همه اولش همین را می‌گویند و بیشتر اصرار دارند شبیه دایره وسط دارت بوده. سخت، همه آرزویش را داشتند. محکم، ستون به ستونش جای نگاه‌شان سُر می‌خورده. ولی از یکجایی به بعد ستون‌ها دیگر آن ستون‌های قبل نبودند، از یکجایی به بعد افتاده بودند توی خط گرفتن وقت از روانشناس‌های لَب سبُک! که حرفش بگیرد و آمد داشته باشد برایشان، که رو به راه بشود این حجم از دورافتادگی، که دوباره بشوند دایره وسط دارت. 

این پا و آن پا کردن و حرف شنیدن و نتیجه نگرفتن هزار اعصاب خوردی دارد، ایستادن ساعت‌ها روی پاهایت، ترس از واریس را می‌اندازد به جان آدم، نگاه کردن به ساعت و پرخاش کردن به منشی برای رسیدن وقتت اعصاب خوردی دارد، زندگی چرخش که گیر کند یعنی گیر کرده، تعبیر دیگری برایش به ذهنم نمی‌رسد. شبیه افتادن یک سایه سیاه وسط زندگی می‌ماند، شبیه رسیدن به آستانه هفتاد سالگی و هولِ نداشتن کفن. شاید شبیه خورده شدن مغز آدم به دست مارهای ضحاک! بیشتر به نظرم شبیه تمام شدن ته دیگ ماکارونی ست و آن قورتِ پر از حسرت آب دهن.

روانشناس شدن کاری ندارد، احتیاجی به پاس کردن «کلیات فلسفه» نیست، حتی لازم نیست خودت را بکُشی تا «آمار توصیفی»پاس شوی! فقط یک حافظه دقیق می‌خواهد که مو را درست از ماست بکشی بیرون، بدانی کِی قربان صدقه آشپزخانه کاشی مرغابی دارت می‌شدی. اولین بار کِی بود که لیست خرید را دستت گرفتی و نمی‌دانستی مرغِ درشت باید بخری یا متوسط. از کی بود که مراقب بودی روی موزاییک‌های سرد دراز نکشی، کِی بود که بوی بچه‌ها مستت می‌کرد و کف دست‌های‌شان را نفس به نفس می‌لرزیدی.

هیچ چیز این‌جا برای قرن بیست و یکم سخت و پیچیده نیست، به یاد آوردن دایره وسط دارت چندان دور از ذهن نیست، این‌که من عاشقِ غروب جمعه بودم و آن یکی یکشنبه‌ها جلوی تلویزیون روزنامه می‌خواند، به یادآوردن سینما رفتن‌ها و کافه گردی‌های بعد از تمام شدن فشارهای کاری شرکت، این‌که دوباره بوی قرمه سبری و آلبالو پلو بپیچد میان اتاق‌ها زیر تخت‌ها را اشغال کند حتی! زمان همه معادلات را بهم میزند، زمان تنها چیزی ست که باید به خودتان بدهید، زمان معجزه قرن بیست و یک است. روانشناس‌ها تنها چیزی که نمی‌توانند انجام دهند تجویز است، برای خودتان زمان را تجویز کنید، یک آب هم رویش بخورید که دلخوری‌ها را بشوید ببرد پایین!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
چیز خاصی از این نوشته دستگیر من نشد. مخصوصا اینکه سر فهمیدن پاراگراف اول 2-3 بار خوندمش! اینکه مثلا ستون چه ربطه به دایره وسط دارت داره، لب سبٌک چی میگه! هر پاراگرافش یک راه جدا داشت واسه خودش.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
فکر نمیکردم حتی یک درصد نامفهوم باشه:) راستش تو قسمت «جای نگاه‌شان سُر می‌خورده» و ادامش میخواستم بگم زوج های جوانی که قسمتی از زندگیشو آسیب دیده اولش چی میگن به روانشناس میگن که چقدر خوب بوده اوایل و یک دفعه و ناخواسته نمیدونن چی شده! بعد خواستم که هر کسی روانشناس خودش باشه تا راحت بتونه زمان رو برای خودش و زنده گیش تجویز کنه،ستون نشانه استحکام و دایره وسط دارت سخت ترین دایره ست و نشانه همون اوایل زندگیه محکم و سخت و پایدار. در مورد لَب سبُک ببینید مثلا ما اعتقاد داریم کسی که دستش سبکه باعث خیر میشه و رونق میده به کار به زندگی به کسب مغازه دارها .. لب سبُک هم یه اصطلاح من درآوردی:) یعنی حرفاش باعث بشه این جدایی و این دورافتادگی سریعتر جبران بشه و دوباره گِره بخوره؛ ممنون که خوندید و ببخشید اگه خوب نبود:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٢
کاملا موافقم،
h_rezazadeh
h_rezazadeh
٩٥/٠٦/٠٤
٠
٠
دقیقا جالبه !!!!!!!!!!!!!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
شبیه رسیدن به آستانه هفتاد سالگی و هولِ نداشتن کفن. شاید شبیه خورده شدن مغز آدم به دست مارهای ضحاک! چقدر قشنگ مثال می زنی زهرا جون ^_^
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
تولدت مباااااااارک با کلی ارزوی قشنگ :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠