اولین باری که چشم‌هایت را دیدم و سریع نگاهم را گرفتم، انگار در تمام حریم‌هایم یک تجاوز صورت گرفت! عرق روی پیشانی‌ام را پاک کردم، نگاهی گذرا به من انداختی، عینک دودی‌ات را به چشمت زدی و بی اعتنا رفتی. می‌دانستم اتفاقی افتاده، اما خودم را به ندانستن می‌زدم. من هم به خانه‌ام رفتم، مثل هر روز دوش گرفتم، با مادرم حرف زدم، جزوه‌های دانشگاه را پاکنویس کردم و آخر شب به رختخواب رفتم، اما نصفه شب حالت تهوع گرفتم. از خواب پریدم، چشم‌هایت روی آینه بود، درست روبرویم. مثل این‌که تجاوزت کار خودش را کرده بود، انگار نطفه‌ای در قلبم بسته شده بود. نمی‌دانستم چکار کنم، بروم دکتر؟ به او چه بگویم؟ بروم کلانتری؟ از تجاوز یک جفت چشم شکایت کنم؟ تصور خنده‌های تمسخر آمیزشان زجر آور بود.

می‌دانستم فقط حالم بد است. روزها می‌گذشت، من برای دوباره دیدن تو در کتابخانه، اهل مطالعه شده بودم. برای دیدنت در پارک، صبح‌های زود از خوب بیدار می‌شدم و پیاده روی روزانه‌ام را شروع می‌کردم. اسمت در تمام برنامه‌های زندگی‌ام دیده می‌شد. روزها می‌گذشت و قلبم بالاتر می‌آمد، عشقت داشت جان می‌گرفت، داشت روح می‌گرفت، داشت دست و پا در می‌آورد. من حالا باردار عشقی بودم که تو هیچگاه مسئولیتش را نمی‌پذیرفتی.

روزها می‌گذشت و من هوس آغوشت به سرم زده بود، از راه دور تو را می‌دیدم و خود خیالی‌ام را در حصار بازوانت تصور می‌کردم. من از دور داشتم به عشقی که در قلبم بود تو را نشان می‌دادم. تا آن هفته لعنتی شروع شد، جای خالی‌ات در کتابخانه توی ذوق می‌زد، صبح‌ها دیگر با گرمکن خاکستری‌ات توی پارک نمی‌دویدی، روی صندلی‌ات در ردیف پنجم پسری مو فرفری نشسته بود، حالم بد شده بود، ویار کرده بودم، هوس بودنت را داشتم، هوس از کنارت قدم زنان رد شدن، هوس چشم‌هایت را دیدن، هوس در آغوشت بودن، هوس خیالی بوسیدنت.

آخر هفته شد، تو آمدی و قبل از این‌که من از بودنت پُر شوم، تو با برق حلقه توی دستت، روی قلبم مشت زدی. چشم‌هایم اشک ریزی پیدا کرد، از دیدن شیرینی توی دستت داشتم دل و روده‌ام را بالا می‌آوردم، بلند شدم از آن خراب شده زدم بیرون. حالا من مانده بودم و یک بچه ناخلف، من مانده بودم و یک قلب بالا آمده، من مانده بودم و تحمل یک درد زایمان. دردی بدتر از شکست همزمان تمام استخوان‌ها.

وقتی مادرم در اتاق بغلی داشت آسوده بافتنی‌اش را می‌بافت چه می‌دانست دخترش دارد از درد زایمان تا مرز مرگ می‌رود؟ اما من نمردم. می‌دانستم نگه داشتن این عشق درون قلبم هم خودش نوعی خودکشی ست. صبح روز بعد من ماندم و یک زن که مادرش او را دخترم صدا می‌زد، و یک بچه نامشروع که چشم‌هایش مثل چشم‌های تو بود. من مانده بودم و صدای گریه بلندش توی گوشم. مادرم همیشه عصبانی ست که من کل روز را توی اتاقم می‌مانم اما من یک بچه دارم. نمی‌دانم چطور از شرش خلاصش شوم، دوستش ندارم اما نمی‌توانم فراموشش کنم و نادیده‌اش بگیرم. او حالا کنار من است و شب‌ها با چشم‌هایش به من خیره میشود.. لعنتی، چشم‌هایش چقدر شبیه چشم‌های توست.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/٠٩
١
٠
وااای چه قدر جالب و با دید متفاوتی نوشته بودین، عالـــــب بود!! بچه رو برین بدین باباش بزرگ کنه! :))) بالاخره اونم باید مسئولیت نگاهشو تقبل کنه! قلمتون مستدام.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٩
١
٠
چشم هایش شروع واقعه بود ... متنتون یه غم خیلی خیلی بزرگ داشت هوووف ...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود ؛ لذت بردم؛ ممنون:)))
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
ممنون که خوندین و خوشتون اومده:))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٩
٠
٠
خوب بود ولی نمیدونم چرا به شدت یاد این نوشته افتادم : ) http://jeem.ir/article/blog/26176 موفق باشید
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
آره یکم بن مایه داستان شبیه نوشته « تجاوز حسی» شما بود؛ ولی پردازشش متفاوت بود کلا..
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
سلآم؛ ما نیز هم :)) پس همون دوبیتی کامنتم رو هم تقدیم شما میکنم : آن شوخ به من نظر ندارد چه کنم؟/ آه دل من اثر ندارد چه کنم؟ / با آنکه همیشه در دلم میباشد/ از حال دلم خبر ندارد، چه کنم؟ قلمتآن مستدآم.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
ممکنه یه موضوع در ان واحد به ذهن چند نفر برسه ولی خب این برداشت هاست که باعث تفاوت میشه
neyosha
neyosha
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
وای چ دید جالب و قشنگی:)تشکرات:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/١١
١
٠
می‌دانستم فقط حالم بد است...زیبا نوشته بودین :)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات