زیر پوست شهر...
هر کسی کنسرت می خواهد از مشهد برود!

زیر پوست شهر...

نویسنده : افسانه رشیدیان

"مدار صفر درجه" دستم بود. رسیده بودم به آنجایی که تیم براتعلی عکاس و دوستانش پای منقل از سیاست حرف می‌زدند و از اوضاع... و "احمد محمود" به دقت با اصطلاحات ویژه این صحنه، تبادل نظرهای حزبی و سر و کله زدن های پا منقلی با ساقی را نقل میکرد!

زن پرسید چه کتابیه؟ گفتم داستان! گفت هوووم، چون چند خطشو خوندم پرسیدم...  دختربچه سه ساله‌اش چند دقیقه پیش که گوشی دستم بود تو گوش مامانش میخوند که از این گوشیا بخر برام... وقتیم که گوشیو گذاشتم تو کیف و کتابو باز کردم می‌خوند از این کتابا برام بخر.... یهو تلفنش زنگ زد. گفت من ثبت احوالم! بی شناسنامه که نمی‌تونم کاری بکنم. اینا رو برین به اونی که شناسنامه شو معلوم نیس کجا گرو گذاشته بگین... من نمیدونم...

تلفنو قطع کرد و به خانم کناریش که مادر مجتبی خطابش میکرد گفت دیگه یاد گرفتم چیکار کنم. تا حالا نابلد بودم. جونمو روش گذاشتم. معلوم نیس واسه مواد کجا شناسنامه گذاشته، حالام یادش نمیاد... واسه آزاد شدنش اسیر شدم... چیکار کنم هرچی باشه بالاخره سایه سرمه!

از میدان فردوسی رد می‌شدم، نزدیک ظهر بود و حداقل پنجاه شصت مرد حاشیه میدان به سمت پایانه روی جدولها نشسته بودند یا چند نفری پای درخت ایستاده بودند، جلوی پا یا در دست هر کدام، ابزار کاری! آفتاب ظهر داشت می‌گذشت و هنوز کسی برای کار سراغشان نیامده بود...

از اتوبوس پیاده شدم... نزدیک تقی آباد بودم که دختر جوانی صندلی‌ای روی پله‌های ساختمانی گذاشته بود و رویش نشسته بود، جلوی پایش دو تابلوی نقاشی و تعدادی زیورآلات دست ساز روی یک پارچه گذاشته بود و داشت برای آقای مسنی توضیح میداد که کار خودش‌اند...

وارد مدرس شدم، نرسیده به دادگستری ردیف تعدادی کتاب کنار دیوار بود، فواید گیاهخواری هدایت را دیدم و ایستادم... فروشنده‌ای پای کتابها نبود. چند لحظه‌ای به کتابهای کهنه و دلپسند پای دیوار نگاه کردم که پسر جوان عینکی با موهای فرفری به سمتم آمد و گفت در خدمتتونم...

***

و خلاصه خطبه نماز جمعه: هرکس کنسرت میخواهد از مشهد برود! و ما همچنان جوانانی هستیم جویای کار در شهری که معضل بزرگش "مطرب بازی"ست...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
:) عالی :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٥/٢٥
١
٠
جمله آخر به قدری گویای کل مطلب بود که حقیقتا همین یک جمله برای همه مسائل کفایت می کرد... ممنون از مطلب خوبتون
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود...و پر از حرف و معنی... ممنون:-)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
ما همچنان جوانانی هستیم جویای کار در شهری که معضل بزرگش "مطرب بازی"ست...
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
فقط می تونم بگم واسه آقای علم الهدی متأسفم..... ایشون اصن درکی از جوونا نداره
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
کاش علم الهدی امام جمعه قوچان بود.
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی خوب گفتی؛ عالی ولی کو .گوش شنوا// متاسفم برای درایت بعضی آقایون
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
واقعــــا عالی 👏👏👏
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
چی میشه گفت...! حرف حساب زدید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
جالب بود :)
Vania
Vania
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
چی میشه گفت واقعا؟...بخش اول مطلبتون رو متوجه نشدم ربطش رو به بقیه مطلب.سه تا بند آخر درمورد همین جوانان جویای کار بود ولی اولی بنظرم نه..اگه توضیحی بدین متشکر می گردیم:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
حرف حق جواب نداره
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠