همه یه چیزایی از مترو شنیدن ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟! حداقل میشه گفت مردم تهران از همه بیشتر مترو رو درک کردن، بعضیا هر روز توی مترو هستن و فکر کنم اطلاعاتی که از صنعت مترو دارن، بیشتر از خیلی از مسئولین عزیزمونه! یا مثلا ساعات رفت و آمد قطارهارو، از خود هدایت کننده هایی که توی لوکوموتیو قطار میشینن، بهتر میشناسن! حتی مورد داشتیم که تاخیر قطارها رو هم پیش‌بینی می‌کرد. مترو برای خودش یه دنیاییه... توش به معنای واقعی کلمه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه! بعضی اوقاتم اگه مسافری یه چیزی بخواد که در دسترس نباشه، به یکی از فروشنده‌های اونجا سفارش میده و فرداش، همون جا، همون زمان، می‌تونه سفارشش رو تحویل بگیره. بله... ما یه همچین متروی پیشرفته‌ای داریم. دلتون بسوزه (منظورم دل دشمناستا... سوءتفاهم پیش نیاد)

قطعاً تا حالا از شرایط و آداب مترو چیزهایی شنیدیم یا خوندیم ولی فکر کنم به چیز خاصی عمل نکردیم. وقتی وارد سالن مترو میشیم، بدو بدو میریم سمت گیت‌های ورودی و سریع کارتامونو از روی اون یارو... چی بود اسمش...؟ از همون صفحه‌ای که یه اسکنی از کارتا می‌کنه، رد می‌کنیم و دوست داریم هرچه سریعتر اون درها باز بشن و بعدشم بدو بدو بریم سمت پله‌ها که البته توی اکثر جاها پله برقیه. و تازه سوژه بودنمون شروع میشه. اینجاست که یهویی اون همه بدو بدو و عجله‌ای که داشتیم رو کلا یادمون میره و عین چی همینجوری وایمیستیم! اصلا معلوم نیست که عجله داریم یا نه بالاخره؟! اتفاقاً حاج آقا پناهیان هم یادمه یکدفه این قضیه رو یادآوری کرده بود و گفته بود به کجا چنین شتابان؟ و دقیقا این وایستادن روی پله برقی رو هم ذکر کردن و گفتن آخرش فازمون چیه آخه؟! واقعا هم هرچقدر فکر می‌کنم، این دوتا کار باهم جور درنمیان.

بالاخره پله برقی به آخرش می‌رسه و دوباره بدو بدومون شروع میشه؛ این بار به سمت قطارها و چند لحظه بعد شروع می‌کنیم به فحش دادن! چرا؟ چون همون موقع قطاره شروع میکنه به حرکت کردن و چهره‌ای عبوس میاد روی صورت‌مون که دیگه کارد بزنی، خونمون درنمیاد! حالا بعد کلی وایستادن یه قطار جدید میاد و همش چشم می‌چرخونیم ببینیم که کدوم درش جلوی ما باز میشه و اگه در، با سه متر فاصله ازمون وایسه و باز شه، دوباره فحش‌ها شروع میشه، البته این بار کوتاه‌تر! و حالا یه پروسه سنگینی شروع میشه که نگو و نپرس. اول این پروسه اینجوریه که شما دوست داری اولین نفر بری توی قطار، تا بهترین صندلی ممکنه رو واسه خودت کنی و از اون طرف هم یه جمعیت سنگینی داره از قطار میزنه بیرون و شما مجبور میشی که یا از بین اون جمعیت درحال خروج، ردشی و بری توو، که دوتا چیز نصیبت میشه؛ یسری فحش از طرف اونایی که میخوان بیان بیرون و یسری ضربه به نقاط مختلف بدنت که اگه دیر بجنبی، قطعا زیر دست و پا له هم خواهی شد. کار دومی که میتونی بکنی اینه که کنار در وایسی تا اون جمعیت بیان بیرون و بعدش بری تو قطار که دراین صورت، بازم همش اضطراب داری که نکنه یکی زودتر از تو وارد قطار بشه و اون جا خوبه رو بگیره! اینجوریه که بلافاصله بعد از اینکه حس کردی تقریبا نصف اون جمعیت از قطار زد بیرون، سریع خودتو فرو می‌کنی تو قطار که اون جایی که دوست داری، از دستت نره! البته معمولا اینجا قسمت دوم اون پروسه سنگین شروع میشه؛ چون تو تنها کسی نیستی که اول وارد قطار شدی و کلی آدم دیگه هم به همین صورت وارد قطار شدن. این قسمت دوم، یه چیزی تو مایه‌های بازی صندلی بازیه(!) با این تفاوت که آهنگ بازی در همون لحضه ورودت به قطار، تموم شده و شما به سرعت برق و باد باید به سمت یکی از صندلی‌های موردنظرت بری که بشینی وگرنه نصیب یکی دیگه از هموطنان عزیزت شده! متاسفانه این قسمت پروسه، معمولا با یکسری تلفات همراه هستش و در اکثر مواقع چندتا مجروح و یا کشته میده!

در هرصورت این پروسه هم تموم میشه و شما یا روی صندلی نشستی یا رو زمین ویا به درهای بسته اونور قطار تکیه میدی و اگه هیچ کدوم از اینا نصیبت نشه، به یکی از میله‌های موجود، آویزون میشی تا در زمان شروع حرکت یا توقف قطار، بیست متر اونورتر، روی تعدادی از دوستانت پرت نشی! حالا نوبت این دوستان فروشنده میرسه که با کلی جنس‌های مختلف با کیفیت(!) میان توی واگن‌ها و شروع به داد و بی‌داد می‌کنن که آقا ما آتیش زدیم به مالمون و جنسی که می‌فروشیم، توی بازار، شصت برابر گرون‌تر می‌فروشن! حالا این اجناس باکیفیت، چیزهای مختلفی میتونه باشه؛ از امثال آب تگری و باتری قلم و نیم قلم شروع میشه و به خودروی وارداتی ختم میشه (این از همون موارد سفارشی هستش!)

این‌جا تمام کسانی که توی قطارن به پنج گروه تقسیم میشن؛ گروه اول کسایی هستم که یه هنذفری توی گوششونه با چشم هایی بسته! گروه دوم هم کسانی هستن که بطور کاملاً ناخواسته و اتفاقی، سرشون توی گوشی بغل دستیشونه و عکس‌ها و پیام‌هاشو دید میزنن! گروه سوم هم کسانی هستن که تو چُرتن و همیشه سرشون افتاده یا در حال افتادن روی شونه  بغل دستیشونه. گروه چهارم همانا افرادی هستن که وقتشونو مثل من هدر نمیدن و اونو به مطالعه میگذرونن حتی شده با روزنامه. گروه پنجم هم همونایی هستن که محتوای گوشیشون، توسط گروه دوم داره رویت میشه! یه گروه دیگه‌ای هم باقی میمونه که از گفتنش معذورم واقعاً... شرمنده!

دیگه کم کم دارید به ایستگاه مقصدتون می‌رسید؛ یه چیزی حدود سی ثانیه زودتر بلند میشید و جاتونو به یه پیرمردی که با کمردرد و پادرد، یه ساعته بالا سرتون وایستاده و دیگه داره زیر فشار بقیه میوفته زمین، میدید و کلی هم خوشحال میشید که امروز هم یه کار خیر کردید و برای اون دنیاتون کلی ثواب جمع کردید! اما حالا دیگه رو این موضوع تمرکز میکنین که کجای در وایسید تا سریع تر از واگن بزنید بیرون. یه جای مناسبو انتخاب میکنین و مثل دونده های مسابقات دو و میدانی المپیک، فقط منتظر صدای تفنگ...نه ببخشید، منتظر صدای قبل باز شدن در هستید. بلافاصله بعد شنیدن صدا، مثل فنری که از جا درمیره، مثل یه فشنگ، از در میرید بیرون، انگار دارین از یه چیزی فرار میکنین. ناخودآگاه یاد بچه های دبستانی، موقع تعطیل شدن مدرسشون افتادم! حالا دوباره نوبت همون بدو بدوی همیشگی میشه و اگه یکی ندونه، فکر میکنه که بیرون مترو دارن یه پراید مفتی پخش میکنن! باز هم این بدو بدو، دم پله برقی متوقف میشه. بعد پله برقی، دوباره بدو بدو شروع میشه تا معلوم بشه کی زودتر میتونه کارتشو از روی اون یاروها رد کنه، اون برنده ی مسابقات اون روز مترو سواری میشه. هورااااااا...لازم به ذکر میدونم که به برنده ی این مسابقات، دو صدم ثانیه، جایزه میدن؛ به پاس موفقیتی که تو دویدن امروز مترو کسب کرده!

...و بعد یه روز کاریه دیگه و با کلی خستگی که ناشی از عوامل مختلفی مانند همین مترو سواری میشه، پامونو میزاریم تو خونه؛ با وضعیتی که دیگه کسی نمیتونه باهامون حرف بزنه...با یه ظاهر دربه داغون و متلاشی...مثل یه آدمی که انگار تو راه، یسری راهزن ریختن سرش و با کلی کتک، یه چیزی ازش دزدیدن؛به همین صورت یه روز دیگه هم میگذره،مثل همیشه؛این بود برگی از خاطرات هر روزمون...

ببخشید اگه طولانی بود ولی خب اگه به یه تغییری تو رفتارامون منجر بشه، هیچ اشکالی نداره!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
مرسی :)
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
خواهش :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
جالب بود... :-)
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
تشکر از نظرتون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
تو چشم ترین ایرادی که میشه گرفت به این متن طولانی بودن بیش از حدشِ که نیازی به اینقدر توضیح و طولانی شدن نداشت. علتش هم اینه که مخاطب وب دوست داره بیشترین اطلاعات رو از حداقل متن بگیره و خب با این وضعی که شما نوشتید ممکنه اصلا خیلی ها نخونن مطلب رود. شما الان در حدود 1200 کلمه نوشتید بدون هیچ عکس یا میان تیتری که این هم یک مشکل دیگش. داشتن عکس، میان تیتر و اینجورم سائل بک جور وقت استراحت واسه خواننده.
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
خیلی خیلی از شما ممنونم آقای خرسندی،راستش خودمم متوجه طولانی و خسته کنندگیش شدم؛حتماً از این به بعد دقتم رو بیشتر میکنم.فقط یه چیزی، یعنی شما شمردین کلمات رو؟؟؟راضی به زحمت نبودیم انصاقاً :) بازم تشکر
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣