امشب یک ترانه‌ای را شنیدم که بهانه‌ی نوشتن این یادداشتم شد: 

«ای داد و بیداد

سوار و اسب و بارون تار لیلی

 ای داد و بیداد

شبش خاموشه مجنون تار لیلی

سوار و اسب و بارون هر سه خستن

دلش فانوسه مهمون داره لیلی

وقتی نباشی ببین آواره‌ی این کوه و دشتم

روزی که رفتی 

تو از عشقت، من از جونم گذشتم

تو از این راه برگشتی و رفتی

من از راهی که رفتم برنگشتم

دلم گرفته دنیا دو روزه

آدم باید به پای خیلیا بسوزه

دلم گرفته

وقتی تو باشی 

بیابون تا بیابون لاله زاره

وقتی تو باشی 

غم عالم یکی شادی هزاره

سوار و اسب و بارون رو نمیخوام

تو رو میخوام اگه وقتم بزاره

با چشمه مستت سوار و کشتی

براش یه لاله کنار گذشتی

چه عاشقونه 

دونه به دونه

رو برگ لاله عشقتو واسش نوشتی

رو برگ لاله عشقتو واسش نوشتی

دلم گرفته دنیا دو روزه

آدم باید به پای خیلیا بسوزه

دلم گرفته»

بار اول که شنیدم به فکر فرو رفتم که این شعر من رو یاد چی میندازه؟  دوباره گوش کردم ... دوباره ...فهمیدم. فضا و تصویری که این شعر پشت پلکم میسازه، دقیقاً همون حال و هوا و حسی هست که موقع خواندن کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» تجربه‌اش کرده بودم. 

یک عشق ساده و روستایی ولی خود آزارانه که با رفتن معشوق و درد و رنج عاشق سینه سوخته به اوج می‌رسه.  از اون دست عشق‌ها که هر خواننده‌ای بدون توجه به سن و سال و حتی روحیاتش، خودش را در نقش عاشق یا معشوق تصور می‌کنه. 

که بیشتر ما به خاطر وجود ذات دردگرا یا مازوخیسم احساسی ِ نهفته در لایه‌های پنهان درونمون، رُل ِعاشق دلباخته رو برای نقش آفرینی انتخاب می‌کنیم یا شاید هم دلیلش عشق و عاشقی‌های کاملاً متفاوتی است که هر آدمی توی زندگیش تجربه می‌کنه. 

 ای داد و بیداد 

شبش خاموشه مجنون ... 

خاموش بودن، بدترین نوع غم و ناراحتیه. خاموشی یعنی سلامی نبوده که خداحافظی‌اش نگران و آشفته‌ات کنه، یعنی معشوقی نیست که لذت بودن و درد نبودش را بچشی. 

نادر ابراهیمی استاد توصیف این سبک عشق‌هاست و کلاً استاد توصیف و تشریح عشق از زبان عاشق ِشیداى پریشان :

«نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون‌تر

امید از تو شیرین‌تر

نمی‌شود پاییز

فضای نمناک جنگلی‌اش

برگ‌های خسته زردش

غمگین‌تر از نگاه تو باشد

نمی‌شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

...

نمی‌شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

محبوبه های شب هم باشند.

نمی‌شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

نمی‌شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من، هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی‌شود، می‌دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...»

همه‌ی ما -هرچقدر هم که از سنگ باشیم- در انتهای دالان ِپر پیچ و خم احساس و روح‌مان طالب عشقی عمیق و افسانه‌ای هستیم . 

پس 

شکرگزار باشد 

هر آن کس که دل و دلداری دارد ... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
من فکر میکردم میگه: داره لیلی ... شما مطمئنی این نوشته درسته؟
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/١٧
٠
٠
من نشنیده بودمش ولی خب به این فکر کردم که تار لیلی یعنی چی و خب نتیجه ای هم نگرفتم!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/١٧
٠
٠
بله خب کیِ که از عشق واقعی بدش بیاد :)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٨
٠
٠
با این توصیف از کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» تو ذهنم فضای سریال از یاد رفته و نقش گلرخ رو تجسم کردم، عاشقانه های همه مستدام..
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
تبلیغات