ازدياد باران / قسمت دوم
داستان کوتاه

ازدياد باران / قسمت دوم

نویسنده : faezeh76

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بيرون نمي‌آمد اما تمامي حواسش به بيرون از آن تاريكي بود. من مي‌ديدم كه پوران با هر سر و صدايي از بيرون سرك مي‌كشيد و بعد كه خيالش آسوده مي‌شد دوباره به تاريكي فرو مي‌رفت. من خودم ديدم. من ترس را از پشت پنجره‌هاي زير زمين ديدم. من در تاريكي، چشماني ديدم كه از شدت ترس مي‌لرزيد.

با آمدن بهار عادت داشتيم شب‌ها را در حياط مي‌گذارنديم و گاهي هم همان جا بساط خواب خود را پهن مي‌كرديم، مخصوصا آن شب، شب ديگري بود. پوران با آمدنش معركه‌اي به پا كرده بود كه همه در حياط جمع بوديم تا ببينيم لب به سخن باز خواهد كرد؟!

خاله‌ام در ايوان سجاده‌اش را پهن كرد، از شوق آمدن دخترش نمازش دير شده بود . دو بار نمازش را شكست. به مادرم گفت نمي‌دانم چرا حواسم جمع نمي‌شود. مادرم سعي كرد خواهرش را آرام كند. خاله درست شده بود خاله همان روزهاي غم زده كه پوران رفته بود. به مادرم گفت «نگرانم، نكنه جدا شده باشه»؟... و به سجاده‌اش خيره شد.

انگار كه نكته‌اي اميد دهنده از دريچه‌هاي فكرش گذشته باشد سرش را بالا آورد و گفت «بهتر كه جدا شده، حالا پيش خودمه، دختر خودمه...» و بعد با مادر به داخل خانه رفت. شب كه از شب شدنش بيشتر گذشت و فضاي كوچه آرامِ آرام شده بود. پوران از تاريكي‌اش بيرون آمد. ترس زيادي داشت، آن‌قدري كه انگار كل وجودش مي‌لرزيد. آقا جانم گفت تا خودش نخواسته چيزي ازش نپرسيد. چادرش دستش بود، روسري مشكي سرش را محكم‌تر كرد. آرام آرام قدم برداشت. تق تق... و روي تخت نشست. من بي اعتنا به اآمدنش خودم را با مجله لباس زنانه‌اي كه رعنا با اصرار از معلم خياطي‌اش براي يك شب قرض گرفته بود سرگرم كردم. عكس زنان فرنگي با جديدترين مد لباس‌هاي دنيا. پوران به ماه نگاه مي‌كرد، تب‌دارتر شده بود.

ديد، نگاهش مي‌كنم، من هم سريع نگاهم را پايين‌تر انداختم. ناخودآگاه نگاهم دوخته شد به گردن آويز سكه‌ايش. فكركرد جذب گردنبندش شدم، دستش را گذاشت رویش و گفت: «كادوي فرداي عروسيم بود.» گفتم: «مبارك باشه.» مجله را ورق زدم. صفحه پانزدهم انواع دامن‌ها بود. رعنا آمد كنار پوران نشست. طفلي از ديدن دختر خاله بي‌روحش ذوق زده شده بود. دست‌هاي تب‌دار پوران را به گرمي فشرد وگفت: «پوران جان يادت هست چه لباس‌هاي قشنگي براي خودت مي‌دوختي، لباس تنت رو هم خودت دوختي؟ چه دست‌هاي هنرمندي داري...» آره؛ پوران دست‌هاي هنرمندي داشت. تمامي لباس‌هاي فرنگي‌اش را هم خودش از روي همين مجله‌ها سوزن زد و دوخت. خط خوبي هم داشت. يادم مي‌آید بچه كه بودم پدرش تار مي‌زد و عمویش ويلون اما پوران هر دو را به خوبي مي‌نواخت. دست‌هایش هنرمند بودند، با همين دست‌هاي هنرمندش همين گوشه حياط مي‌نواخت . اما پوران به دست‌هایش نگاه كرد و گفت «لعنت به اين دست‌ها!»

من و رعنا هر دو يكه خورديم.  بعد رعنا به بهانه‌اي به داخل خانه برگشت و من دقايقي بود بي‌علت به صفحه پانزده مجله خيره شده بودم و دامن‌ها را نگاه مي‌كردم.

پوران با صداي بلندي گفت: «به نظرت دامن من چند تركه؟»

بدون اين‌كه نگاهش كنم گفتم: »صد تركه!: پوزخند غمگيني زد و باز گفت: »حساب كتابِت غلط شده پسرخاله آخه كدوم خياطِ صدتا ترك بدوزه؟»

بهش نگاه كردم «چرا مي‌دوزه ... اگه پوران بخواد مي‌دوزه ! حساب كتاب من غلط نيست با حساب خودت گفتم. مگه تو هر چيزي رو بيشتر و زيادترش رو دوست نداري؟ مگه عاشق هر چي بيشتر و بزرگ‌تره نيستي؟»

آن‌قدر جدي باهاش حرف زدم كه مثل دانه‌هاي شربت خاكشير ته نشين كرد. انگار تب‌اش هم كمي خوابيد! گفت «منظورت؟» گفتم: «خودت فهميدي»

- همه چيز رو زياد داشتن خوب بود؟!

گفت: «مهم آرزو داشتن بود و رسيدن بهش....»

شده بودم شعله و مي‌خواستم پوران را با حرف‌هایم آتش بزنم، اما حواسم نبود خودم را بيشتر ذوب مي‌كردم.

- آرزو داشتن به قيمت خراب كردن آرزوهاي همه؟

از جایم بلند شدم، انگار مامان و خاله را هم با حرف‌هایم به ايوان كشانده بودم، خاله‌ام با تشر بهم گفت: «بس كن به تو مربوط نيست»

ترس برش داشته بود نكند دخترش برنجد و برود. بهش گفت: «پوران جان چمدونت رو بده تا لباسات رو تو كمد آويز كنم»

پوران پشت به ما ايستاده بود. گفت: «نمي‌خواد فردا صبح زود مي‌رم»

همه به من خيره شدند. خاله‌ام شروع كرد به خشم گرفتن به من كه پوران گفت: «ربطي به اون نداره، از اول هم قرار بود فقط يك شب رو اينجا بمونم همين...» و رفت توي تاريكي...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٠
داستان یکم گنگ میشه بعضی جاها که البته به خاطر تعدد کاراکترهاست و اینکه اون دانسته قبلی ما کم. امیدوارم تو قسمت های بعدی جواب این گنگ بودن ها مشخص بشه. البته یک توصیه کلی وجود داره که تو اینجور فضاها که هر قسمت با گذشت چند روز بعد از قسمت قبل منتشر میشه بهتر که زیاد طولانی نشه چون ممکنه خواننده ماجرا رو یادش بره. | از نظر مشکلات نگارشی که تو قسمت قبل بود. این قسمت خیلی بهتر شده بود. آفرین
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
سلام ممنون از نظر و توصیه خوبتون متاسفانه چون درگیرانتخاب رشته شدم و همچنین سفر با اینکه داستان رو نوشتم اما وقت اینکه بیام جیم رو نداشتم برای همین قسمت دیگه هم با تاخیر نوشته میشه ...شرمنده
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
تبلیغات