گل همیشه عاشق
شعری از فریبا شش بلوکی

گل همیشه عاشق

نویسنده : f_maveddat

شقایق گفت :با خنده/ نه بیمارم، نه تبدارم/ اگر سرخم چنان آتش/ حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی/ نه با این رنگ و زیبایی/ نبودم آن زمان هرگز/ نشان عشق و شیدایی 

یكی از روزهایی که/ زمین تبدار و سوزان بود/ و صحرا در عطش می سوخت 

تمام غنچه ها تشنه/ ومن بی تاب و خشکیده/ تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته/ به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود/ ز آنچه زیر لب می گفت/ شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری/ به جان دلبرش/ افتاده بود-اما- 

طبیبان گفته بودندش/ اگر یک شاخه گل آرد/ از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند/ شود مرهم/ برای دلبرش آندم/ شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت/ بسی کوه و بیابان را/ بسی صحرای سوزان را/ به دنبال گلش بوده/ ویک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه/ به روی من/ بدون لحظه ای تردید/ شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکردو/ به ره افتاد/ واو می رفت ومن در دست او بودم

واو هرلحظه سر را/ رو به بالاها/ تشکر از خدا می کرد

پس از چندی/ هوا چون کوره آتش/ زمین می سوخت/ و دیگر داشت در دستش/ تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت/ گفت:اما چه باید کرد؟/ در این صحرا که آبی نیست/ به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد/ که وای من/ برای دلبرم هرگز/ دوایی نیست/ واز این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما / نمی فهمید حالش را 

چنان می رفت و من در دست او بودم/ وحالامن/  تمام هست او بودم

دلم می سوخت/ اما راه پایان کو ؟/ نه حتی آب/ نسیمی در بیابان کو؟

و دیگر داشت در دستش/ تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد/ دگر از صبر اوکم شد/ دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد- آنگه -/ مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت/ نشست و سینه را

با سنگ خارایی/ زهم بشکافت / زهم بشکافت

اما ! آه! صدای قلب او گویی/ جهان را زیرو رو می کرد/ زمین و آسمان را/ پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود/ با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم؟! / به جای آب خونش را/ به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل/ که تو تاج سرم هستی/ دوای دلبرم هستی/ بمان ای گل

و من ماندم/ نشان عشق و شیدایی/ و با این رنگ و زیبایی/ ونام من شقایق شد/ گل همیشه عاشق شد

 

پ ن : ببخشید که طولانی بود.بعد از خوندنش نتونستم قیدشو بزنمو دوست داشتم این شعر زیبا رو از فریبا شش بلوکی از کتاب غریبانه با شما هم به اشتراک بذارم. امیدوارم که از خوندنش لذت برده باشید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣٠
٢
٦
سلام ، چه عکس زیبایی سلیقه فاطمه خانمه یا انتخاب سایت؟
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
عکسش خیلی خوب بود؛ منم موافقم
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
سلآم؛ کار خودمه :) راستشو بخوایی من به خاطر عکسه شعر گذاشتم. اونوقت عکسمو حذف کردن :))) اصلش اینه : http://s2.picofile.com/file/8264530726/shaghayegh.jpg
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣٠
٢
٤
گل شقایق تو این عکس بخاطر سایه روشن هایی که وسط گلبرگه انگار چشم و لب داره;)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
تا حالا اسم این شاعر رو نشنیدم ولی هر کسی هست شعراش جالبه
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
سلآم؛ بله...منم نشتیده بود...دنبال یه شعر قشنگ برای عکس شقایقم میگشتم که پیداش کردم...شعرای دیگشونم قشنگه :) یه شیش تای دیگه کتاب شعر به غیر این غریبانه دارن :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
سبک عجیبی بود واسه شعر گفت که احتمالا خود شاعر ابداعش کرده! ممنونم از اینکه این شعر رو به اشتراک گذاشتید :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
سلآم؛ والله من از سبک واین چیزا که سر در نمیارم. فقط یه نظرم یه روایت جذاب خواندم از آنچه که به یک شقایق گذشته :)) خوآهش... درود واحسنت به شاعرش.
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
چه قشنگه...هم شعره هم گله... ممنون:-)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
سلآم؛ خوآهش :) مرسی از شما وکلیک حضورت.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
خیلی جالب بود. با این که طولانی بود، اما خب وزن شعر جوری بود که آدم با ریتم یکنواخت میخوندش و خسته نمیشد. داستان خیلی جالبی رو با سبک شعر نوشته بود. حرفه ای بوده شاعرش. از شما تشکر بابت این انتخاب و پیشنهاد خوب.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
سلآم؛ بله دقیقا دلیل انتخاب منم همینا بودن :) مرسی از شما.کیلیک رنجه نمودین:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات