رفته بودم فلان کتاب را از کتابخانه بگیرم و برای پایان‌نامه به استاد راهنما نشان دهم که «او» را سر پله‌های دانشکده دیدم. مرا صدا زد و گفت سلام. بر خلاف تصورم آرام ایستادم و بعد از گفتن سلام گفتم. من آدم‌ها را به دو دلیل جدای جنسیت‌شان یادم می‌ماند، آن‌هایی که مرد هستند و آن‌هایی که نامردند و تو از دسته‌ی دومی.

بعد همانطور که داشت با حیرت مرا نگاه می‌کرد، بی‌توجه به آدم‌هایی که آن جا بودن گفتم: با همه‌ی ویژگی‌های خوبی که داشتی و داری اما یه ویژگی هست که من دیگه همیشه تو رو با اون می شناسم، خودتم تا ابد یادت بمونه و اون چیزی نیست جز نامردی... واقعا نامردی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٤
١
٠
عه! چرا خب اینقدر صریح و بی پرده.. حداقل میگفتی بی معرفت! خب اون چی گفت؟ راهشو گرفت و رفت؟
سیاوش
سیاوش
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
ادما دو دسته ن : یا مرد ن یا ادعای مردی شون میشه ...!ــــــــــــــــــــــــــانگار داغون ی
پربازدیدتریـــن ها