در انتظار تو / داستان کوتاه
داستان کوتاه

در انتظار تو / داستان کوتاه

نویسنده : f.safari

امروز پنج شنبه بیست و یکم اسفند ماه و من امروز از ساعت هفت صبح بیدار شدم و خانه را حسابی مرتب و تمیز کردم. آخر امروز پنج شنبه است و اصغر آقا پنج شنبه‌ها برای ناهار می‌آید خانه. برای همین من باید حسابی پنج شنبه‌ها خانه را مرتب و تمیز کنم و غذای مورد علاقه اصغر آقا را درست کنم. آخر اصغر آقا با کامیون کار می‌کند و همیشه بعد از نماز صبح از خانه می‌رود و آخر شب می‌آید. فقط پنجشنبه‌هاست که برای ناهار می‌آید خانه. به همین خاطر من امروز برایش غذایی که حسابی دوست دارد درست کردم. اصغر آقا عاشق آبگوشت، آن هم با گوشت فراوان و نان تازه است. برای همین امروز صبح برایش آبگوشت بار گذاشتم.

به ساعت نگاه می‌کنم، ساعت دو ظهر است، باید سریع بروم نانوایی تا نان تازه بگیرم. چادرسیاهم را برمی‌دارم و از خانه می‌روم بیرون. یک خورده تندتر از همیشه راه می‌روم تا زودتر به نانوایی برسم. آخر فکر کنم اصغر آقا دیگر همین موقع‌هاست که برسد خانه. به نانوایی می‌رسم اما حسابی شلوغ است، به نظرم امروز  حتی از روزهای دیگر هم شلوغ‌تر است. من از حسین آقا که خیلی وقت است توی آن نانوایی کار می‌کند خواهش می‌کنم که اگر امکان دارد به من بدون صف نان بدهد، بهش می‌گویم که همین موقع‌هاست که اصغر آقا برسد خانه و اگر من خانه نباشم ناراحت می‌شود اما حسین آقا به حرف‌های من توجهی نمی‌کند. من می‌روم آخر صف می‌ایستم و منتظر می‌شوم تا نوبت به من برسد.

نمی‌دانم امروز یا شاید هم چند روز پیش چه اتفاقی افتاده، آخر همه کسانی که توی صف هستند دارند با هم دیگر پچ پچ می‌کنند. نرگس خانم از جلوی صف به من اشاره می‌کند و دوباره برمی‌گردد با مهین خانم که پشت سرش ایستاده حرف می‌زند و پچ پچ می‌کند. با خودم می‌گویم شاید این پچ پچ کردن‌ها اصلا درمورد من نباشد؛ سرم را پایین می‌اندازم و منتظر می‌شوم تا نوبت به من برسد اما فکر کنم اتفاقی افتاده آخر همه کسانی که توی صف هستند با ترحم خیلی زیاد به من نگاه می‌کنند. بالاخره نوبت به من می‌رسد و به حسین آقا می‌گویم لطفا چهار تا نان کنجدی تازه به من بدهید، اصغر آقا نان کنجدی خیلی دوست دارد. نفهمیدم چرا تا گفتم اصغر اقا، حسین آقا با نگاهی ترحم‌آمیز حتی با نگاهی ترحم‌آمیزتر از نگاه مردمی که توی صف ایستاده بودند به من خیره شد. اما من توجهی نکردم و نان‌ها را برداشتم و رفتم خانه. نگران این بودم که شاید اصغر آقا رسیده باشد اما خدا را شکر هنوز نرسیده بود. من چادر سیاهم را از روی سرم برداشتم و جلوی آینه رفتم و کمی خودم را مرتب کردم و آن پیراهن بنفش گلداری که اصغر آقا برای تولدم خریده بود تنم کردم و رفتم سفره را چیدم و منتظر بودم تا اصغر آقا بیاید و با دیدن من با لباسی که برای تولدم خریده و غذای مورد علاقه‌اش با نان کنجدی تازه حسابی خوشحال شود، که صدای تلفن آمد.

وقتی تلفن را جواب دادم متوجه شدم آبجی لیلاست. لیلا خواهر کوچک اصغر آقاست اما آن‌قدر که خانم و مهربان است من مثل خواهر نداشته‌ام می‌دانمش و حسابی دوستش دارم. تا تلفن را برمی‌دارم می‌گویم «سلام لیلا جان اگه کاری داری زود بگو که من باید زود تلفن رو قطع کنم، اخه همین موقع‌هاست که اصغر اقا برسه خونه و خودت می‌دونی که زیاد خوشش نمیاد که من با تلفن حرف بزنم» نفهمیدم چرا تا اسم اصغر آقا را گفتم، لیلا از پشت تلفن شروع کرد به گریه کردن و گفت «زهرا جان زنگ زدم بگم امروز پنج شنبه است، من حلوا درست کردم، آماده شو که با هم بریم سر خاک داداش اصغر.» من تلفن را قطع می‌کنم و به عکس روی طاقچه که دورش روبان مشکی و نان کنجدی تازه و آبگوشت سرد شده توی سفره نگاه می‌کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
داستان جالب و البته غم انگیزی بود، ولی از توی صف نونوایی معلوم بود اصغر آقا فوت کرده..دعا می کنم انشاالله خدا چراغ هیچ خونه ای رو خاموش نکنه..
f.safari
f.safari
٩٥/٠٦/١٢
٠
٠
سلام خیلی ممنونم که وقت گذاشتیدو داستان و خوندید. انشاالله
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٦/١٣
٠
٠
داستان واقعا قشنگ تمام شد تعایق خوبی داشت وفرمشم خوب بود ولی یک اشکال کوچیک داشت .کلمه اخر زیاد استفاده شده بود .
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨