداشت. دلیلی شدی برای نفس کشیدنم؛ برای نفس دادنم. سرما و گرما را در پناهِ سبزِ تو بود که گذراندم و به خورشیدِ طلوع رسیدم.

منی که تاریکی شب را بی‌پایان می‌دانستم. تو بودی که سنگ صبورِ تاریکی‌هایم شدی و نویدِ طلوعی دوباره را می‌دادی به من. کمی که بزرگتر شدم، مهربانی‌های بی‌وصفت، قطره قطره از ریشه‌های محکمت به تنه استوارت رسید و من را که تشنه عشق بودم، منِ تنها در آغوشِ بی حصارت، که مملو بود از تنهایی‌های بی حصار، میوه دادم. یک دانه سیبِ سرخِ عاشق؛که سرخیِ گونه هایش،دلیلِ لرزیدن دلِ پسرکِ پای تو شد!

لرزش دلِ پسرک،کافی بود برای بریدن بندِ دل من، از تو و جداییِ تلخ. به قصدِ اشباعِ غریزه‌اش بود که پا به روی شانه‌های تو گذاشت، تا میوه‌ی دلم را برچیند. سنگینیِ جای پایش،کافی بود برای این جدایی.

برگ‌ ریزانِ نگاهت، در دل تابستان، گره خورد به نگاهِ خیسِ من؛ وقتی روی زمین کشیده می‌شدم و فاصله می‌گرفتم از آغوشت. سال‌ها گذشت و تقدیر، تیزیِ دندان‌هایم را منگنه کرد به کمرِ کوه گونه‌ات؛ که عمری خم می‌شد برای رشد و رسیدن ما!

حال یکی از آن«ما»‌ها، آمده تا جوابِ شب بیداری‌هایت را بدهد. جواب قطره قطره عشقی که خرجم کردی. این یک مراسمِ عاشقانه است. حال که تقدیر، پایان این عاشقانه بی‌رحم را به منِ کم حافظه سپرده؛ عاشقانه می‌بوسمت؛ عاشقانه‌ای بی‌رحم.

...

نگاهت برگ ریزان نداشت، زمانی که بر روی زمینِ سرد افتاده بودی و موریانه‌ها، به جانِ شاخه‌های بی‌روحت افتاده بودند. این نگاهت را از من دریغ کن. بگذار خلاصت کنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
یعنی عکس با مطلب هیییییچ گونه ربطی با هم ندارن!هیییییچ ها : ))
z_amini
z_amini
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
در آغوششان رشددان دادن دیه.خخخخ.البته در دستشان :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
مخوام رشد ندن :))
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
حال و هوای قلمتون تغییر کرده:) رنگ و بوی عشق گرفته؛) خیلی هم عالی:)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
خیلی ممنون ک خوندید : )
خورشید
خورشید
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
برگ‌ ریزانِ نگاهت، در دل تابستان، گره خورد به نگاهِ خیسِ من؛ خوشمان آمد
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
سپاس : )
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
برای من متن یکم نا مفهوم بود، اینجوری به نظر من اومد که از طرف یک پسر برای مادرش نوشته شده!! یکم توضیح لطفا.. ممنون.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
برداشت غلطی نیست ولی خب منظور من این نبوده و متاسفانه خوب نتونستم منظورمو برسونم گویا! / داستان یک شاخه درخته که تبدیل به تبر میشه و درختی ک ازش متولد شده رو قطع میکنه!
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
واقعا اگه توضیح نمیدادید من اصلا متوجه منظورتون نمی شدم، ایده جالبیه ولی یکم نامفهوم پردازش کردین؛ ممنون بابت توضیحتون.
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
(مهربانی‌های بی‌وصفت، قطره قطره از ریشه‌های محکمت به تنه استوارت رسید و من را که تشنه عشق بودم، منِ تنها در آغوشِ بی حصارت، که مملو بود از تنهایی‌های بی حصار، میوه دادم.) جمله یکم ایراد نگارشی داره، با حذف توصیفات میانی اینطور خونده میشه:« من را که تشنه عشق بودم، . . . میوه دادم! » "دادم" درست نیست اینجا حداقل برای معنی بهتر باید " را " اول جمله حذف بشه.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
ممنون بابت توجهتون : )
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
(یک دانه سیبِ سرخِ عاشق؛که سرخیِ گونه هایش،دلیلِ لرزیدن دلِ پسرکِ پای تو شد!) اینجا نیز کسره ای که برای پسرک گذاشتین یکم برام نامفهوم کرده جمله رو، اگه وازه "پسرک" مکث داشت مفهوم جمله بهتر نبود؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
برمیگرده به توضیحی ک دادم!مخاطب حرف درخته!منظورش پای درخته!
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
الان که با توجه به توضیحی که دادید خوندم خیلی جذاب تر شد... قلمتون مستدام.
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
(لرزش دلِ پسرک،کافی بود برای بریدن بندِ دل من، از تو و جداییِ تلخ. به قصدِ اشباعِ غریزه‌اش بود که پا به روی شانه‌های تو گذاشت، تا میوه‌ی دلم را برچیند. سنگینیِ جای پایش،کافی بود برای این جدایی.) اینجا دقیقا برای من قسمت نا مفهوم متنه !!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
باز هم توجه کنید به کامنت های بالاییتون ک جواب دادم : )
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
قلمتون مستدام :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
سلامتیتون مستدام : )
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات