بعد از المپیک و هر چی هست!
المپیک که تمام شد و رفت، با بعد المپیک چه کنیم؟!

بعد از المپیک و هر چی هست!

نویسنده : محمد ناصر حق خواه

بعد از هر اتفاقی که رسانه‌ها خوب رصدش می‌کنند و آدم‌هایش خیلی توی چشم می‌آیند -مثل همین المپیک بیست شانزده خودمان- معمولا هر کسی از ظن خودش یار اتفاقاتی که افتاده می‌شود. از خود افراد توی چشم آمده بگیرید تا چشم‌هایی که جوگیرانه به آن افراد خیره شده‌اند و حتی چشم‌هایی که کلا همیشه بسته بوده‌اند.

بگذارید از جماعت جوگیر شروع کنم تا بعد به آن دو تای دیگر برسیم. دسته جوگیرها معمولا محاسبات‌شان را این گونه انجام می‌دهند که: «آخر مگر گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ استخوان‌بندی بدنم که ماشاالله هزار ماشالله 3 برابر از این مدال‌گیرها بزرگتر است؛ استعدادم هم که ماورای فوق‌العادست؛ حالا این 30، 40 کیلو اضافه وزن هم که چیزی نیست، با ورزش درستش می‌کنم. اصلا اگر هم نشد می‌روم وزنه برداری سنگین وزن به جدال پولاد سخت و رکورد یک ضرب و دو ضرب و هر چند تا ضرب و مجموع را می‌زنم. ولی این وزنه برداری هیات جولی؟ جونی؟ ژوری؟ خلاصه یک هیات بدجوری دارد و حقم را می‌خورند؛ من هم که با اشک و آه و الهی به زمین گرم بخورید کارم راه نمی‌افتد؛ یک راست برادر و پدر قاضی میدان را نشانه می‌گیرم و کلا آبرو ریزی می‌شود. ورزش مناسب برای من کشتی است که اگر هم حقم را خوردند خودم را روی همان تشک سبک کنم و از خجالت المپیک و ژوری و خلاصه هرچی هست در بیایم؛ ولی این هم نه! کشتی اشباع شده، به نظرم شمشیربازی خوب است، هم بزن بزن دارد، هم مردم کلا نمی‌فهمند دقیقا چه خبر است و امتیازها چه جوری است، اصلا خود ژوری هم نمی‌داند چه جوری است، تازه کلاه هم روی سرمان هست هر چه قدر دلم بخواهد می‌توانم بد و بیراه بگویم. اصولا این بد و بیراه بعد باخت در ورزش خیلی مهم است.»  بعد هم میکسِ پاستیل‌ پفک ‌دَبِل ‌چیپس‌اش را تمام می‌کند و بلند می‌شود که استارت بزند برای قهرمانی المپیک و هرچی هست.

دسته دوم قهرمانان تاثیرپذیر از المپیک هستند که زمانی که می‌رفتند فقط خودشان بودند و خانواده‌شان که به بدرقه رفته بودند؛ ولی حالا در دوره بعد از قهرمانی برایشان BMW آورده‌اند و از فرودگاه تا خانه با خودروی سان روف دار آن‌ها را استقبال می‌کنند؛ دقیقش را نمی‌دانم اما به نظرم وقتی قهرمان روی BMW  ایستاده و برای مردم دست تکان می‌دهد با خودش فکر می‌کند: «عه! این همان آقایی است که توی تلویزیون نشانش می‌دهند که دارد جهت عمران و آبادی شهرمان و اعتلای آن صحبت می‌کند؛ یادم است بابا می‌گفت عضو شورای شهر است، کلی هم اعتبار و کبکبه و دبدبه دارد، کار بدی هم نباید باشد، کلا ما که از نزدیک ندیدیمش قبل از امروز، تمرین سخت هم که به نظر نمی‌رسد بکنند، بعد از تمرین به‌شان پوره سیب زمینی نمی‌دهند، بعد ازشان انتظار هیچ قهرمانی هم ندارند. باید با بابا صحبت کنم ببینم عضو شورای شهر شدن چه‌طوری است، لیساس تربیت بدنی که الان دیگر توی جیبم است، از همین مردم هم که آمده‌اند برای استقبال، یک سوم به من رای بدهند قهرمان... چیزه یعنی انتخاب می‌شوم، فکرش را بکن، زیر کولر، بدون تمرین، بدون سیب زمینی، هی!»

اما دسته سوم که عزیزان مسئول و مدیر و تاثیرگذار ماجرا هستند هم ... اصلا بگذارید فقط تصور کنیم وقتی به استقبال قهرمانان از المپیک برگشته می‌روند چه فکرهایی توی سرشان هست، البته فقط داریم تصور می‌کنیم‌ها، فقط تصور: «بابا عجب کاری کردیم‌ها! آخر نانت کم بود، آبت کم بود، استقبال قهرمان المپیک آمدنت چه بود؟ آن هم توی این هوا، با این فشار جمعیت، کاش حداقل این کت و شلوار مارکم را نمی‌پوشیدم؛ اصلا مردمی‌تر هم بود؛ حالا این قهرمان کدام‌شان هست؟ هی گفتم این قدر روی این BMW بیچاره را سنگین نکنید، با این شلوغ بازی‌ها آدم نمی‌فهمد کدام یکی قهرمان شده، حالا باز خوب است توی متن سخنرانی‌ام، بچه‌ها اسمش را نوشته‌اند، بگذار ببینم. عه! کجاست این برگه‌ها؟ آخ آخ توی دفتر جا گذاشتم. حالا چه‌کار کنم؟ اسم طرف را هم بلد نیستم چطور در گرامیداشتش سخن برانم؟ نمی‌شود که اصلا حرف نزنم، از مردمی بودنم کم می‌شود. این المپیک را هم بد وقتی می‌گذارندها. درست چند ماه قبل از زمانی که ما به نشان دادن خدمت‌گزاری و مردمی بودن‌مان احتیاج داریم. ای بابا...»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
خییییلی خوب بود واقعا و البته به موقع دست مریزاد :)
m_haghkhah
m_haghkhah
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
خيلي ممنونم از اظهار لطفتون :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
ازین که ساعت یک نصفه شب موجبات خنده و شادی و ما رو فراهم می کنید ممنونم.
m_haghkhah
m_haghkhah
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
خيلي ممنونم كه ساعت يك نصفه شب مطلبم رو ميخونيد :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات