کمدی‌ترین تراژدی زندگی‌ام

کمدی‌ترین تراژدی زندگی‌ام

نویسنده : 151

انگار همین دیروز بود که با خواهر و برادرهای عزیزم، سرگرم رقص و پایکوبی با سمفونیِ بادِ مسافر بودیم. هیچ کدام‌مان، هیچ ترس و واهمه‌ای از سقوط نداشتیم و بی‌توجه به ریتم تندِ موسیقیِ باد، در کنار هم، می‌رقصیدیم و سرخوش بودیم؛ سرخوش ولی استوار. جای پای‌مان آن‌قدر محکم بود که به فکر سقوط و خورد شدن نباشیم.

ولی طولی نکشید که روزهای شادابی و طراوتمان پایان یافت و آواز و رقص‌های عاشقانه‌مان، جایش را به ناله‌های دردمند و مظلومانه داد.

هیچ وقت یادم نمی‌رود آن روزی که «گلبرگ»، خواهر بزرگم، با رنگ و رویی زرد و بی‌جان، دست از دستم کشید و بر روی زمین سقوط کرد؛ دیگر توان ایستادن هم نداشت. زمان و چرخش کره‌ی ماه به دور زمین، کافی بود تا زیبایی و طراوت، از صورتش رخت ببندد و چین و چروک و زرد رویی، ساکنِ چهره‌اش شود. هنوز صدای ناله‌اش که در زیر کفش‌های پسر جوانی، خِش خِش کنان، مرا صدا می‌زد، در گوشم منعکس می‌شود و هر ثانیه مرا به این فکر می‌اندازد که: «فلانی! یک روز هم نوبتِ خرد شدن تو در زیر پای دیگران می‌شود و آن روز، دور نیست؛ بلکه بسیار نزدیک است؛ به فاصله همین ثانیه، تا پاییز؛ شاید هم زودتر»

حال که با شما سخن می‌گویم، تک برگِ زرد و چروکیده‌ای هستم در انتظار نسیمی خنک، که این بار نه سمفونیِ باد مسافر، بلکه سمفونی مرگ را برایم به ارمغان خواهد آورد، شاهدِ خرد شدن برادر و خواهرهایم در زیر کفشِ مردمانی عجول و بی‌حوصله و شاید هم بی‌تفاوت هستم، که به راحتی پا به روی جسمِ بی‌حال و جانِ خانواده‌ام می‌گذراند و از صدای خش خشِ خورد شدن‌شان، لذت می‌برند و کیف‌شان کوک می‌شود.

ولی خبری در راه است، بادِ مسافر، مرگ را برایم به سوغات آورده است؛ دعوت به شام آخر شده‌ام. در تالارِ آیینه. پوچِ پوچ. دختر بچه‌ای را می‌بینم که دوان دوان به سمتم می‌آید تا خش خشی شوم در زیر پاهایش؛ دلیلی شوم برای لبخندش. من راضی ام و منتظر. چه پایانی از این بهتر که پایان من، شروعی باشد بر جوانه زدن لبخندی بر لب این دخترک.

بیا... بیا و در آغوشم بگیر؛ که هم آغوشیِ من با کفش‌هایت،کمدی‌ترین، تراژدیِ زندگی‌ام است. شاد ولی تلخ.

...

خِش... خِش

و قهقه‌ی دخترک که پرواز می‌کند بر فراز آسمان.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
خسته نباشید :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
زنده باشید : )
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
هوووم ... ابتکار خوبی بود دوستش داشتم سبک نوشته رو و حالش رو ... عنوانشم خیلی خوبه دست شما درد نکنه که مارو هم تو لذت خوندنش شریک کردید :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
مچکرم ک خوندید : ) قابل نداشت ک : )
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
چقد جالب از همه نوشته هادون اینا بیشتر دوست داشتم قلمدون مستدام
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
سپاس : ) حضوردون مستدام : ))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
به به ادبیات و سنگین طوری :)) خوب نوشته بودی و خب حرفت رو هم خوب توش گنجونده بودی.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
نظره لطفته رفیق : )
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
اصلا هر کلمه ای که نوشتید یاد یه رمان(تالار ایینه) می افتادم یا یاد یه شعر( مسافر از سهراب سپهری که عاشقشم) یا فیلم(شام اخر) یا یاد گلبرگ خانوم خودمون:) جالب نوشتید /خسته نباشیدو موفق باشید.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
خوشحالم که یاد چنین چیزهایی افتادید با خوندن مطلب : )) مچکرم.
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
»ﻓﻼﻧﯽ! يک روز ﻫﻢﻧﻮﺑﺖِ ﺧﺮد ﺷﺪن ﺗﻮ در زﯾﺮ ﭘﺎي دﯾﮕﺮانﻣﯽﺷﻮد !!!...:) بسیار عالی و.جالب...:)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
ممنون که خوندید : )
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
آفرین :) یک مطلب خیلی روون و بسیار خوب نوشتی. جا داره تبریک بگم. دو مطلب آخرت سبک بهتری داشتند و خیلی کلمات و نوشته ها صمیمی تر و راحت تر شدند. هر چقدر توی این فضا بهتر بری جلو و البته بتونی ادبیات نوشته رو همه پسند تر کنی نوشته هات قشنگ تر و جذاب تر میشن.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون جناب نادری بابت حضورتون : ) خوشحال شدم واقعأ : ) امیدوارم بتونم نقاط ضعفم رو کم و کمتر کنم : ) مچکرم.
f_yousefian
f_yousefian
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
بسیار زیبا بود والبته غم انگیز
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
بسیار مچکرم و ممنون :: )
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
بالاخره چشمه ی ذوقت زد بیرون؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
ها یره!یهو فوران کرد اصن :))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
عآلی داداش.... خیلی اسم مطالبت خوبه
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
توکرتم داداش :)) لطف داری
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
ستاره دار شدن ات هم مبارک داداش :)))))))))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٧
٠
٠
ممنان :))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
مطلب زیبا و هدفمندی بود
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
ممنون : )
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
مطلبتون منو یاد گلدون بنجامینم میندازه که هر روز باید چندتا برگ خشک رو از پاش جمع کنم، خیلی قشنگ نوشته بودین :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٦/٠٨
٠
٠
مچکرم : )
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات