هر روز بیشتر از دیروز

هر روز بیشتر از دیروز

نویسنده : shahrvand_che

دعاهای پای سجاده‌اش هیچگاه کم نمی‌شد. بلکه هر روز زیادتر هم می‌شد. شاید تا روزی که این‌قدر اخبار، از تمام دنیا، این‌گونه مخابره نمی‌شد، دعاهایش کمتر بودند ولی زمانی که در تمام شبکه‌ها، در ساعت‌های مختلف و در سبک‌های گوناگون، هر اتفاقی که در گوشه‌ای از دنیا می‌افتد، در گوش او خوانده می‌شود، پس جای تعجب هم ندارد که دعاهایش صد برابر شده باشد!

از این شهر و روستایی که نابود می‌شود تا آن فردی که در درگیری‌های خانوادگی کشته می‌شود تا آن کودکی که در خانه همسایه کناری‌اش، کتکی به نسبت آرام می‌خورد؛ از تمام این داستان‌ها غصه می‌خورد و در تمام روز فکرش درگیر آن‌هاست و پای سجاده هم از لیست دعاهایش جا نمی‌مانند.

یک تسبیحِ تربتی هم همیشه در بین انگشتانش چرخ می‌زند؛ یادم می‌آید که می‌گفت: تا یک ختم صلواتی تمام می‌شود، بلافاصله برایم طرحِ ختمِ نمی‌دانم چند میلیونیِ استغفرالله‌ای می‌آید و می‌گویند که سهم شما هم مثلاً یک هزارتایی هست؛ تا این تمام می‌شود، یکی التماس دعایی می‌گوید و من هم یک ختم سوره حمدی برایش می‌گیرم؛ خلاصه نمی‌گذارند این تسبیح، دقیقه‌ای زمین بماند! کلا کارش همین شده است دیگر... بالای قابلمه غذا هم دعاها از یادش نمی‌رود. آش‌های نذری را که دیگر بگذریم.

با این‌که سنی از او گذشته است و الآن دیگر هفتاد را دارد، با این حال، هیچگاه تنبلی‌اش را ندیدم، همیشه تر و فرز است. هر چه را که واقعاً اراده کند، تمام سعیش را می‌کند که آن را انجام دهد، آن هم به نحو احسن. همیشه به پسرش می‌گوید که هرگاه کاری نداشت، به او یک سری بزند؛ پسرش با این‌که دیگر نزدیک‌های چهل است، هنوز ازدواج نکرده، از آن‌هایی‌ست که به این جور چیزها اعتقاد ندارند و می‌گویند که اول باید یک چند سالی را با طرف همینجوری گذراند(!) و بعد اگر دیدیم به دردِ هم می‌خوریم، آنگاه با هم ازدواج می‌کنیم. او کاملاً برعکس پیرزن، اصلاً اهل اخبار و اینجور چیزا نیست و تهِ تهش، هر از گاهی به بی‌بی‌سی یک نگاهی می‌کند و وقتی پیرزن بهش چیزی می‌گوید، می‌گوید که اخبارخودمان همیشه دروغ می‌گوید. دعا که هیچ، اهل همین چهار رکعت نماز هم نیست؛ می‌گوید: مهم این است که خدا را یادت باشد، او که به این خم و راست شدن ما نیازی ندارد.

نه این‌که اهل کار نباشد، ولی خب هی از این کار می‌پرد به آن کار؛ هیچ‌وقت نشده است که یک سال تمام سرِ یک کار باشد. راستش را بخواهید، با این‌که چندین سال است که به قول خودش دارد کار می‌کند ولی هنوز یک پس انداز درست و درمانی ندارد، یک موتور دارد که هر روز، از ساعتِ ده-یازدهِ صبح با آن از خانه بیرون می‌رود و تا آخر شب هم برنمی‌گردد. او در خانه پیرزن زندگی می‌کرد ولی در طولِ هفته اصلاً کسی او را نمی‌دید. شاید ماهی یک بار با پیرزن سرِ سفره غذا می‌نشست!

هیچگاه دعاهای پیرزن کم نمی‌شد... حتی هر روز بیشتر هم می‌شد؛ او برای پسرش هم خیلی دعا می‌کرد. به خصوص از روزی که آقای خانه در یک تصادف کشته شد، آخر او هم با موتور این ور و آن ور می‌رفت و همین موتور هم یک روز بلای جانش شد. از آن روزی که ماهی یک بار پسر، یک پولی را به پیرزن می‌داد و می‌گفت با همین کارهایت را بکن، با آن که اندازه یارانه یک نفر هم نبود ولی پیرزن، همیشه یک مقداری را پس انداز می‌کرد! او برای پسرش خیلی دعا می‌کرد، هر روز هم دعاهایش بیشتر می‌شد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
چقدر خوب حس مادرانه رو میرسوند اینکه مادرها همیشه یک جور دیگه بجه هاشون رو دوست دارند یک جوری که شاید هیچ انسان دیگه دوست نداشته باشه یک فرد رو... ان شاءالله که قدر این نعمت رو بدونیم.
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
انشاالله تشکر از نظرتون
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
هعیی ... پای حرف این فرشته که میشینی تازه میفهمی چقدر تنبلی چقدر اول راهی چقدر دردو نمیفهمی و میفهمی چقدر یه آدم میتونه مهربون باشه بی منت ... ممنون بابت به اشتراک گذاشتن این خوب با ما :)
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
:) تشکر از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات