کتاب باید کاغذی باشد...

کتاب باید کاغذی باشد...

نویسنده : مائده رئیس الساداتی

معمار جلو مي‌آید و مي‌گوید: - قیدار خان! سنگ رودخانه‌ای اگر پیدا مي‌کردید که قاطی کنیم با ملات و بریزیم توی پی، کار عمری مي‌شد. سیمان و بتنِ يک پارچه از دلش ترک مي‌خورد. قیدار به معمار مي‌گوید: برای عمری شدنش چیزی دارم که قاتی کنی با ملات و بریزی تو پی. قیدار فریاد مي‌کشد سر هاشم: کتاب‌ها را با احترام بیاور اين‌جا! هاشم با تعجب يک دسته از کتاب‌ها را مي‌آورد و مي‌گذارد پیش پای قیدار. قیدار کتاب اول را بر می‌دارد. بسم الله مي‌گوید و با احترام باز مي‌کند. آرام مي‌خواند: اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک... دیوان حافظ را با احترام مي‌گذارد وسط ملات و کتاب بعدی را بر مي‌دارد.

مي‌خواهم از يک جایی شروع کنم اما نمى‌دانم از چه بگویم، از کجا. برای همین گریزی زدم به يک کتابی که کتاب است و مقدمه حرفم را از آن قرض گرفتم. نمى‌دانم تا به حال اسم انجمن‌های رمان و رمان‌های مجازی به گوشتان خورده، مخصوصا دختر خانم‌ها، تا به حال شده چند خطی از بعضی‌های‌شان را بخوانید؟ رمان‌ها و داستان‌هایی که يک زمانی به شدت مرا شیفته خودشان کرده بودند داستان‌هایی که در اغلب‌شان 90 درصد مردم ایران چشم‌هایی هفت رنگ و هزار رنگ داشتند و گاهی اوقات آدم را مي‌بردند به رویاهایی دور و دراز. رویا داشتن و بافتن بد نیست اما وقتی زندگی‌ات بشود رویا بد است! در خيلی از این مجازی نوشت‌ها، آقا پسری بود بلند قد و خوش بر و رو و دختر خانمی حاضر جواب و در مواردی چادری که بعد از مدتی عاشق و دلباخته مي‌شدند. بعضی‌هایشان را که می‌خواندی با خودت مي‌گفتی این‌جا ایران است اصلا؟

داشتم می‌گفتم فکر می‌کنم اسم اين رمان‌ها به گوش‌تان خورده باشد و دختر خانم‌ها هم به احتمال زیاد حداقل یکی از آن‌ها را خوانده‌اند. زمانی بود که اگر از يک متولد 75 به اين ور و بعضا تکرار می‌کنم بعضا يک متولد اوایل دهه 70 سوال می‌کردی کتاب جدید چه خوانده‌ای نام یکی از اين مجازی نوشت‌ها را مي‌برد. مجازی نوشت‌هایی که بعضی‌های‌شان شدند معیار و ملاک بعضی از دخترهای اطراف بنده و برای‌شان خواب‌هایی شیرین با محور مردی با اخمی عمیق بر روی پیشانی با چشمان عسلی رنگ و پوست برنزه را ساختند و زشتی خيلی از کارها و حرف‌ها را برای‌شان از بین بردند. نمى‌توان به اين مجازی نوشت‌ها گفت کتاب مي‌دانید چرا؟ کتاب باید کتاب باشد،کتاب عصاره روح است و پی وجود انسان را باید محکم کند، خيلی وقت است که به اين گونه رمان‌ها مي‌گویم مجازی نوشت. از تابستان سال اول دبیرستان که با اولین مجازی نوشت عمرم آشنا شدم تا به امروز حدود 400 الی 500 تایی از اين مجازی نوشت‌ها را خواندم؛ به نوعی اگر برای هرکدام 6 ساعت وقت کنار بگذارم مي‌شود 125 روز تمام بدون خواب و خوراک و اين 125 روز برای منی که اگر حساب کنم 308 روز بیش‌تر تا کنکورم نمانده چه قدر حسرت آور است!

دارم سرتان را درد مي‌آورم اما يک حرفی دارم که شاید هدف اصلی عضو شدنم در اين سایت گفتن همین حرف باشد. داشتم در مورد کتاب مي‌گفتم. من فکر مي‌کنم کتاب مجازی کلا وجود ندارد کتاب باید حقیقی باشد و قابل لمس، باید بتوانی بگذاری روی سینه‌ات و قلبت بتپد زیر سایه کتاب؛ کتاب مجازی را که نمى‌توان گذاشت روی سینه و قلبت بتپد و آشنا شود با روح زندگی. شاید بشود اين مستطیل‌های کوچک موبایل نام را گذاشت روی سینه اما از سنگینی اين‌ها جان آدم مي‌گیرد. باید وقتی کتاب می‌خوانی و اشک می‌ریزی صفحاتی داشته باشد تا خیس شود و سال‌ها بعد وقتی کتابت را ورق می‌زنی جای قطره‌ها هنوز باشد و خاطرات آن کتاب را یادآوری کند. کتاب باید جوری باشد که بتوان آن را دست گرفت و رفت يک گوشه دنج پیدا کرد و کمی هم نور و آن وقت با نویسنده‌اش همراه شوی و وقتی صدایت می‌زنند،کتاب را يکهو بی‌هوا ببندی و صفحه‌اش یادت برود و موقع خواندن دوباره جاهایی را که دوست داشتی دوباره مرور کنى اما با اين مجازی نوشت‌ها که نمی‌شود از این کارها کرد! کتاب باید وقت خواندن صدا داشته باشد همین که ورقش بزنی صدای ورق زدنت سکوت اطرافت را بشکند و کاغذ نو کتابی که تازه خریده‌ای دستت را زخم کند هم لذت دارد. کتاب باید پی وجودت را محکم کند اما خيلی از این مجازی نوشت‌ها اگر پی وجودت را سست نکردند باید خدارا شکر کنی! حتی اگر بهترین کتاب هم در قالب PDF به من تحویل دهند باز هم به من نمى‌چسبد حالا چه قیدار رضا امیر خانی باشد چه یکی از همین مجازی نوشت‌ها!

حرف اصلی من هم اين مجازی نوشت‌ها هست و هم نیست! حرف اصلیم مجازی شدن چیزی است که از نظر من باید تا ابد کاغذی بماند. اصلا همین کاغذی بودن قداست دارد. قداست دارد وقتی روی تکه‌ای از طبیعت می‌نویسی که از خاک بلند شده و همین کتاب تو را از خاک وجودت بلند می‌کند. از بین 500 مجازی نوشتی که خواندم چند تایی به اندازه انگشتان دست بودند که می‌شد به‌شان کتاب گفت اما حیف که کاغذی نبودند و هنوز همان مجازی نوشت مانده‌اند. چند وقتی بود که خیالم از نبود مجازی نوشت‌ها راحت بود. اما تازگی‌ها فهمیدم که دوباره دارند زیاد مي‌شوند. ای کاش مراقب باشیم، اين‌ها کتاب نیستند، عذر خواهم ولی قداست کتاب را ندارند، خیلی‌های‌شان در لابه لای دینی که دارند يک چیزهایی را توی مغز آدم فرو می‌کنند که خود آدم نمی‌فهد.

زیاد حرف زدم اما کتاب خوب است که کاغذی باشد، خوب است که مجازی نوشت نباشد و حتی اگر مجازی نوشت هم نبود، باز هم باید کاغذی باشد تا به دل بنشیند و چه قدر خوب است قبل از دست گرفتن هر کتابی و باز کردن هر PDF ای ببینیم مي‌خواهیم چه چیزی را در پی وجودمان به کار ببریم و با آن، خانه دلمان «عمری» مي‌شود یا نه!

=============

پ.ن1: امیدوارم طرفداران مجازی نوشت‌ها را خيلی ناراحت نکرده باشم اين عقیده‌ای شخصی بود بعد از هدر دادن 125 روز قابل عمرم که روزی باید جواب گویش باشم و مواظب مجازی نوشت‌هایی که مي‌خوانید باشید و اگر مي‌شود نخوانید و نخوانید و نخوانید! معذرت از دخترانی که متولد 75 به اين ور هستند و بعضا اوایل 70 که بهشان همچین رویایی را نسبت دادم.

پ.ن2: امیدوارم ما را ديگر اين طرف‌ها تا زمان کنکورمان خيلی زیارت نکنید، چرا که گذارندن وقت در اين فضا نیز مسئولیت دارد و فردا روز همین دقیقه‌ها مي‌شود چندین روز و حسرت چندین روز درس نخواندن بر دلمان مي‌ماند!

پ.ن3: مقدمه را از کتاب قیدار رضا امیر خانی قرض گرفتم و مردی با چشمان عسلی از یکی از همین مجازی نوشت‌ها!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
موفق باشی مائده جان ان شاء الله با دست پر و لب پر از خنده بر میگردی ... خدا سایه امن تک تک لحظه هات :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
چ دعاهات قشنگن...:)
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
اکثر رمان های ایرانی(چه مجازی و چه چاپی) همین مشکلی که اول متنتون گفتینو دارن،و اینکه بله قطعا کتاب واقعی خواندنی تر و نافذتره،ولی این دو موضوع ربطی به هم دارن ؟!
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
کمابیش ربط دارن البته نظر شخصی...:) ممنون ک.خوندید...!!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
خب این یادداشت یک خورده زیادی طولانی شده بود که البته خودتونم هی اشاره کردید داخل متن که طولانی شده ولی خب بازم فایده نداره واقعا طولانی شده و میشد تو خیلی کمتر از 1000 کلمه هم همین حرفها رو زد. اما خب حرف حساب بود. واقعا هیچی مثل کتاب نمیشه. اصلا وانشناسی هم ثابت کرده که تاثیر خوبی که کاغذ روی انسان میذاره رو اصلا نمیشه با کتاب های الکترونیکی و ... مقایسه کرد
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
درود بر روانشناسی و اینکه اين خصوصیت طویل کردن يک سخن همیشه با منه درستم نمیشه متاسفانه...:) ممنون ک خوندید...!!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
اینجا ایران است اصلا ؟ دختر خانم چادری که ماجراش طوری پیش میره که اصلا در شان یک دختر محجبه نیست، یک رمانی رو میخوندم همین طور بود، دختره چادری بود بعد میرفت سوار موتور پسره میشد با هم میرفتن بیرون ، بعد انقدر این عشق رو پاک و مقدس نشون میداد ، اعصابم ریخت بهم دیگه ادامش ندادم!!
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
واقعآ...:) اینکه چیزی نیست تو بعضی هاش دختر خانم چادری اما آقا پسر از اون دسته آقایونی ک همه کار کردن دختر خانمه هم بدون هیچ مشکلی قبول میکنن:| مرسی ک خوندین:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
کتاب باید کاغذی باشد همین و بس
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
آری..:) مرسی ک خوندید
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
چقدر خوب بود این مطلبتون مائده بانو و باید بگم جانا سخن از بان ما میگویی... من خودم یه بار تصمیم گرفتم یکی از همین رمان های مجازی رو بخونم و الان صد مرتبه خدا رو شکر میکنم که تا آخرش نخوندم و دیگه هیچ وقت نرفتم سراغش. البته یه نکته اینه که رمان کاغذی اینجوری هم کم نداریم و بعضی از نویسنده ها زحمت نوشتن اینطور رمان ها را دارن میکشن:/ و حالا به قول شما یکی دوتاش مشکل و معضل نیست ولی وای به حال کسایی که تمام رویاهاشونو و زندگیشونو رمان گونه تصور میکنن که اینجور آدما تو سن و سال ما و کمی بزرگتر و یا کوچیکتر کم هم نیستن.... هعععععی اینقدر سراین موضوع حرص خوردم و حرف برای زدن دارم که طومار باید تایپ کنم:))) مرسی از مطلب به جا و خوبتون و راستی ترغیب شدم این کتاب قیدار آقای امیرخانی رو بخونم:))) خسته نباشین:))
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
باتچکر از نعیمه بانو:))) من خودم از اینا زیاد خوندم و البته بسی هم حرص خوردم از هنجار شکنی ها و...:) اما خداروشکر اونقدر تحت تاثیر قرار نگرفتم چه خوبه که نخوندی...:) رمان کاغذی دسترسی بهش سخت تر از مجازی مجازی خرجش حداکثر 10 مگ متاسفانه و يک سرچ ساده :) قیدار هم حتما بخون ک واقعا کتاب..:) مرسی ک خوندی:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨