چیزی در من تغییر کرده، مرده است حتی...

چیزی در من تغییر کرده، مرده است حتی...

نویسنده : وبگردی

یک زمانی من استاد یاد گرفتن آدم‌ها بودم، آن‌ها را از بر می‌شدم. راستش دانستن غذا و رنگ مورد علاقه و آهنگی که این روزها گوش می‌کنند از سطح پایین‌ترین اطلاعاتی بود که داشتم. من گوش می‌کردم، من خیلی خوب گوش می‌کردم و اطلاعات را به صورت خیلی منظم توی ذهنم دسته بندی می‌کردم. می‌دانستم آدم‌ها چه احساسی نسبت به عمه بزرگ و دایی کوچک‌شان دارند، می‌دانستم وقتی سوم دبستان بودند به کدام دوست‌شان حسودی می‌کردند و همیشه آرزو داشته‌اند کفش پاشنه بلند مامان‌شان را بپوشند. من گوش می‌کردم، تحلیل می‌کردم اما مهم‌ترین قسمت کارم عمل کردن بر اساس دانسته‌ها بود، من بلد بودم چه هدیه‌ای برای آدم‌ها بخرم تا ذوق مرگ شوند، من آدم‌ها را بلد بودم، می‌دانستم سیب دوست دارند و هر جا که سیب می‌دیدم یادشان می‌افتادم و تا می‌توانستم برای‌شان سیب هدیه می‌بردم. من بلد بودم چه شکلی با آن‌ها حرف بزنم تا حال‌شان خوب شود یا حتی بلد بودم چه چیزهایی باید بگویم و چه چیزهایی نه.

این روزها اما... من خسته‌ام، دفتر بایگانی ذهنم هم همینطور، خسته است. اداره‌ای که روزی شلوغ و پلوغ بود و کلی کارمند داشت حالا خاک گرفته و تار عنکبوت از سر و رویش بالا می‌رود. حالا من در یاد گرفتن آدم‌ها کند شده‌ام، نمی‌توانم اطلاعات زیادی ذخیره کنم، یک وقت‌هایی یک چیزهایی می‌گویم که می‌دانم نباید و در همان لحظه یک کارمند پیر چروکیده از پس ذهنم می‌گوید نگو اما می‌گویم. چرا این‌طور شدم؟ یک روزی آدم‌ها قدر ندانستند و هیچ چیز به اندازه پشت پا زدن به نان و نمکی که با دیگری خورده‌ای آدم را فلج نمی‌کند، طوری که مهرورزی درونش از کار بیفتد. و حالا گیجم، خودم را گم کرده‌ام، نمی‌دانم چقدر باید باشم، چقدر باید مایه بگذارم، چه انتظاری از رابطه‌ها دارم، رابطه‌ها چه انتظاری از من دارند. و احساس می‌کنم هیچ وقت آدم قبل نخواهم شد، یک چیزی در من تغییر کرده، مرده است حتی. دلم برای روزهای شلوغ و پر نشاط، برای آفتابی که از پنجره به گلدان‌های اداره می‌تابید، دلم برای لخ لخ دمپایی‌های کارمندها حتی، تنگ است. به قول سارا نامهربانی آدم‌ها کارمندهای بایگانی را پیر می‌کند. آدم را کم رمق می‌کند برای مهربانی به آدم‌های جدید. آخ که چقدر دلم برای آدم‌های امروز و فردای دلم می‌سوزد سارا...

==============

منبع:

http://roozhayemahtabi.blogfa.com/post-578.aspx

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٦/٠٢
٠
٠
خیییلی زیبا بود... لذت بردم:-)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
یاد انمیشن Inside Out افتادم. خیلی از ما همین حس سرد شدن رو نسبت به خیلی از کارهامون داریم. کارهایی که یک روزی با علاقه زیادی دنبالشون بودیم و حالا گوشه ذهنمون دارن خاک میخورند. فکر میکنم هرچی هست زیر سر گذر زمانِ
فائزه
فائزه
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
خیلی بده این حس و حال :(....
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات