دنیای کویری خراسان

دنیای کویری خراسان

نویسنده : mohamad_s

تصاویر فریم به فریم توی ذهن حک می‌شود. ابتدا در فواصل نزدیک بهم درخت‌های کاج، سپیدار و گه گاهی چنار به چشم می‌خورد، جاده‌ای با آسفالت نه چندان مناسب، باریکی جاده طوری است که وقتی کامیون‌ها از کنارت عبور می‌کنند باید خیلی حواست باشد. خنکی و دلکشی هوا لذت بخش است. چند کیلومتری که می‌روی به زمین‌های انبوه درو شده می‌رسی که معلوم است سال پر باری را پشت سر گذاشته‌اند. دامنه‌های اطرافش هنوز سرسبزند. راه پیچ و خم‌های نامنظمی می‌گیرد و باریکی جاده هم چنان یکی از دغدغه‌های رانندگی است. به فاصله هر 4 الی 5 کیلومتر به روستای کنار جاده‌ای بر می‌خوری. هنوز کشت غالب گندم و درخت‌ها همان‌هاست با این تفاوت که دامنه‌ها با خاک‌های سرخ کدری خودنمایی می‌کنند. هوا انگار سردتر می‌شود، پیچ و خم‌های جاده زیادتر. به ابتدای اتوبان می‌رسی.

از این‌جا شکل کوه‌ها دلبازتر بزرگ‌تر و حال و هوا جذاب‌تر می‌شود. حاشیه جاده کنده و گریخته درخت‌های خشکیده انار به چشم می‌خورد و هر چه جلوتر می‌روی بیشتر می‌شود. باغ‌های نامنظم، زمین‌های به ظاهر بایر که معلوم می‌شود زیر کشت زعفران است. از کوه‌های سر به فلک کشیده که به دشت پهناور می‌رسی اقلیم رنگ عوض می‌کند. انگار وارد دنیای جدیدی می‌شوی. ابتدا باغ‌های انار پشت هم تمام طول مسیر همراه‌ات می‌شوند و بعد توی درخت‌های انار تک و توک درخت‌های پسته. این‌جا هوا تقریبا گرم است.

هنوز به رفتن ادامه می‌دهیم. حالا تا چشم کار می‌کند باغ پسته است و دکه‌های سیار کنار راهی با تابلوهای کارتن نویس «پسته مرغوب»، «پسته ارزان». لابلای درخت‌های کنار جاده درخت‌های زیتون تلخ هم به چشم می‌خورد. گرما شدت می‌گیرد و سراب روی جاده انگار ذهن مذابی است که از دور می‌گوید جلوتر بیا من هستم. کوه‌ها کم شده‌اند و کویری بودن بیابان گواه همه چیز است. طاقه‌های کویری مثل نوزادانی که در حال نمو هستند، هی رشد می‌کنند. بزرگ و بزرگ‌تر و تا به خودت می‌آیی می‌بینی اطراف جاده جنگلی طاقه است.

نزدیک 40 کیلومتری که می‌رویم، سمت راست جاده توی گودی، روستایی انگار سال‌هاست جا خوش کرده و مقصد ما همان جاست. روستایی با قدمت چند صد ساله، با معماری بی‌نظیر. حالا توی دل این کویر همه چیز بوی صفا و سادگی می‌دهد. حالا اینجا شوری آب نمک گیری رفتار است. حالا این‌جا صداقت آدم‌ها توی میهمان نوازی‌شان موج می‌زند. توی «خداحافظ» گفتن‌شان وقت سلام. اگر چه برای مراسم عروسی دعوت شدیم اما ملاک انگار بازدید است. آشنایی با اداب و رسومی که هیچ شهری نمی‌تواند تحملش کند. صبح کله سحر اذان صبح از بلندگوی مسجد با صدای بلند همه آبادی را بیدار می‌کند و هیچ‌کس بهانه بچه کوچکش را نمی‌گیرد، هیچ کس میل اعتراض ندارد و انگار همه راضی‌اند. هنوز بساط صبحانه جمع نشده می‌بینی زنی از توی حیاط لحاف میهمان‌ها را زیر بغل زده می‌آورد. جویا که میشوی می‌فهمی همسایه است و برای کمک کردن آمده. خیلی ساده. خیلی صمیمی. توی کارها بهم کمک می‌کنند، توی شادی‌ها سهیم‌اند و توی عزاها عزادار. صبحانه نان محلی، پنیر، سبزی، کره، پسته تازه.

از خانه بیرون می‌زنیم. مسجد جامع روستا نظرم را جلب می‌کند. اجر کاری بی‌نظیر، سقف گنبدی و گچ کاری با قدمت چند صد ساله، ایوان و محراب، فضایی سنتی و روحانی، قطر یکی از دیوارها بیشتر از 150 سانتیمتر بود. از مسجد که بیرون می‌زنیم با وجود شدت گرما دل را به بیابان می‌سپاریم. بعد از باغ‌های پسته و انار به کوه عریانی می‌رسیم که انگار خورده شده، کوه سنگ مرمری که چیزی از آن باقی نمانده بود. این حوالی از طاقه‌ها هم خبری نبود، ماسه و ریگ و خارچه‌های معمولی . بیشتر برای گیاهان دارویی بیرون زدیم که توی مسیر به چندین بوته هندوانه ابوجهل مواجه شدیم. یک آنتی بیوتیک قوی، مسهل و داویی مناسب افراد دیابتی و البته بیماری‌های کبدی. مسیر را ادامه دادیم و چون راهنمایی همراه‌مان نبود برگشتیم.

شب مراسم عروسی هم جذابت‌های خودش را داشت. کمک کردن مالی اهالی به داماد در نوع خودش ستودنی بود. شام ساده و مردم کم توقع، همه و همه نشانه صداقت در گفتار و کردار بود. دوبار مسیر توی ذهن فریم به فریم ثبت می‌شد و چیزی که در ذهن باقی ماند، یک طبیعت بکر با مردمان بکر و آداب و رسوم دست نخورده و زیبا  بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
حس و حال زندگی های روستایی رو دوست دارم صمیمیت بینشون تو دنیای شهری و بین آپرتمان ها و برج ها و ترافیک ها گم شده
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٦/١٤
٠
٠
ممنونم از وقتی که برا خوندن گذاشتی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨