شوخی با مرگ

شوخی با مرگ

نویسنده : banu69

دراز کشیده بودم روی تخت. می‌دانستم دارم می‌میرم و این لحظه‌های آخرم است و در خوش بینانه‌ترین حالت خود فرشته مرگ با قیافه‌ای عق‌آور که متناسب اعمالم است، می‌آید و آن‌قدر گلویم را فشار می‌دهد تا جانم دربیاید. او آمد اما آن طور نبود. جوانی بود شبیه تو. بعد با نگاهی عاقل اندر سفیه گفتم: فرشته مرگ تویی؟!

فرشته گفت: آره مگه چمه؟

من بی‌اعتنا به او به پهلوی دیگر چرخیدم و خیلی بی‌تفاوت گفتم: خب زود باش بیا جونمو بگیر تموم شه بره. مگه آدما رو خفه نمی‌کنی؟

فرشته که تعجبش بیشتر شده بود: واه کی گفته؟

من: کی؟ برادر استکان نعلبکی! پس چطور جون آدمای بدبختو می‌گیری؟ حتما می‌بوسیشون بعد باهاشون باله می‌رخصی و... 

چند تا سرفه کردم گفتم: استغفرالله

فرشته: خب می‌دونی؛ مرگ‌ها انواع و اقسام داره، یه عده هستن که...

من: اه...بسه دیگه بابا، حالا می‌خواد سخن رانی کنه. جونت رو بگیر برو دیگه این کارا چیه؟

فرشته: بگو ببینم چرا اینقدر ناراحت و بی دل و دماغی؟

من: به تو هم باید جواب بدم؟

فرشته: نه! جواب که برای خداست. اما خب از اونجایی که تو برای این‌که راحت‌تر جونت رو بگیرم برام مجمع الصلوات می‌فرستادی و از طرف آقا کلی سفارش کرده بودن راحتی!

من: کاش نصف این سفارشا رو می‌ذاشتن برای زندگیم که حسرت به دل نمیرم.

فرشته: خب چه حسرتی؟

من: اینقدر بدم میاد یکی که همه چیو می‌دونه الکی و محض کرم‌ریزی سوال بپرسه. به قول یکی چو دانی و پرسی سوالت خطاست.

فرشته: بی انصاف نباش! تو توی زندگیت خیلی چیزا داشتی. درس خوندی، دنبال علاقت رفتی، زیارت آقا رفتی، عشق تجربه کردی، واسه...

من: به خدا یک کلمه دیگه حرف بزنی خودم جونت رو می‌گیرم تا بقیه از دستت راحت شن.

فرشته مهربان شد و گفت: حالت رو می‌دونم. اما هر چی بوده فرصتت تموم شده. اما اونور خیلی بهتره. همه چیزایی که این‌ور حسرتت بودن، بهشون می‌رسی. حتی اون عشق و اون کسی که دوستش داری.

من: باشه بریم

و دستم بی‌جان کنار تخت افتاد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/٢١
١
٠
عجب مکالمه ای!! هنوز زوده به مرگ فکر کردن.. به آینده امید داشته باش بانو.. :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠