رفته بودم فلان کتاب را از کتابخانه بگیرم و برای پایان‌نامه به استاد راهنما نشان دهم که «او» را سر پله‌های دانشکده دیدم. مرا صدا زد و گفت سلام. بر خلاف تصورم آرام ایستادم و بعد از گفتن سلام گفتم. من آدم‌ها را به دو دلیل جدای جنسیت‌شان یادم می‌ماند، آن‌هایی که مرد هستند و آن‌هایی که نامردند و تو از دسته‌ی دومی.

بعد همانطور که داشت با حیرت مرا نگاه می‌کرد، بی‌توجه به آدم‌هایی که آن جا بودن گفتم: با همه‌ی ویژگی‌های خوبی که داشتی و داری اما یه ویژگی هست که من دیگه همیشه تو رو با اون می شناسم، خودتم تا ابد یادت بمونه و اون چیزی نیست جز نامردی... واقعا نامردی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٦/١٤
١
٠
عه! چرا خب اینقدر صریح و بی پرده.. حداقل میگفتی بی معرفت! خب اون چی گفت؟ راهشو گرفت و رفت؟
سیاوش
سیاوش
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
ادما دو دسته ن : یا مرد ن یا ادعای مردی شون میشه ...!ــــــــــــــــــــــــــانگار داغون ی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠