حق خوری؛ یک مُد جهانی!
به بهانه ضایع شدن حق ورزشکاران کشتی و وزنه‌بردای ما در المپیک

حق خوری؛ یک مُد جهانی!

نویسنده : محمدرضا ناصری نژاد

حق‌مان را می‌خوردند، وقتی حق خوری مُد نبود. یادش بخیر آن اوایل که به دنیا آمده بودم پرستار بیمارستان من را با گرفتن دست چپم بلند کرد و چون خودم زبانی برای شکایت نداشتم دستم گفت: تق! اینگونه بود که اولین حق خوری زندگی من به وقوع پیوست ، چون به وضوح و با چشم‌های نیم بادامی خودم دیدم که کودکان دیگر را از پا بلند می‌کردند و از این‌جا بود که تصمیم گرفتم دیگر نگذارم حقم را پایمال کنند. در دروان شیرخوارگی هم چون همیشه خواب بودم اگر هم حقی از من ضایع شده اطلاعی ندارم. البته بعدها شنیدم روزی بعد از صرف شیر صبحگاهی به صورت دمر خوابیده بودم که البته کل زندگی آن روزهایم به همین شکل می‌گذشت، خب داشتم می‌گفتم که به صورت دمر خوابیده بودم که گربه‌ای صورت شیر خورده‌ام را مورد لیسیدن قرار داده که البته نمی‌دانم این اسمش حق خوری است یا نه اما خب من از حقم گذشتم.

اما در دورانی که تازه موفق به چهار دست و پا رفتن شده بودم، آن در آهنی حیاط خلوت که به کله بزرگ آدم بزرگ‌ها نمی‌خورد، سر منِ فسقلی بخت برگشته را مورد هدف قرار داد و هنوز هم جایش روی ابروی کناری‌ام هست. دعا می‌کنم تا الان صدباره زنگ زده باشد و باور کنید از این‌جا بود که تصمیم گرفتم دیگر نگذارم حقم را پایمال کنند. کلا در زمان کودکی از سینه خیز بودن تا راه رفتن‌های اولیه، زمین و زمان حق کُشی می‌کردند و به جای برخورد به بزرگان، به من می‌خوردند و من جز گریه کاری از دستم بر نمی‌آمد و البته جز گریه و گفتن یک سری حرف‌های نامفهوم که حتما در آن زمان برای خودش حرفای ناشایستی محسوب می‌شده و اگر مثلا دیوار، کمد و ... صفحه اجتماعی داشتند حتما از آن افرادی بودم که می‌رفتم و زیر آن صفحات بهشان فحش می‌دادم.

بعدها که بزرگ‌تر شدم همیشه از این ترس داشتم که وقتی به مهدکودک می‌روم هم حق من را بخورند، مثلا به جای خاله پریسا، عموکامبیزسبیل مربی مهد باشد! که البته پدر و مادرم هیچ وقت من را به مهدکودک نبردند و این فانتزی‌ام نقش بر آب شد. زمانی که به مدرسه رفتم همیشه درس‌هایم متوسط بود، گاهی بالا و گاهی هم پایین می‌شد. اما حقم این‌گونه خورد می‌شد که دانش آموزان درس خوان و زرنگ با درس خوب‌شان مورد توجه بقیه بودند و مورد تشویش قرار می‌گرفتند و دانش آموزان تنبل با این‌که مورد تنبیه قرار می‌گرفتند اما شیطنت و بازیگوشی یا به قول معروف عشق و حال‌شان به راه بود، اما ما متوسط‌ها نه تشویقی داشتیم نه عشق و حالی. البته بین کارشناسان حرفه‌ی حق خوری اختلاف بوجود آمده که این موضوع به حق خوری مربوط می‌شود یا انتخاب خودمان، ولی خب از این‌جا بود که تصمیم گرفتم دیگر نگذارم حقم را پایمال کنند.

مدرسه را تمام و به کنکور رسیدم، جایی که همه می‌گفتند حق‌شان خورده شده حتی نفر اول کنکور، چون فقط بین شرکت کنندگان کیک پخش کردند و خبری از آبمیوه نبود و همان کیک خشک و خالی باعث شد تمرکز کافی نداشته باشم و هیچوقت در دانشگاه‌های دولتی قبول نشوم و رهسپار آزاد و غیرانتفاعی بشوم. البته مابین این آزاد تا آن غیرانتفاعی یک سری هم به خدمت مقدس سربازی در استان سیستان و بلوچستان زدم که این وسط هیچ حق خوری نسبت به من و سایر سربازان مرزبانی نشد و همه چیز در آنجا گل، بلبل و کماکان سنبل بود و ... (و در این لحظه تمام حق‌هایی که از من خورده شده بود را از یادم بردم)

راستش در زندگی همه ماها پیش آمده است که حق‌مان را خورده‌اند، که یا حق‌مان را پس گرفته‌ایم یا نگرفته‌ایم که البته توجه کنید وقتی فعل خوردن در هر چیزی حتی در همان حق صرف شود، دیگر خورده شده و چیزی که خورده شده است را ... 

بگذریم خواستم بگویم بهانه نوشته این یادداشت حقی بود از در المپیک ریو 2016 از بهداد سلیمی و امید نوروزی و دیگران ضایع شد. به این فکر کنید که چطور گاهی در زمینه‌هایی که در آن تلاش زیادی نکرده‌اید اگر حق‌تان را بخورد چقدر ناراحت می‌شوید، حالا قویترین مرد کشورمان ماه‌ها با وزنه‌های پولادین، مصدومیت و صدها چیز دیگر جنگیده و در آخر به راحتی حقش را می‌خورند که متوجه می‌شویم حق خوری از کوچه، خیابان، ساختمان و ... به سطح جهانی هم رسیده است و گاهی فقط می‌شود بابت این مسائل تاسف خورد و به گل و بلبل و سنبل‌های خیالی دل بست و رفت زیر صفحه فدراسیون وزنه برداری نوشت #behdadSalimi  

==============

پ.ن: بیشتر مثال‌های که برای حق خوری نسبت به خودم زدم کاملا واقعی و اتفاق افتاده بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ینا
ینا
٩٥/٠٥/٣١
١
١
تازه روش یه نوشابه کوکا هم میخورن
mamzi
mamzi
٩٥/٠٦/٠٢
١
٠
والا بوخودا
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/٠١
١
١
سلآم؛ اینقد حق اینو اونو بخورن تا جونشون دراد...المپیکم عوض اینکه جایی باشه که مردم جهان با رقابت سالم، دنبال آشنایی های بیشتر برای صلح ودوستی باشن، زور ثروتشونو به رخ میکشن....
mamzi
mamzi
٩٥/٠٦/٠٢
١
٠
سلام.دقیقا..اصلا قبل از شروع مسابقات تقسیم کنن مدال ها الکی ورزشکارای ما رو خسته نکنن :|
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٦/٠٢
١
٠
محمد رضا خیلی خوب بود، بحث تعارف نیست وقتی که مستند حرف زده ميشه خیلی قابل درک تر ميشه واسه مخاطب و کاملا ارتباط برقرار کردم، واقعا درسته داداش متاسفانه بعضيا حس میکنن حق الناس فقط از دیوار مردم بالا رفتنه اما اینکه حق یه نفر رو تو صف نانوایی هم ضایع کنی حق الناس هست، حالا اون بنده خدایی که سالها تمرین کرده با مشقاتی که گفتی و اینطور راحت حقش رو میخورن واقعا دردناکه... رفیق یه لیست آماده کن از کسایی که حقت رو خوردن بریم سراغشون....... دیگه بقیه شو در جریانی! خخخخ، دمت گرم محمد رضا جان مثل هميشه لذتبخش بود خوندن نوشته هات، موفقیات
mamzi
mamzi
٩٥/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون صالح جان.دمت گرم.واقعا.حتی گرفتن یه کرایه اضافی ای از مسافر.زدن یه حرف ناحق و خیلی چیزای دیگه شاید کوچیک به نظر بیان.لطف داری.شاد باشی رفیق♥
Far!de
Far!de
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
متن کاملا خوب و درستی بود...واقعنم همینطوره...کسی که ایییینقد زحمت بکشه سختی بکشه یهویی یه چن نفر بشینن حقشو بگیرن ازش و هیچی هم نتونه بگه.. دردداره...:(
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥