دراز کشیده بودم روی تخت. می‌دانستم دارم می‌میرم و این لحظه‌های آخرم است و در خوش بینانه‌ترین حالت خود فرشته مرگ با قیافه‌ای عق‌آور که متناسب اعمالم است، می‌آید و آن‌قدر گلویم را فشار می‌دهد تا جانم دربیاید. او آمد اما آن طور نبود. جوانی بود شبیه تو. بعد با نگاهی عاقل اندر سفیه گفتم: فرشته مرگ تویی؟!

فرشته گفت: آره مگه چمه؟

من بی‌اعتنا به او به پهلوی دیگر چرخیدم و خیلی بی‌تفاوت گفتم: خب زود باش بیا جونمو بگیر تموم شه بره. مگه آدما رو خفه نمی‌کنی؟

فرشته که تعجبش بیشتر شده بود: واه کی گفته؟

من: کی؟ برادر استکان نعلبکی! پس چطور جون آدمای بدبختو می‌گیری؟ حتما می‌بوسیشون بعد باهاشون باله می‌رخصی و... 

چند تا سرفه کردم گفتم: استغفرالله

فرشته: خب می‌دونی؛ مرگ‌ها انواع و اقسام داره، یه عده هستن که...

من: اه...بسه دیگه بابا، حالا می‌خواد سخن رانی کنه. جونت رو بگیر برو دیگه این کارا چیه؟

فرشته: بگو ببینم چرا اینقدر ناراحت و بی دل و دماغی؟

من: به تو هم باید جواب بدم؟

فرشته: نه! جواب که برای خداست. اما خب از اونجایی که تو برای این‌که راحت‌تر جونت رو بگیرم برام مجمع الصلوات می‌فرستادی و از طرف آقا کلی سفارش کرده بودن راحتی!

من: کاش نصف این سفارشا رو می‌ذاشتن برای زندگیم که حسرت به دل نمیرم.

فرشته: خب چه حسرتی؟

من: اینقدر بدم میاد یکی که همه چیو می‌دونه الکی و محض کرم‌ریزی سوال بپرسه. به قول یکی چو دانی و پرسی سوالت خطاست.

فرشته: بی انصاف نباش! تو توی زندگیت خیلی چیزا داشتی. درس خوندی، دنبال علاقت رفتی، زیارت آقا رفتی، عشق تجربه کردی، واسه...

من: به خدا یک کلمه دیگه حرف بزنی خودم جونت رو می‌گیرم تا بقیه از دستت راحت شن.

فرشته مهربان شد و گفت: حالت رو می‌دونم. اما هر چی بوده فرصتت تموم شده. اما اونور خیلی بهتره. همه چیزایی که این‌ور حسرتت بودن، بهشون می‌رسی. حتی اون عشق و اون کسی که دوستش داری.

من: باشه بریم

و دستم بی‌جان کنار تخت افتاد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/٢١
١
٠
عجب مکالمه ای!! هنوز زوده به مرگ فکر کردن.. به آینده امید داشته باش بانو.. :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠