بیسکویت‌های زندگی

بیسکویت‌های زندگی

نویسنده : maeadeh_sh72

یادمه هشت سالم بود. یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکویت . ما رو به صف کردن و بردنمون توی کارخونه که خط تولید بیسکوییت رو ببینیم، وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت می‌داد بیرون، خیلی از بچه‌ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه می‌زد بیرون رو ورداشتن و خوردن.

من روی حساب تربیتی که شده بودم می‌دونستم که اونا دارن کار زشت و اشتباهی می‌کنن، واسه همین توی صف موندم ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعد رو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود.

الان شصت سالمه، اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها توی زندگیم تکرار شد. خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزها رو رعایت کنم ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزها رو زیر پا میزارن از بیسکویتای توی دستشون لذت می‌برن.

از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکویتای زندگی؟

اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای تو دستت می‌سنجند.

پرویز پرستویی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد
محمد
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود..ممنون
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون از توجهتون
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٢٢
٠
٠
هر چند این متن رو قبلا خونده بودم ولی تکرارش بدک نبود:-)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/٢٢
٠
٠
ديگه تابلو نمیکردین. ممنون از توجهتون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٢
٠
٠
قطعا خوب بودن بهتر و خوب بودن کار راحتی نیست. سختیش هم یک بخشش همینِ که شاهد خوب نبود دیگران هستیم. اما خب نیمه دیگه لیوان هم هست.
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ بود... ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
ما رو هم کارخونه چی توز بردن بهمون گفتن برندارین بعد با قیمت کمتر گمونم کلی چیپس وپفک خریدیم :ی
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات