راز داری کن و از من گله در جمع مکن
شعر

راز داری کن و از من گله در جمع مکن

نویسنده : s_alavi

راز داری کن و از من گله در جمع مکن

باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن

با حضور تو قرار است مرا زجر دهند

خویش را مایه‌ی دلگرمی هر جمع مکن

به گناهی که نکردم به کسی باج مده

آبرویی هم اگر هست بِخر، جمع مکن!

ترسم آسیب ببیند بدنت، دور خودت

این همه هرزه‌ی آلوده نظر جمع مکن

آخرین شاخه‌ی تو سهم عقابی چو من است

روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن

تا برآمد نفسم جمع هوادارت سوخت

روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن

(کاظم بهمنی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
شعر زیبایی انتخاب کردید ..
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
عالی بود. هم با وزن و هم قشنگ.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠