به تکرار اسم تو دلخوشم

به تکرار اسم تو دلخوشم

نویسنده : sh_jahantiq

برای این‌که از عشق بنویسم هنوز خیلی کوچک بودم، شاید هم نه، از بس که دور بودم کوچک می‌دیدم خودم را. 

نمی‌دانم از کجا باید نوشتن را شروع کرد. دلم می‌خواهد ساده بنویسم و بی‌تکلف. هر چه را که می‌گذرد در این دل، دلِ مثلا شیدا. حرف‌هایم در پوششی از حریر اشک‌هایم گونه‌ام را خیس می‌کند و نوازشم می‌دهد. که آرام باش عزیزکم... آرام... 

چگونه می‌توانم اما؟ چگونه؟ همیشه به حضور آدم‌های زندگی‌ام می‌اندیشم و معتقدم که هر کس پا به دنیای آشنای من می‌گذارد، برایم کلمه‌ای آورده. هر آدمی برای من به سان قاصدکی ست و احتمال می‌دهم که لای تمام حرف‌هاشان خبری از عالمی دیگر باشد. شاید یکی پیدا شود که مرا پنهان کند از دسترس تمام قفس‌ها و پروازم دهد... پرواز... 

راستش در زندگی من کسی بود که مرا با خورشید آشتی داد. اولش دوست نمی‌داشتم. دست زدن به خورشید مرا می‌سوزاند، خاکسترم می‌کرد. حتی نمی‌توانستم ببینم سیارک‌هایی را که دور تا دور خورشید می‌چرخند و می‌گردند و سینه خود را روشن می‌کنند. شاید هر تازه وارد دیگری هم مثل من بود.

این خصلت آدمی ست که به هر چیز تازه‌ای دست می‌زند. لمسش می‌کند و پایانِ لمس خورشید آغازی جز سوختن نداشت. کسی که خود سوخته بود مرا به این ضیافت ِپر شور دعوت کرد، زمان زیادی طول کشید شاید اگر به تقویم اعتماد کنم دو سال...

زمان برد تا که باور کنم دوستم داری. زمان برد که بفهمم هر چه از دست می‌دهم برای این است که بیشتر به دست آورمت. مهم نیست که چند شب را با بغض و گریه به سر می‌برم، مهم نیست که چقدر سینه‌ام می‌گیرد و نفس در ریه‌هایم حبس می‌شود و قلبم تیر می‌کشد. مهم نیست حتی اگر شبی ببینم که مُرده‌ام. اما برای من بسیار اهمیت دارد که هر روز، هر لحظه، هر ثانیه به من بگویی دوستت دارم. ای کاش بیشتر بسوزم. بیشتر... آنقدر که کبوتری شوم بروم بالا. بالاتر...

هر جا که از شعر کم آوردم کسی در قلبم تک بیتی از تو خواند، هر جا که رقم کم آوردم برایم از هشت عاشقی گفت. و آن وقت که غربت نشینِ این غروب‌های غمگین می‌شدم، می‌گفت غریب خراسان. و چه ساعت‌های هشتی که با یاد تو سر شد و چه ندیدن‌ها که به دیدار تو ختم شد. و چه دل‌ها و چه دل‌های مریضی که علاجش نامِ تو شد. 

یادم نمی‌رود. سال گذشته از دو هفته قبل از تولدت تمام اتاق کوچکم پر شده بود از عطر تو و حال من هیچ تابستانی آن‌قدر خوب نبود. وقتی که نشسته بودم کارت‌های تولدت را آماده می‌کردم و هی توی دلم عاشق می‌شدم. عاشق‌تر... کسی نمی‌دانست که حال من چقدر خوب است، کسی نمی‌دانست که چقدر خوشبختم، کسی از رازهای مگوی من نمی‌دانست، از سینه‌ام که پر از شوق پرواز بود پر از عشق پر از لذت و پر از تو. انگار که قلب من را برداشته بودند به جایش یک گنبد طلا گذاشته بودند که تمام اتاقم را روشن می‌کرد. 

شب‌ها با یاد تو سر می‌شد و روزها با تکه کاغذهایی که نام تو را رویشان می‌نوشتم. راستش دست‌هایم با برکت شده بود. احساس می‌کردم من دیگر من نیستم. کفتری شده بودم، جَلدِ تو... حتی به این فکر نمی‌کردم که بخواهی جوابم را بدهی، از تو هیچ نمی‌خواستم، تنها یک چیز، یک نفر، همان که دست مرا گذاشته بود توی دست‌های خورشید و به سوختن دعوتم کرده بود آن روزها برای عاشقی با تو تنها انگیزه‌ام بود. 

بعد از تمام شدن کارت‌ها یک صفحه نوشتم. یک صفحه خیلی معمولی. چند خط نامه به همان کس که تو را نشانم داده بود. نمی‌دانم چه شد که نامه‌ام را به جای صندوق پست، روی صفحه یک سایت دیدم، نامه‌ای که هیچ شباهت به متنی برای یک مسابقه نداشت. شاید خودت اینکار را کردی نه؟ وقتی که حتی ایمیل ارسالی ِنامه بدون شماره تلفن ارسال شد، با چشم پوشی از برنده شدن در مسابقه... 

و بعد از چند روز ایمیل دیگری از سایت دریافت شد، مبنی بر این‌که نفر اول شده‌ام. چگونه باور کنم که نامه چند خطیِ ساده مرا خودت نخوانده باشی و خودت انتخابش نکرده باشی؟ به هر حال من همه چیز را از تو دیدم. دیدم که از میان تمام شعرها و گفته‌ها و نانوشته‌ها، نامه مرا کشیدی بیرون، شاید حتی به رد اشک‌هایم روی نامه دستی هم کشیده باشی. کسی چه می‌داند؟! که خودت برایم تندیس فرستادی با آن ربع سکه! یادش بخیر... من چقدر خوشبخت بودم که برایم هدیه فرستادی با یک دوستت دارم که همیشه روی گنبد قلبم حک شد.

چند ماه بعد در زمستانی‌ترین روزهای سال، میان برف‌های شهر تو، درست بعد از چهار سال دلم به دیدار خورشید گرم شد و اوایل خرداد نود و پنج بود که دانشگاه سفر مشهد ترتیب داده بود. از پس هزینه‌اش، بدون این‌که بخواهم از مامان یا بابا بگیرم برنمی‌آمدم، رفتن به این سفر برای من محال بود، اما آن روزها آن‌قدر شکسته بودم که با تمام ِ جان بو می‌کشیدم عطر حرم را از کیلومترها فاصله، محتاج بودم، محتاج دوباره عاشقی.

محتاج دوباره عاشقی برای تمام قلبی که زیر آوار قضاوت و نامهربانی آدم‌ها نفس‌های آخرش را می‌کشید. قلک پس انداز کربلا را از توی چمدان زیر تختم بیرون آوردم اما تازه یک ماه بود که خریده بودمش. کم بود! خیلی کم، خوابگاه بودم، زنگ زدم به مامان که ربع سکه‌ای که امام رضا جان هدیه داده است را میخواهم خرج سفر مشهد کنم... مامان خندید! یک جوری که بگوید: حالت خوبه دختر؟ خب نرو... اما نمیشد نرفت، می‌دانی؟ نمی‌شد! مامان پافشاری مرا که دید گفت باشه  و من دوباره خوشحال بودم و خوشبخت... 

سه چهار روز در حرم عشق کردم ... و تمامِ آن سه شب تا صبح در کنار خورشید سپری شد و من تا وقتی که طلوع ِخراسان را ندیده بودم نمیدانستم که خورشید، پیش از طلوع از تو اجازه میگیرد... و صدای هر نقاره به نشانه ی رخصت توست بر طلوع... 

از سفر باز گشته بودم. سفر از من باز نمی‌گشت. یک روز مامان با خنده گفت، از یک جایی برایت پول مشهد رفتنت رسید اصلا ربع سکه ات را خودم از تو خریدم، خنده ام گرفت. توی دلم از اینکه هنوز هدیه ی محبوبم را دارم پر از عشق شدم پر از خوشبختی. سفری که حتی برای رفتنش قید امتحان پایان ترم یک درس عملی را زده بودم... چطور آن درس را قبول شدم؟ چطور همه چیز به نفع من تمام شده بود؟ 

مامان می‌خندد میگوید حالا این ربع سکه را بگذار برای سفر کربلا... ولی من می‌گویم اگر این از جانب امام رضاست به برکتش مکه هم خواهم رفت... 

امسال با دست‌های خالی تولدت را تبریک می‌گویم امام مهربان من... 

شعربانو جهان 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٤
٠
٠
خیلی با صفا بود :) بله، یک سال گذشت. منم تعجب کرده بودم، اما خب پیش خودم گفتم که شاید امضاشو یک بزرگوار زده باشه. به امید روزهای خوب... عیدتون مبارک!
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
خیلی زیبا بود از تک تک کلمات متنتون معلوم بود که از اعماق جان و با تمام دلتون نوشتین، عاشقی تون با آقا امام رضا مستدام. حسابی هوای حرم کردم، آقا بطلبن حتما نایب الزیاره شما خواهم بود...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
ان شاءالله که آقا همیشه بهتون عیدی بدند و مشهد مهمونتون کنند. عیدتون هم مبارک باشه. بیشتر سر بزنید به سایت و مطلب بفرستید قلم خوبی دارید :)
Vania
Vania
٩٥/٠٥/٢٦
٠
٠
خیلی خوب بود:) زندگی تون در پناه امام رضای جان و دمادم پر از این حس های ناب:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥