مغز متروکه
دست نوشته هایم...

مغز متروکه

نویسنده : r_bano

امشب، از آن شب‌هایی ست ک بازار حرف‌ها داغ است، حرف‌هایی با بغض نهان که لایک می‌شوند، 10تا، 100تا، 1000تا، و تنگش می‌نویسند، «چ زیبا قلم زدی بانو» و من می‌اندیشم به زیبا نویسی نگارشم یا زیبا بودن غم‌هایم.

از غم که بگذریم می‌رسیم به کلبه دل، کمی فرسوده است، ترک‌هایی دارد که نشان قدمتش است یا شاید ضربه‌های باران، بر تنه‌ی بی‌جان. پنجره را می‌گشایم، اندک نوری می‌شتابد و روشن می‌کند این کلبه را، شگفتا، گیاهی می‌روید و ظلمات دل هم مانع امید او نشده.

می‌آیم بیرون، مبهم و بی‌هدف قدم می‌زنم، درختان سر به فلک کشیده و راهی نسبتا تاریک، که کور سوی چراغی نوید روشنایی می‌دهد، می‌روم، نگاهی به آسمان می‌کنم، صاف است، سیاهِ سیاه. شب چراغ‌هایش را روشن کرده، گمانم عروسی ماه است، چه هلهله‌ای می‌کنند جیرجیرک‌ها... به اولین ساختمانی که می‌رسم می‌ایستم. سر درش بزرگ نوشته‌اند، فرمانده‌ی تو، مغز! واردش می‌شوم. ایستگاه‌های بازررسی را به سختی می‌گذرانم، شدید محافظت می‌کنند. مگر چه دارد؟

رنگ‌های اشاره، مرا به سالن اتاقک‌ها می‌آورد، اتاقک‌های ساده که بعضی‌ها یا تعطیل است یا بسته! اولین اتاقک پیش رویم، اتاق فکر است، می‌روم داخل، شلوغ و درهم است، پر است از پرونده‌های نخوانده و بایگانی شده! گیج می‌شوم، گویی دنیا دور سرم می‌چرخد یا من نمی‌دانم، اما بیرون می‌روم. اتاقک بعدی وجدان است! دیوارهایش تار عنکبوت بسته، بیشتر متروکه است. جلوتر که می‌روم، اتاقی ست زیبا و دلفریب، واردش که می‌شوم، انگار سوار رویاهای زیبایم هستم، چنان غرق در شگفتی و شور و شعف می‌شوم که اوج می‌گیرم و می‌رسم به آسمان هفتم، نوشته اتاق انرژی مثبت.

اما اتاقی دیگر توجهم را جلب کرده، به سمتش می‌روم، قفل‌هایی زده‌اند، به وزن شعور بشریت! و روی درش بنری زده‌اند به درازای قد من، که بزرگ نوشته‌اند، وارد نشوید و دایره‌ای قرمز که وسطش مستطیلی ست سیاه، مگر نه این‌که باید سفید باشد؟

از لابه لای قفل‌ها که می‌گذرم، سیاهه‌ای نگهم می‌دارد، خیره می‌شوم در او، می‌گوید برگرد، می‌گویم نمی‌توانم، می‌گوید آیا گردوئی شکستی که پوچ باشد؟ آیا از خیابانی اشتباه رفتی که بازگردی چنان که وقتت را چنان بگیرد که فرصتی نیک را از کف بدهی؟ می‌گویم آری، می‌گوید، حال بازگرد که چون راهی اشتباه، پوچ است و از دست می‌روی، می‌خندم و می‌روم جلوتر. می‌گویم چه ربطی دارد؟ می‌گوید مراقب خودت باش و محزون‌ترین نگاه را بدرقه‌ی راهم می‌کند، وارد می‌شم.

خاکستری ست، گویی بوده و حال نیست، نمی‌دانم شاید بیاید یا نه، ولی پر است از قاب عکس...

چند نوار ویدئویی که گویی سال‌هاست خاک خورده را برمی‌دارم، جلوی دهانم می‌گیرم و با تمام توانم فوتش می‌کنم تا بروند خاک‌ها. خاک‌ها می‌روند اما خاطرات یادم می‌آید، لمس می‌کنم انگار دردها و غم‌ها را، مگر نه این‌که این‌ها را باد برده بود؟ بر عکس تعبیر می‌شود ضرب المثل‌ها، همچو خواب‌هایم، باد برده را باد می‌آورد. چنان محو می‌شوم که هاله‌ای خاکستری دورم را می‌گیرد، می‌گریم، هل می‌کشد، داد می‌زنم، می‌رقصد، فریاد می‌کشم، محو می‌شود، نیست می‌شود، و من همچنان داد می‌زنم.

سال‌هاست، اتاقک ممنوعه‌ها، صدای فریاد زنی را حمل می‌کند که توان شنیدنش را نیست.

کم کم، ساختمان مغز ، ورشکست می‌شود، تعطیل می‌شود، متروکه می‌شود، و همچنان صدای فریادی ست.

چندیست، روی نیمکت پارکی، زنی نشسته، با سکوتی بلندتر از فریاد. به گمانم، این همان مغز متروکه است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
زیبا بود
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
ممنون بانو.. زیبا نگاهته
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
جالب نبودش به نظر من...... زیادی شلوغ بود و فقط سعی کرده بودین یه چیزی بنویسید...
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
البته وقتی ارسالو زدم پشیمون شدم 😊
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
نشونه جالب نبودش هم اینه که ستاره دار نشده خب.... یادمه یه زمانی داش محمد هم اینطوری می نوشتش
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
ممنون از نظر اما ازونجایی ک خیل عظیمی از آقایون روحیه منطقی رو دارن و بیشتر نوشته های منطقی و یا مسائلی ک بصورت مستقیم اشاره شده رو میپسندن و هوادار متون گیج و مبهم نیستن بنظرشون فقط خط خطی کاغذه اما این خط خطی نیس بااین حال ممنون از نقد
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
مهم ستاره نیس.. ی چیز دیگس.. ممنون از نگاهتون..
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدن داشت. به نظرم بهتر بود یک دست تر مینوشتید. اما خوبه ادامه بدید حتما پیشرفت میکنید.
bano_iranzamin
bano_iranzamin
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
🌹🌹🌹
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات